منِ شما: هر آنچه باقی مانده بود.

هرچه هم بشود، در آخر اسطوره‌ی نوشتن از عشق هستم.
میتوانم رنجور باشم، شکسته یا دردمند؛ اما از عشق بنویسم. این تنها چشمه‌ایست که هرگز در قلبم خشک نمیشود. میلِ به نوشتن از سرحدِ محبت، آن هم محبتی والا، همواره در من میخروشد.
هم اکنون نیز که در شرایطی متفاوت هستم، قادرم در باب عشق بگویم؛ ولیکن از دریچه‌ای متفاوت؛ به مقداری متفاوت که اوضاعم میطلبد.
تفاوت در بیانِ عشق می‌تواند گفتن از فراموشی باشد.
من هم قرار بسته‌ام چیزهایی را فراموش کنم.
در ابتدا میخواهم شما را فراموش کنم.
بله، قصد کرده‌ام شما را از یاد ببرم و تضمین میدهم که موفق خواهم شد؛ با این حال منکرش نمیشوم که از یاد بردنِ شما به منزله‌ی نابودیِ بخش زیادی از تمایلاتِ من به نوشتن از عشق خواهد بود؛ اما خاموشیِ موقتی این چشمه، کوچک ترین تاوانی‌ست که برای دل کندن از شما به جان خریده‌ام.
من شعله‌ی علاقه‌ام‌ را خاموش کرده‌ام و این طولانی ترین محو شدنِ عالم خواهد بود.
میدانم که زمان و انرژی زیادی میطلبد و روح مرا مچاله خواهد کرد. من درد خواهم کشید‌، و بر این واقعه آگاهِ مطلقم.
اما چه میشود گفت؟... تصمیمی‌ست که اخذ شده است. تصمیمی برای حفظِ خودم. یقین دارم که می‌دانید اگر نتوانم بیش از این شما را حفظ کنم، وادار هستم در تغییرِ مسیری ناگهانی، تمام جان و توجه و عشقی که وقف دیگری کرده‌ام_ که آن دیگری، متاسفانه یا خوشبختانه، شما باشد_ به ناگاه به وجود خودم بازگردانم تا مرا حفظ کند. درست مانند تزریق گرمای زیادی به یک جسم سرد؛ بنابراین انتظار می‌رود منفجر شوم. بله، یقین دارم که خواهم شکست. تَرَک برمیدارم، ولی تلاش میکنم تدریجی باشد؛ چراکه خودتان میدانید خاطرات را نمیشود به یک باره از ذهن کَند؛ اما نگران نباشید. بالاخره این ریشه های عاشقانه(حداقل به ظاهر) که در مغز و قلبم رخنه کرده است را میخُشکانم. من شما را فراموش میکنم، و خودم را از خاطراتتان خواهم گرفت. همانگونه که خاطراتِ شما را، مِهرتان، و هر آنچه به یادگار دارم را از زندگی‌ام می‌زدایم. وعده اش را هم اکنون میدهم: خودم را از شما میگیرم تا بعدها، احتمالا خیلی خیلی بعدها، به دست کسی بسپارم که به مراتب بیش از آنچه شما در این ایام ابراز کردید، خواهانش باشد.
به احترامِ تمام لحظاتی که شما را عاشقانه و با لحنی لبریز از اعتماد و اطمینانی خالص، "تو" نامیدم، خطاب به خودت، به این نوشته پایان میدهم:
من شما را، تو را، بله تو را، از دست داده‌ام و خشنود نخواهم بود. من رنج خواهم کشید!
با این همه، شما نیز_ همان تو_ مرا از دست داده‌اید! قلبی که با تمام قدرت برایتان میتپید و سینه‌ی مرا چنان در هم میفشرد که از شدت هیجانِ آن به ناله و شِکوه برمی‌آمدم را از دست داده‌اید و این برایتان غمی سنگین خواهد بود. یقین دارم حتی اگر روزها، چنان دردناک و حزن‌آلود که برای من میگذرد، برایتان نگذرد، باز هم (به حدی که منصفانه باشد) رنج‌آلود است، چرا که شکی ندارم به زودی جای خالیِ تپش قلب مرا احساس خواهید کرد؛ خون گرمی که در تکاپو و با شوقِ بسیار برایتان میجوشید و بر جسم ضعیفم میکوبید.
در آخر، آرزو نمیکنم قلبی بیابید که خلاء شما را پُر کند، چراکه بیهوده است! به یقین چیزی نخواهید یافت که آنچه من نسبت به شما احساس کرده‌ام، با همان شور و شدت، احساس کند.
پس من، به مراتب بیش از شما خواهم سوخت اما خوشبختانه بیش از شما هم قصد در دل کندن از گذشته را دارم.
پایانِ این کلمات، شروع دوباره‌ای برای من خواهد بود(گرچه بسیار سخت و سنگین باشد) و هم اکنون که با آغازِ من، تا پایانِ این نوشته همراه شده‌اید، با احترام، ادب، و آخرین قطراتِ عشقی که خوش دارم برای خودتان خرج شود، میگویم: "تو" بیش از همیشه، و تا ابد، شاد باشید...

دوستدار شما

اگر دوست داشتید، بخوانید:

سخنی با خواننده؛ وصفی بر حال و اوضاع نوشته:

سلام به همه ی دوستان عزیز ویرگولی. حال و هوا چطوره؟ یه تابستون فوق‌العاده براتون آرزو میکنم و امیدوارم که روزهای خوبی پیش رو داشته باشین.

فقط خدا میدونه چقدر دلتنگ این فضای دوست داشتنی بودم؛ هرچند اگر بگم ویرگول کاملا مثل قبله، دروغ گفتم. اول از همه خیلی خیلی ممنونم که وقت گذاشتین و این نوشته رو خوندین و امیدوارم لذت برده باشین. راستش باید اعتراف کنم که یه تقلب ریزی کردم و این نوشته برای خیلی قبل تر اینهاست و تنها نوشته ای بود که داشتم و منتشر نکرده بودم؛ اما به نظرم اومد که پُست کردنش شاید برام ایجاد انگیزه کنه تا بیشتر بنویسم و جدا از اون، نظر شما خیلی میتونه کمک کننده باشه. به همین خاطر ( یه جورایی به ناچار) مجبوریم با این دلنوشته های خاک گرفته و قدیمی، روز و بگذرونیم تا کم کم به (دوباره) نوشتن عادت کنم. شاید بد نباشه اگر بگم ایده ی این نوشته بعد از خوندن بخش کوچکی از نامه های فروغ فرخزاد در کتاب اولین تپش های عاشقانه ی قلبم، به ذهنم رسید.

نکته ی مهم اینکه از تمام عزیزانی که همیشه بهم با نظراتشون_ چه مثبت و چه منفی_ روحیه و انگیزه دادن به معنای واقعی کلمه، ممنونم :)

دیگه چی بگم؟ فکر کنم خیلی مشخصه که میخوام پرحرفی کنم!

حالا نوبت شماست: سخنی، نقدی، نظری، پیشنهادی؟ و ایام بگذرد بر طبق آرزوهای شما. (خیلی)شاد باشید.

اگر این متن مورد پسندتون بود، شاید از نوشته های زیر هم لذت ببرین:
https://vrgl.ir/wLcxL


https://vrgl.ir/XOFaP


https://vrgl.ir/wnBox


مطلب قبلی:
https://vrgl.ir/EJekE