من گم شده ام، مرا مجوئید !

ای کاش بشود در زیر گلبرگ های آخرین شکوفه‌ ی باقی مانده از بهار، پنهان شوم و هیچکس نباشد که مرا بیابد.
ای کاش بر زمین بچکم و همراه با خشکیدن برگ های پاییزی، بخُشکم.
ای کاش روزگار مرا دعوت کند به قایم باشکی ابدی، و خیالم تخت شود که دیگر برای یافتن من، دیر است.
و شاید، بشود مسیری را از میان جنگل های سوخته در پیش بگیرم که مرا در خود غرق کند.

من در میان افکار خویش، گم شده ام.
در هزارتوی خیالات، اسیر و سرگشته از پرسش هایی بی پاسخ، حضور خود را چنگ میزنم.
من گم شده ام، مرا مجوئید...