خاک انداز و غرور


امروز صبح بیدار شدم، در حد توان و حوصله مقداری به سر و وضع خویش رسیدگی کردم، حتی به جهت آراسته بودن زحمت تراشیدن ریشم رو هم کشیدم.

وقت ناها محلر کار رو ترک می کردم لبخندی پیروزمندانه زده بودم و شادمان گفتم بای راسل! البته تعجب نکرد. پیش خودم فک می کردم که وقتی که بخام به کار فعلی خبر بدم برای استعفا از چه کلمات و جملاتی استفاده می کنم. مدتی هست تصمیم گرفتم از کار فعلی خداحافظی کنم و در محل دیگری به کپیتالیسم خدمت کنم.

چند بار توی راه نوشته هامو مرور کردم، و یکی دو بار هم توی شیشه ی قطار چک کردم که مثلا از توی دماغم نخل بیرون نزده باشه و آراستگی معقولی دارم. چند بار بار آهنگ تکرار کردم باختن توی طبیعت من نیست. به محل مصاحبه رسیدم چون آسانسور طول کشید تا برسه از پله استفاده کردم و 5 6 طبقه رو بدون در نظر گرفتن عواقبش دوییدم. وقتی رسیدم یک آقای از من بلند قد تر گفت من مایک هستم، من هم با آخرین نفسی که برام باقیمانده بود خودمو معرفی کردم. کمی راجع به شرکت و بقیه مسائل برام توضیح داد، ملیح ترین لبخندی که بلد بودم رو زده بودم و ضمن تکون دادن سر به صورت متوالی بهش گوش می کردم. تست اول رو دادم، اواخر تست فهمیدم که ریدمان کردم اما بزرگی تپه به اندازه ای بود که جمع کردنش در مجال باقی مانده ممکن نبود. و سعی کردم برای مایک توضیح بدم که من خودم از واقعه ی رخ داده مطلع هستم فقط دیر فهمیدم. تست دوم رو دادم و به نظر خوب پیش رفت. با توجه به این مساله کمی بشاش شدم و حتی یکی دو عدد طنز نیمه سطحی ایجاد کردم و لبخند بر لب یکی از حاضرین آمد.
از تست دوم به بعد یک آقای دیگه که حتی اسمش هم یادم نمیاد به ما ملحق شد ودر تست سوم از من خواستن راجع به چند مسائله تکنیکی توضیح بدم. خیلی دوست داشتم بهشون بگم، ببینید بچه ها من مهارت های کافی دارم اما در اثباتش گاهی لنگ می زنم و راستش رو بخاید روی این کار تا حدودی سرمایه گذاری عاطفی کردم، بعد شروع کنم و جزییات سرمایه گذاری عاطفی رو شرح بدم. اما به هر حال دنیا اینطوری کار نمی کنه. من هم چند مستطیل بی ربط کشیدم و سعی کردم نمودار های خیلی جالب بکشم و کلا صفحه رو شلوغ کردم. مثل دوران مدرسه وقتی در یک امتحانی لنگ می زدم صفحه رو خیلی شلوغ می کردم و جواب یک سوال چند نمره ای رو دو بار می نوشتم.
مایک و دوستش از اتاق خارج شدن، من چند تا کششی زدم تا برای قسمت بعدی آماده بشم. مایک وارد اتاق شد و یک جارو و خاک انداز داد دستم، گفتم این دیگه برای چیه؟ گفت ابتدا غرور ریخته ات رو جمع کن و سپس محل رو ترک کن. با دقت دستور العمل مایک رو دنبال کردم. این بار از پله نرفتم و از آسانسور استفاده کردم. کمی راه رفتم. به دوستم زنگ زدم و گفتم نشد، بعد با صدای آرومی گفت خاک بر سرت. حتی ازش خاستم که امشب برنامه ای ترتیب بده تا ما کمی دور هم شادی کنیم و من غمم رو فراموش کنم. اما استدلال آورد که توی یک روز چند بار می خای نه بشنوی؟ براش توضیح دادم که مایک بهم گفت که محل رو ترک کن و من لبخند زدم و خیلی متمدنانه برخورد کردم. اگرچه اگر یک بار مایک رو توی مترو ببینم ممکنه بهش محکم تنه بزنم و با نگاه طلب کار بهش نگاه کنم.
یادم به این جمله های فلان و بهمان که مرد برای غضه اش گریه نمی کنه و نمی دونم چی، رفتم از مغازه میزانی شکلات خریدم. یه بار یه جایی خوندم حرف زدن به مانند دارو هست و بلافاصله قلب انسان رو آروم می کنه یا یه چیز دیگه. من هم در جهت اینکه آگاهی تنها در سرم نباشه و به ورطه ی عمل هم برسه، به متصدی شکلات فروش گفتم، مصاحبه رو گند زدم نیاز به شیرینی دارم و اون هم گفت میشه 2 پوند و ده سنت. سوار اتوبوس شدم و حرصم گرفته بود. یادم به هفت هشت سال پیش افتاده بود. یکی از دوستام از موضوعی رنجیده بود و می گفت اصلا از امروز آدم [فلانی] میشم و چرا خوب باشم و این چیزا. یک نفر نشست بغل دستم. داشت استوری های اینستاگرامش رو چک می کرد، به ترتیب غذا خوردن، خورشید در آسمان، مسابقه ی دو و چند تا چیز دیگه. بدون ملاحظه نگاه می کردم. سرش رو به سمتم چرخوند و نگاهم کرد من هم نگاه کردم.
مدت اخیر با خیال اینکه قراره کارم رو عوض کنم به مصرف بی رویه ی مرخصی پرداختم حالا میخام اخلاقم رو خیلی خوب کنم و با یک گل و جعبه ی شیرینی سر کاربرم سر کار و در جهت کسب عنوان کارمند نمونه ی ماه تلاش بی رویه ای انجام بدم.