
بلاخره بعد سالها نیمه گمشده را پیدا کردیم و قرار شد چهارشنبه بریم خواستگاری نیمه گمشده .
یک دسته گل زیبا و شرینی ناپلئونی رحمت دوست گرفتیم و با پدر و مادر محترمه عازم خانه پدر نیمه گمشده شدیم .
جلوی در خونه پدر نیمه گمشده یه نگاهی به ریخت و لباس کرده و بعدِ دست کشیدن به ریش و سبیل و موهای سر نداشته زنگ خانه پدر نیمه گمشده را زدیم . بعد چند ثانیه مادر نیمه گمشده محترمه از آیفون جواب داد و در را برامون باز کرد . جلوی ورودی در خانه هم پدر و مادر نیمه گمشده محترمه با احترام ما را به خانه دعوت کرد .
خانه بسیار زیبایی بود . مبلمان بسیار شکیلی داشتند . روی یکی از آن مبلمان شکیل نشستیم . پدر و مادر محترمه نیمه گمشده هم ، تو یکی از مبلمان دو نفره نشستند . پدر محترم بنده بلاخره بعد چند ثانیه سکوت
یخ مجلس را آب کردند و عرض کردند . من از دار دنیا این
شمشاد را دارم و ایشون هم دختر شما را پسندیده ، این شمشاد ما را به غلامی قبول میکنید ؟
پدر نیمه گمشده : به به چه شمشادی چه سری چه دمی عجب پایی :)
از خودت بگو شمشاد جان .
شمشاد جان : به نام خدا ، شمشاد هستم ۲۵ ساله از تهران
پدر نیمه گمشده : شمشاد جان نگفتم اصل بده ، از خودت بگو برامون
شمشاد جان : به نام خدا ، شمشاد هستم ۲۵ ساله ساکن تهرانم
پدر نیمه گمشده با تعجب : اسمت واقعا شمشاده یا داری با ما شوخی میکنی پسرم ؟
شمشاد جان : به نام خدا ، جدی عرض کردم . شمشاد هستم شمشاد شمشادی 😂
پدر نیمه گمشده : شمشاد جان از خودت بیشتر بگو از کارت و بارت ، چی کار میکنی ، شغلت چیه ؟
شمشاد جان : به نام خدا فعلا بیکارم
در این لحظه مادر محترم هم به صدا آمد .
مادر محترمه : البته الان بیکاره ، درسش که تموم شد ان شاء الله سر کار هم میره
پدر نیمه گمشده : خب شمشاد جان ، تحصیلاتت چیه ؟
شمشاد جان : به نام خدا ، تا چند سال دیگه دیپلممو میگیرم
پدر نیمه گمشده با تعجب : یعنی هنوز دیپلمتو نگرفتی؟
شمشاد جان : به نام خدا ، خیر
پدر نیمه گمشده : شمشاد جان اگه من دخترم را بهت دادم با کدوم درآمد میخوای خرج خودت و دختر منو بدی ؟
در این لحظه پدر محترم بنده یا همون شمشاد جان :
سخت میگیری حاجی ، خدا بزرگه ، مگه ما خودمون اول زندگی چی داشتیم .
پدر نیمه گمشده : بله شما درست میگی ولی خب زندگی خرج داره ،شمشاد جان شما هم که فعلا نه کار داره نه درسشو تموم کرده .
در این لحظه مادر بنده یا همون شمشاد جان : عوضش پسرم یه قلب شفاف عین شیشه داره .
پدر نیمه گمشده : شمشاد جان سیگار که نمیکشی ،
شمشاد جان : به نام خدا ، همش چند پُک
مادر شمشاد جان یا بنده : پسر آدم که نباید همه چیز را بگه
شمشاد جان : مادر جان ، آدم باید با خانواده پدرزن آینده اش، صادق باشه 😂
در این لحظه مادر بنده یا شمشاد جان برای عوض کردن فضا : این عروس خانم نمیخواد برای ما چایی بیاره ، گلومون خشک شد .
ادامه دارد