از هیچ فهمیدم

چهره هایشان در هم رفته و عبوس بود.
میدانستم چه معنایی میدهند.
به چشم هایشان خیره ماندم و نگاهشان را از چشمانِ خیره ام میدزدیدند.
میدانستم چه معنایی میدهند.
نگاه کردم.
سکوت کردند.
قدم زدم.
سکوت کردند.
هیچ نگفتند؛ هیچ.
و میدانستم چه معنایی میدهند.
گفتم نمیخواهم بمیرم؛ مرگ سرد است.
گفتم نگذارید بروم.
مانع شوید.
جلویش را بگیرید.
باری دیگر سکوت کردند و دیگر همه چیز را میدانستم.
با خود گفتم، پیش از این ها نیز، زندگی برایم زیبا بود.
هیچ نیازی به مرگ نداشتم، تا دستم بیاید چه چیزهایی را خواهم باخت.
دلیلی نمیخواستم و خود خوب میدانستم چه از دست میدهم.
او، بر روی صندلی اش تاب میخورد؛ در دور ترین تکه ی این خانه ی کهنه بود.
سکوتِ او، بیش از هر خاموشی دیگری، قلب نحیفم را می‌سوزاند.
گفتم، ای کاش بشود کاری کرد...
نفس هایش عمیق تر شد.
این را از ضعیف شدن نفس هایم فهمیدم؛
مثل آن بود که جانم برود در جانِ او.
گفتم به خیالم، حداقل میشود امیدوار بود که آنجا هم موسیقی باشد.
چنان تلخ خندیدم که اشک هایم هجوم آوردند؛ بیرحمانه، و مرا در خود شکستند و دیگر نمیشود این وجودِ در حالِ فروپاشی را، از سر بنا کرد.
مرا ضعیف کردند؛
درست به مانند دختری که قرار است بمیرد!
گفتم، میشود کاری برایم کنید...
سکوت را شکست، با اشک و بدون هیچ سخن.
به سمتم دوید؛ سُست دوید، مثل موج، اما آمد.
مرا به آغوش کشید.
گفتم میترسم و گفت میداند.
گفتم نمیخواهم بروم و گفت میداند.
آغوشَش را بر تنم تنگ تر کرد.
دردم گرفت؛ اما اجازه دادم آنقدر مرا به آغوش بکشد که هرگز یادم نرود.
باید این گرما را، این جدایی را، این حضور را تا آخرین لحظه، نگه میداشتم.
باید آنچنان ریتم نفس هایش را حفظ میکردم، که تا ابد در خاطرم بماند.
باید او را، و همه چیز را، آنگونه رها میکردم که باورم شود هیچ بازگشتی در کار نخواهد بود.
باید اجازه میدادم بروند.
اجازه میدادم بروم.
باید از خود دل میکَندم.
در لحظه ای گرمای شجاعت را در رگ هایم حس کردم.
این را از ضعفِ چشمانش فهمیدم؛
مثل آن بود که شجاعت از وجودِ او برود در وجودِ من.
پس با تمام توان گریستم، حقیر اما شجاعانه، و به خیالم برای آخرین بار بود.
در گوشَش زمزمه کردم:
به جای هر دویمان،
نفس بکش.
آنقدر بخند که خنده ام بگیرد.
آنقدر بنواز، که گوش هایم از موسیقی ات کَر بشود.
به جای هردویمان،
نفس بکش.
گفت میترسم و گفتم میدانم.
گفت نمیخواهم بروی و گفتم میدانم.
همه میدانستند.
آغوشم را بر تنَش تنگ تر کردم که سخت میلرزید، همانقدر سخت که من میلرزیدم.
اما باید عطر وجودش، بر تَنم باقی میماند.
آنقدر که تا آن دنیا همراهم باشد.
که خیال کنم، کنارم هست،
و بگذارم نفس بکشد، به جای هردویمان نفس بکشد و من نیز، عطر او را در نفس های نبودی ام، جای دهم.
باید از هر چه برای من است، دل میکندم.
آنها سکوت کردند؛
اما من میدانستم چه معنایی میدهند.
با خود گفتم، میگذارم هیچ نگویند؛ خاموش بمانند؛ در خلوت اشک بریزند و لب های خشکیده شان را پنهان کنند.
میگذارم همه مان درد بکشیم.
پس از آن،
سزاوار آرامش خواهیم بود.
بوسیدمش،
با آخرین توانم.
اما شجاع ماندم؛
نفس های او نیز عمیق باقی ماند.
این را از هیچ فهمیدم.
مثل آن بود که برویم در وجودِ یکدیگر.
دست هایم را باز کردم
و او نفس خواهد کشید، به جای هردویمان...

دوستدار شما

پ ن: ممنونم برای وقتی که صرف خوندن این نوشته کردید. امیدوارم لذت برده باشید. حقیقتا با کمی درگیریِ درونی این مطلب رو نوشتم و شاید عجیب باشه اگر با هشتگ "حال خوبتو با من تقسیم کن" منتشر کردم؛ و بله، میپذیرم که کمی عجیبه، اما پُشت تمام این جملاتِ احتمالا غم انگیز و برگرفته از کمی درگیریِ درونی، یک حالِ خوب دارم: خوشحالم که هنوز چیزی رو از دست ندادم. به نظرم باید هر روز این خوشحالی رو به خودمون یادآوری کنیم. باز هم ممنونم از همه ی شما عزیزان و مثل هربار، نقدی، سخنی، پیشنهادی؟ و ایام بگذرد بر طبق آرزوهای شما.
پُست قبلی، گمان کنم شایسته ی مطالعه:
https://virgool.io/p/dybncgv0ian5/%D8%B3%D9%88%DA%AF%D9%86%D8%AF%D8%A8%D9%87%D8%A7%D9%88%D8%8C%D9%88%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%A8%DB%8C%D8%AE%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4...%DA%A9%D8%A7%D8%BA%D8%B0%D8%B1%D8%A7%DA%86%D9%86%D8%A7%D9%86%D9%81%D8%B4%D8%B1%D8%AF%D9%85%D8%8C%DA%A9%D9%87%D9%87%D8%B1%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D9%88%D8%AD%DA%A9%D8%B4%D8%AF%D9%87%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%8C%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D8%B4%D9%88%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%A8%D8%B1%D9%88%D8%AF%D8%9B%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D9%87%D8%A7%D8%8C%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B2%D9%82%D9%84%D8%A8%D9%85virgool.io
https://vrgl.ir/XOFaP