
سال ۸۲،۸۳ اینا تو کنکور شرکت کردم و با رتبه حدود ۱۵ هزار قبول شدم . با وجود اینکه خیلی جاها گفتند دولتی قبول نمیشوی ولی دانشگاه دولتی هم زیاد زدم . تهش هم پیام نور قبول شدم .پسر داییم هم کنکور داد ولی یا قبول نشد یا ترجیح داد سالهای بره دوباره شانسشو امتحان کنه . پسرداییم به سربازی رفت و تو همون سربازی تو کنکور شرکت کرد . نتایج اولیه که اومده بود هنوز تو خدمت سربازی بود . انتخاب رشته را به یکی از دختردایی هاش سپرد و این دختر خانم هم برگه انتخاب رشته را پر کرد . پسرداییم که از خدمت سربازی برگشت دید تو رشته ای قبول شده که اصلا به خلقیاتش نمیخوره . یه رشته پژوهشی بود گمونم . این پسردایی ما ناچارا این رشته را رفت . یکی از درس هایی که باید امتحان میداد ریاضی بود . حد و مشتق و این چیزا . این پسردایی ما هم ریاضیش ضعیف بود . تو دوران مدرسه خیلی هنر میکرد ریاضی را به زور قبول میشد .
ما هم چون درسمون خوب بود ،گفت تو برو به جای من امتحان بده . من ریاضیم خوب بود ولی این ریاضی ، ریاضی علوم انسانی نبود .من تو دبیرستان و پیش دانشگاهی اصلا حد و مشتق و هوپیتال و این کوفت و زهرما به گوشم نخورده بود . هر چند خودم یکبار اون درس را امتحان داده بودم . خلاصه ما قبول کردیم جای این پسردایی امتحان بدیم . خب اما مشکل اینجا بود که همینجوری نمیتونستم جای اون امتحان بود . دوقلو نبودیم که راحت بریم جای اون امتحان بدیم . اینشد که عکس خودمون را تو کارت دانشجویی اون زدیم و مهر را همیجوری روش جعل کردیم . صبح خروس خون با مینی بوس رهسپار دانشگاه توی یه شهر دیگه شدیم . ۸۰ کیلومتر ازینجا فاصله داشت . رسیدیم دانشگاه و به تابلوی اعلانات سر زدیم تا شماره صندلی را پیدا کنیم .
شماره صندلی را پیدا کردیم و رفتیم تو اون کلاس که صندلی ما اونجا بود . تو صندلی نشسته بودیم که دختر خانمی با مانتوی گمونم شیرینِ وضعیت سفید سر و کله اش پیدا شد و گفت اینجا جای ماست . گفتیم نه اشتباه میکنید ولی قبول نکرد . دوباره رفتیم به تابلو اعلانات سر زدیم دیدیم نه ،اون صندلی جای ماست . هیچی دیگه نمیدونم بعدش چیشد ولی مشکل بلاخره یجوری حل شد و ما تو یکی ازون صندلی ها نشستیم و امتحان شروع شد .اینا هم کلا نفهمیدن من اصلا اون دانشجو نیستم
برگه را که پخش کردند دیدیم از سوال ها هیچی نمیفهمیم . یه استاد بیچاره هم بود داشت راهنمایی میکرد ولی ما کلا تو باغ نبودیم . هیچی نمیفهمیدیم . خلاصه یه چیزهای چرت و پرت تو برگه نوشتیم و برگه را تحویل دادیم .
این پسردایی ما هم خوشبختانه یا بدبختانه بعدا قید تحصیل را زد و دیگه ادامه نداد .
میگفت باباش چند بار بهش گفته بود تو هم آخرش عین پسرعمه ات موقع بازگشت از دانشگاه تصادف میکنی .