او با همه فرق داشت
نگاه های پنهانی اش،
لبخند های پر مهرش،
بی آلایشی احساساتش،
خنده هایش،
او حتی اذیت کردن هایش هم با بقیه تفاوت داشت ...
کارهایش حسی را بر می انگیخت که
نمی توانستی در هیچ جای دنیا
آن را بیابی،
چاشنی کلماتش ،
مزه ی دوست داشتن می داد ؛
حسی که در من جریان یافته بود
را از اعماق وجود دوست داشتم ،
او قلبم را میان میان انگشتانش اسیر کرده بود
و من عجیب این
زندان را دوست داشتم،
همراه با زندان بانش...
یادم هست
مگر می شود از یاد برود دوست داشتنش؟!
عشقش؟!
مگر توان فراموشی دارم ؟!
عشق من اینگونه بود
آری
او با همه فرق داشت...
یک عشق واقعی بود
یک عاشق واقعی بود
او برای من با همه فرق داشت...
من هنوز همان اسارت را می خواهم!
پس چرا دیگر نیست؟!
