
اصلا تو که بودی، از کجا پیدایت شد؟ کِی تو را دیدم و کِی نگاهم به نگاهت گره خورد؟ چند روز درد عاشقی کشیدم؟ اصلا چند روز است که میشناسمت؟
نمیدانم...
آمدم، عاشقت شدم، آمدی ، عاشقترم کردی، رفتی
کوتاهترین روایت عاشقانه ای بود که نگاشتم
چند روز چشم به در دوختم که بیایی؟ چندروز از این و آن سراغت را میگرفتم؟ حالا بعد از عمری آمدی که بروی؟
میشود؟
آه از این فریادهای در سکوتم و آه از این اشک های بی نهایت و این ناله های خاموشم
من، تو را در خیالم روزها و شب ها دوست داشتم.
عشقت داشتم، میلت داشتم
من تو را پناهی میپنداشتم
و حالا
در پسِ نداشتنت، دست و پا میزنم و هیچ نخواهی فهمید که بر من چه میگذرد.
