
بحران بیکاری و فرار از خانه :
من تو عمرم دو سه بار دچار بحران بیکاری شدید شدم . بحرانی که فشار خانواده منو مجبور به تصمیمات غلط کرد .
یک بار به خاطرش مرحله آخر گرفتن معافیگرفتن را زدم و رفتم سربازی که اونم نصفه نیمه رها کردم . یک بار هم از خانه فرارکردم . البته فقط چند روز 😂
خیلی سالها پیش بود دهه ۸۰ گمونم . پول زیادی هم نداشتم گمونم زیر ۱۰۰ هزارتومان بود . یادمه صبح روزی که میخواستم برم یه حالت بغض مانند داشتم . هیچی هم نبردم . یه گوشی ساده بردم و شارژر گمونم . حتی ساک هم گمونم نبردم . یه بلیط قطار سالنی گرفته بودم گمونم ۳۰ هزار تومن که اونموقع گرون بود . گمونم با اتوبوس به تهران رفتم و از اونجا با قطار به مشهد . نمیدونم چه ساعتی رسیدم ولی هوا روشن بود. با یه مینی بوس ون مانند از ترمبنال رفتم حرم . بعد هم چند جای دیگه .
باطری گوشیم هم تموم شده بود و گوشیم خاموش . تو حرم چند جا را گشتم ولی دریغ از یه پریز . گمونم رفتم زیر زمین حرم که عین یخچال بود . نه اونجا میشد خوابید نه گوشی را به شارژ زد . خلاصه من رفته بودم اونجا کار پیدا کنم ولی اونقدر خجالتی بودم که روم نمیشد از رستورانها بپرسم کارگر میخوان یا نه . دیدم من اینکاره نیستم . پشیمون شدم . برگشتم به ترمینال مسافربری . یه راننده
مسافر جمع میکرد . گفت کجا میری ؟ منم چون حدس میزدم قم برو نیستن گفتم قم . گفت پاشو بیا 🤣🤣🤣
یه کنه ای بود . ول کن نبود . گفتم میرم دسشویی میام
کم مونده بود تا دسشویی هم بیاد 😂😂😂
خلاصه منو با حقه بازی سوار کرد ولی تهران پیاده کرد عوضی .
از تهران هم با یه اتوبوس دیگه برگشتم قم .
خونواده ام که نگران شده بودن چند بار زنگ زده بودم ولی من به دروغ گفته بودم سر کارم . اونجا میخوابیم .
البته اونموقع سر کار میرفتم ولی کار درست درمونی نبود .
یه روز بود دو روز نبود . بعد گمونم فرارم یه دلیل دیگه هم داشت که یادم نیست .
دنبال کار :
ماه رمضون بود . بیکار بودم و دنبال کار میگشتم . یه کار سلفون تو یکی از روزنامه ها پیدا کردم . مرکز شهر بود . جاشم راحت میشد پیدا کرد . به اون آدرس رفتم . طبقه دوم بود . رفتم بالا . گمونم کلا دستگاه زیادی نداشتن . با یه خانم یا آقا حرف زدم گفت شب بعد اذان بیا حرف بزنیم درباره شرایط کار . البته ساعت گفت گمونم . چون مال خیلی وقت پیشه جزییات کلا خیلی یادم نیست .
برگشتم خونه و اون موقعی که گفته بود دوباره رفتم به اون آدرس .
هنوز چند پله نرفته بودم که دیدم یه زن سرلخت نشسته و دارن افطار میخورن . نمیدونم شاید هم چیز دیگه ای بود . من زن سرلخت و افطار خوردن دیدم. کلا چند ثانیه طول نکشید .
من تا اون زن سر لخت را دیدم آروم فلنگو بستم😂
. دیگه هم به اونجا نرفتم .
◼️◼️◼️
رفتن به دسشویی کلانتری با شلوار کردی :
یه زمانی با بچه ها تقریبا هفته ای یه بار یا چند هفته یه بار سالن میرفتیم . من کلا تو کار هجومی فوتبالم ضعیف بود ولی تکنیک های خاص خودمو داشتم . مثلا با پشت پا از بالا توپ را مینداختم جلو . یا تو دفاع با حالت ضرب دری جلوی توپ را میگرفتم . تو اموزشی تو مرخصی بیرون شهری فوتبال زدیم . با همین شیوه جلوی کلی توپ را گرفتم . خلاصه با بچه ها رفتیم سالن . سالن هم پشت یه کلانتری بود . یه ورودی داشت و زمین چمن فقط . دسشویی نداشت . تو یکی از بازی ها دسشوییم گرفت . اونجا هم نمیشد کاری کرد . تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که برم دسشویی کلانتری . با همون شلوار کردی رفتم جلوی کلانتری . شلوارکردی که میگم ازون شلوار کردی کردها نبودا . ازین شلوارکردی های معمولی بود. ازینا که بهروز تو وضعیت سفید میپوشید 😂 .
خلاص رفتم کلانتری . سرباز دم کلانتری هم اجاره ورود داد . احتمالا تو دلش گفته بود این اسکول را باش با این شلوارش . رفتیم و کارمون را کردیم و ازون رنج ناحساب خلاص شدیم .
رفیقم خنده اش گرفته بود با اون شلوار رفته بودم دسشویی کلانتری 😂 .