نامردها نخوانند...

آهنگ‌ها،
یک به یک می‌آیند و می‌روند؛
مثل آدم‌ها،
که برای شکنجه کردنت صف کشیده‌اند؛
مثل تمامِ چیزهای رفتنی،
که سرزده می‌آیند و زندگی‌ات را بِهَم می‌ریزند؛
مثل تک تک روزها
مثل تک تک شب‌ها
نه...
نه همه‌ی شب‌ها!


آهنگ‌ها،
یکی پس از دیگری،
چیزی را در گوشم زمزمه می‌کنند؛
مثل آنکه هر کدام ساز خودشان را می‌زنند؛
اما برای من،
چندان تفاوتی ندارد:
همه‌شان کر کننده‌اند و دلگیر و مسموم و مرا به جنون...
مرا تا جنون میکشانند؟
نمیدانم!
دیوانگی ما را کسی گردن نمی‌گیرد؛
نه آهنگ‌ها
نه آدم‌ها
نه روزها
که هر کدام یک به یک،
می‌آیند که بروند؛
مثل تک تک شب‌ها
نه...
اما نه همه‌ی شب‌ها!


آهنگ‌ها،
بی وقفه می‌خوانند و غیب می‌شوند؛
مثل تمام چیزهای دیگر،
چیزهای بسیار دیگر،
که قرار است آزارت بدهند و راه خودشان را بروند.
رد می‌شوند که تو را شکنجه کنند؛
تا از پای در بیایی.
درمانده شوی.
کم بیاوری؛
تا یک بلایی بر سرت بیاید و فریادِ شکایتَت بلند شود.
اَه! این آهنگ‌ها،
حالم را بهم میزنند؛
مثل آدم‌ها
مثل تک تک روزها
مثل تک تک شب‌ها...

پ ن: دیشب حال خوبی نداشتم؛ مثل خیلی های دیگه. طبق معمول تا خودِ صبح آهنگ گوش کردم تا توی خیالاتم غرق بشم و اتفاقات تلخ اطرافم رو از یاد ببرم. اما نشد. حتی حالم از آهنگ ها هم بهم میخوره!