به جلد صورتی سالنامه کنار دستم نگاه میکنم، همونی که حس ورق زدن صفحاتش از ابتدا تا آخرین چیزی که نوشتم، مثل ریختن نفت توی لیوان و سرکشیدنشه. درست نیمی ازش باقی مونده؛ با خودم میگم اگر با همین دنده و فرمون برم جلو، یا اتمامش رو نخواهم دید، و یا به جایی میرسه که سیاهی صفحات، حرمت رنگ زنده جلد دفتر رو میشکنه.
چند شبی شده که نزدیکترین پتوی در محدوده بیناییم رو پیدا میکنم و از خودم ساندویچ میسازم، بعد میچسبم به شوفاژ و به گلهای خشک شده روی میزم نگاه میکنم، درست وقتی که ذهنم سعی میکنه صداهای بیرون اتاق رو مسدود کنه، به اون کاری که باید انجام میشد، که نشد، فکر نکنه، و اون کسی که باید میبودم، که نیستم، رو فراموش کنه. میدونم که هوای اتاق واقعا سرد نیست، که این لرزهای ناگهانی و بیمقدمهی این چند روز، ریشه در چیزی بیش از زمستون داره.
چراغ رو که خاموش میکنم، به این فکر میکنم که اگر میتونستم، مثل گلهای روی میزم، چیزهای زیادی رو خشک میکردم و برای همیشه توی قلبم نگه میداشتم. مثلا تصور تو رو، قبل اینکه بفهمم سالها بهم دروغ گفتی؛ چون این روزها خندیدن به شوخیهات خیلی سخت شده، خندههایی که یه روزهایی مجبور میشدیم برای نفس کشیدن کف خیابون بشینیم و بعد از دست موتوری مزاحم فرار کنیم و تا چند کوچه اونور تر، پشت سرمون رو بپاییم.
هنوز هم هست، مثلا بوی قورمه سبزی مامانبزرگ، ظهر روزهای سهشنبه بعد مدرسه، وقتی هم من و هم مامانبزرگ، هنوز خیلی جوونتر از این بودیم. یا اون روزی که با ده سال سن، تصمیم گرفتم اولین کمیک شدیدا دراماتیک زندگیم رو خلق کنم و نقاشی شخصیت اصلی رو بچسبونم به کمد اتاقم. اگر میشد، تمام اینهارو خشک میکردم تا برای همیشه بمونن، و جایی میذاشتم که دست درد، هیچوقت بهشون نرسه.

با انگشتهام جلوی صورتم بازی میکنم، به خودم قول داده بودم که دیگه دنبال اخبار نگردم؛ مهم نیست، من پر از قولهای دروغینم. صفحه موبایل رو روشن میکنم، خیره میشم، اول تیتر خبر، بعد متن خبر و بعد نظرات. حالا نگاهم روی سقفه، درد و سرخوردگی حاصل از فحش یا حتی شکست شخصی، از این خبرها به مراتب کمتره. به ذره چیزی که داشتم و از دست رفت فکر میکنم، به اونچه که دنبالش بودم و حالا فقط یک رویاست؛ که کاش حداقل رویای عجیبی بود.
پتو رو بالاتر میکشم، ساعت که از دو صبح گذشت، به بالش میگم که حالا نوبت توئه. تو بهجای من فکر کن، به آیندهای که مدام دَم از اومدنش میزنن. اما روزها میگذرن و این آینده طلایی، حالا فقط یک آلبوم قطور از رنج "گذشته"هاست. بهش گفتم که من خستم، وقتی بیدار شدم تموم افکار رو ازت پس میگیرم و فردا صبح، از نو امتحان میکنم؛ اما طاقت بالش بیشتر از چهل دقیقه نبود. پس چهل دقیقه بعد، از خواب بیدار میشم، دوباره اخبار رو مثل یک ربات نیمه هوشیار باز میکنم. دستم رو به پلکهام که انگار زیرشون خاک رفته میکشم و با خودم میگم که آخه آدم حسابی، ساعت سه صبح دنبال چی میگردی؟
پیدا نیست که من دنبال چی میگردم، و این مسئله راحت نیست؛ نه وقتی که بین آسمون و زمین روی یک پل نامرئی از توهم در این جغرافیا که با واژه آرزو غریبهست راه میرم. پس به خودم اجازه دادم که امروز، فردا، این هفته یا امسال رو دنبال نقشه گنج قارون نباشم، فقط "باشم"، و برای داشتن اراده ریختن قهوه فوری توی آب جوش، از خودم راضی باشم؛ حداقل تا زمانی که پلههای کوچک متزلزل من، راه رو به جایی باز کنند. شاید.
در این مدت، نوشته سایر آدمهای عزیز در ویرگول، با وجود تمام اختلالات، روزنه امید و لبخند، یا دلگرمی برای من بود. به امید خلاصی از نحسی این انزوای اجباری دیجیتال.