چند روز پیش ظهر که از کار برمیگشتم دیدم یه پسر جوانی تو پیاده رو ، نزدیک یکی از خونه ها به حالت ایستاده به خواب رفته . به اون صورت هم تکون نمیخورد . راستش چندبار تو دلم گفتم برم کمکش کنم ولی ترسیدم . گمونم چشاش هم قرمز رنگ شده بود . با هر قدم که برمیداشتم به پشت سرم هم نگاه میکردم ولی وضعیت تغییری نکرده بود . ما ۱۲ کار را تعطیل میکنیم و دوباره ساعت دو سر کار برمیگردیم . ساعت ۲ بعدظهر که داشتم دوباره سرکار میرفتم تو یکی از خیابونها اون جوان را دیدم منتها سالم به نظر میرسید . خلاصه رسیدیم کارگاه و مشغول کار شدیم . بعد دو سه ساعت یکی از بچه ها گفت برو دَم در، یکی باهات کار داره . به حالت شوخی مانندی هم میگفت . ما هم فکر کردیم شاید مثل دفعه قبل گربه ای رفته داخل نیسان نشسته . رفتیم نزدیک در ، دیدیم دوباره اون جوان دوباره اونجاست ، منتها با وضع داغون تر . تو حالت نیم خیز بود . هر برمیگشتیم سر کارمون هی بیرون را نگاه میکردیم میدیدم خیر ، این جوان رفتنی نیست که نیست .
گاهی توحالت نیم خیز بود گاهی تو حالت ایستاده . گاه گاه گاهی هم یه واکنشی نشون میداد . آخرش بلاخره از اون وضع درومد .پسره رفتنی از در بار بَر ( یه در کرکره برقی هست که ازون در بار میاد و بار میره ) یکم نزدیکتر اومد و یه چیزی گفت . پسره جلدکن هم یه چیزی بارش کرد و اون جوان وضع داغون هم رفت .
رفتارش شبیه معتادهای داغون بود ولی اگه اون رفتارها از خماری بود چطوری تو عرض چند ساعت برمیگشت ؟!
گمونم مریض بود . پسره کر و لال که ظاهرا اونو میشناخت با اشاره یه چیزی گفت ولی من متوجه نشدم .
با اشاره دو چشم و قسمت مرکز پیشانی اش را گمونم نشون داد .