سوگند به او، و تمام بی خبری هایش...

کاغذ را چنان در هم فشردم، که بی شک واژه ها بر یکدیگر گره خورده و فرو ریختند!
بعد از آن، سخت کوشیدم تا ردِ جوهر را از میان انگشتانم پاک کنم:
آنگاه که سرمای آب، سیاهیِ جوهر را چنگ میزد، میدانستم این جوی کوچک و خاموش که از لرزش دستانم فرو میچکد، همان واژه هاییست که دقایقی پیش، بر صفحه ی کاغذ زنجیر شده بودند.
با تپش قلب خود گفتم، به راستی این لکه های تیره و تار، همان سوگند هاییست که لرزان و غبارآلود، به نامِ او پیوند خورده بود؟
مثل تمام جوی های کوچک و خاموش گذشته...
و تپش قلب خسته ام، چنان بر سینه ام به رقص در آمد که در لحظه ای، هر چه سوگند بود و نبود، بر خاطرِ آشفته ام نقش بست.
آنگاه که شعر های سیاهم آخرین بوسه ها را بر سپیدی دستانم میبخشید، به یاد آوردم که به راستی من بر این کاغذ های تکه تکه، بار ها به نام او، به زیبایی اش و به تمام بی خبری هایش سوگند خورده بودم.
یادم است دَه ها بار قلم را از جوهر تهی کرده ام تا کاغذ را از هر چه برای اوست، لبریز کنم.
و لبریز شد؛ همانگونه که روح من از حسرت.
کاغذ را چنان در هم فشردم، که بی شک واژه ها یکدیگر را به آغوشی ابدی کشیده و رختی بر تن کرده اند که میدانم معنایی تازه خواهد داشت!
و این را نیز میدانم، که این کلمات، هر گونه که به دنبال یکدیگر صف بشوند، حتی اگر صد ها بار در هم بپیچند و شعر بی معنای روزگارِ مرا رقم زنند، باز همان رخت سیاه را بر تن خواهند داشت و باز، نامِ او را زمزمه خواهند کرد.
یقین دارم تمامِ این حروفِ ترسان و شکسته، همواره بر صفحه ی نامه هایم عزادارند.
لب های خشکیده ی این جملات، همچنان به سوگند ها تشنه اند:
و سوگند به او.
سوگند به قدم هایش که هرگز مسیرِ مرا نمی‌پیماید و هیچگاه با من هم قدم نشده است.
و سوگند به او.
سوگند به لبخندش که هرگز بر دیده هایم بخشیده نمیشود و با لبخند هایم جان نمیگیرد.
تا نهایت سوگند به او.
سوگند به نامه هایی که به مانند کودکی بی پناه، خود را در خود جای میدهند.
سوگند به دستانِ همیشه تاریک و سیاهم، به جوهر های روان، به قلم های کبود، و باز سوگند به او.
کاغذ را چنان در هم فشردم که مرگ، حیات را؛ و نا امیدی امید را؛ و شاید، همانگونه که من، یادِ او را در وجودِ نحیف خود میفشارم!
این نامه را نیز تکه تکه خواهم کرد و همراه با طعم ناخوشایند اشک هایم خواهم دانست که سرنوشت من، بر قلمِ هیچ نویسنده و صفحات هیچ کتابی راه نبرده است.
و خواهم دانست که به مانند دخترانِ قصه های خیالی، با موهایی سرخ و برافراشته، شجاعانه نامه هایم را به مقصدی نامشخص، به پرواز در نخواهم آورد.
پس از آن نیز خواهم دانست، هر چه دامان چین دارِ خود را در هوای نم زده ی پاییز بچرخانم، و کودکانه بخندم و برقصم و بخوانم، او، تصویر مرا بی هیچ زحمت، معصومانه، با چشمانی قهوه ای، و به خیالم خالی از عشق، خواهد دَرید.
بنابراين آن لحظه فرا میرسد؛ لحظه ای که زیرِ نگاه های خیره ی او فشرده شوم؛ چون نامه هایم، سوگند هایم، و علاقه ام.
آن لحظه فرا میرسد و من در سکوتی که تابِ شکستن ندارد، مانند صفحات رُمانی بی فرجام، ورق خواهم خورد و از یاد ها خواهم رفت.
من در این سرزمین خاک خواهم گرفت.
حال ردِ دردِ جوهر از انگشتانم رخت بسته است و به جایی میرود که بسیار از صفحات کاغذ دور خواهد بود.
این واژه های جدا شده، راهی طولانی را در پیش می‌گیرند و در این حین، نجوای تپش قلب مرا میشنوند، و دستانم که به امیدِ دیدارِ او، باری دگر خود را گرفتارِ خشمِ جوهر میکنند و می‌نویسند و می‌نویسند و تکه تکه میکنند و کاغذ ها را چنان در هم میفشارند، که بی شک واژه ها بر یکدیگر گره خورده و فرو میریزند!
پس، این جوی کوچک و خاموش، در فراموش شده ترین خیابان شهر، به جوی های کوچک و خاموشِ ابدی من خواهد پیوست و روزی، آشفته، متلاطم و نعره زنان، بر تمام نامه های تکه تکه مینویسد:
سوگند به او؛
سوگند به او؛
سوگند به او، و تمام بی خبری هایش...

دوستدار شما، دوستدار او