
بچه اولِ خواهر کوچیکم که به دنیا اومد یک پسر بود. مثل همه نوزادهای دیگه قیافه اش شبیه گوجه له شده بود . هر چقدر که بزرگتر میشد عاشقش میشدم . هر چقدر که بزرگتر میشد بانمک تر میشد . نمیدونم چند ماهه بود که به شباهتش به بچگی خودم پی بردم . البته من از بچگیم هیچ عکسی ندارم ولی عکس شناسنامه ام مال زمان کودکیمه . چشماش شبیه چشمای خودم بود . شاید یه دلیل دوست داشتنش هم، همین شباهت به بچگی خودم بود . داییم هم یکبار گفت کپی خود توست . یکی از زنهای فامیل هم همینا میگفت . این بچه هم بانمک و شیطون بودو هم با بچه های دیگه فرق میکرد . هیچ وقت ندیدم خودش را به مادرش یا پدرش بچسباند . شاید فقط یکبار گریه اش را دیدم . گریه تو کارش نبود . کارش فقط شیطونی و بازی کردن بود . راه رفتن را که خوب یاد گرفت
پدر ما را دراورد . باباش یک دوراهی برای شارژر من درست کرده بود که کابل شارژ من بزرگتر شود . کار این بچه شده بود کشیدن گوشی من از برق و شارژر و فرار . کار هر روزه اش بود .
اوایل هفته ای یک بار خونه ما میومدند . بعد تقریبا هر روز خونه ما بودند . این بچه هم کارش هر روزش اذیت کردن من و شیطونی بود . شارژر را میکشید و فلنگ را میبست . حتی جلو چشمای خودم .
یک کیف کمربندی کوچک هم داشتم که اونم برمیداشت و فرار میکرد . تو یک روز گاهی چند بار این کار را تکرار میکرد .چنگیز ازونجا اومد . به خاطر شیطونی هاش لقبش واسه من شد چنگیز . عکس هاش را با لقب چنگیز تو فضای مجازی میذاشتم بعد خواهرم گفت دیگه عکسش را نذار .
احتمالا به خاطر چشم زدن توسط دیگران . سه چهار ساله که شد ترس بزرگ شدنش را گرفتم . یکی از ترس هام شد ترس بزرگ شدن این چنگیز . تا اینکه بچه دیگر خواهرم به دنیا اومد . یک دختر . اینم تو شیطونی دست کمی از برادرش ندارد . گریه اش بیشتر است ولی ازون گریه هایی که مغز آدم را متلاشی میکند نیست . زود گریه اش جمع میشود . مثل خودم هم شکموست . سهم خودش را که میخورد هیچ ، سهم دیگران را هم کش میرود . چنگیز هم یکم که بزرگتر شد گریه اش بیشتر شد . چنگیز سال دیگر باید مدرسه برود. باهوش است . اعداد را تا ۵۰،۱۰۰ میتواتد بشمارد . حروف انگلیسی را تا ۲۰ بلد است فقط یه مشکلی که دارد کم غدا خوردن است . مثل خودم هم لاغر است . یکی از بهترین چیزهایی که خدا تو این چند سال به ما داد همین دوتا نوه بانمک و دوست داشتنی بود .