
بچگی ما تو روستا گذشت . اون زمان روستای ما یه مدرسه داشت که نهایت ۲۰،۳۰تا دانش آموز داشت .
یه معلم می اومد و باید به چند کلاس درس میداد.
یک بار کلاس ادبیات فارسی بود گمونم . معلم از بچه ها خواست با کلمه " زن " جمله بسازند . خب اون زمان یا شاید الان هم برای جمله سازی یک "است " یا " دارم " به آخر کلمه اضافه میکردند و جمله میساختند . مثلا اگر قرار بود با اسب جمله بسازند مینوشتند من اسب دارم .
بچه ها جملات خودشان را خوندند تا رسیدند به این شازده پسر داستان ما .
یهو گفت من زن دارم . کلاس رفت رو هوا 😂
البته که واقعا فعلا خواستن را خوب صرف میکرد . خیلی به موقع هم زن گرفت و سه چهارتا رقبای عشقیش را ضربه فنی کرد .البته با خانواده زنش هم فامیل خیلی نزدیک بودند . خیلی زود هم بچه دار شد . بچه اولش هم دوقلو بود . فکر کنم الان سه بچه داره .