110 مایل دور تر از یک مُشت عقیده.

شرایطی که اکنون برای خود ساخته ام_ چیزی که در فاصله ای یک الی دو متری، مشابه یک آرمادیلوی پَتوپیچ شده است_ گرچه باید خنده دار باشد اما، بیانگر موقعیتی‌ست که اگر (ناگهان و بی‌دلیل) حس شدیدی به شما تزریق شده باشد، پدید می آید؛ ظاهری مانند یک سخت‌پوستِ رو به انقراض، محصور در سه لایه پارچه، و در باطن، تورمِ همزمان خیال و واقعیت :
بر روی تخت مچاله شده‌ام؛ و مثل یک موجودِ بی دست و پا و فراری از هرچه قابلِ گریز باشد، به آغوشِ خودم پناه آورده‌ام.
چشمانم را با پلک های بسته‌ام پوشانده‌ام. موهایم را بر روی صورتم ریخته ام. بعد از آن، پتو را بر روی موهایم؛ و قسم‌ میخورم که اگر قادر بودم، این روشِ لایه لایه ی پنهان شدنِ افراطی (تا مرز خفگی) را، تا ابد ادامه میدادم.
چنین حسی، شاید بهانه ای باشد که تفکرات ژرفم را به رسمیت بشناسم؛ پس برای شروع، چیزی خواهیم یافت که ما را به تفکر وادارد. شاید یک دلیل، یک توجیح؛ مطمئن هستم که باید برای این تهاجمِ احساسی دلیلی یافت، در غیر این صورت، مجبوریم بپذیریم که ذاتا بخشی از انسان تمایل دارد به زندگیِ نواره‌سانان روی آورد:
امروز ۲۵ بهمن ماه و روز ولنتاین است.
چرا از چنین روزی مینویسم؟ خب، شاید چون اولین باریست که تا این حد اهمیت پیدا می‌کند.
هرچه که هست، به نظرم تا حدودی کریه شده است: مادی، مفت، گاهی زورکی، در مواردی لبریز از تظاهر و التماسی اکثرا یک جانبه برای دریافت یک جو توجه. این روزها جملاتی را می‌شنوم که بینهایت معنا دارند، اما بی معنا به کار می‌روند و فقط بخشی از روالِ کار اند: اوه عزیزم، دوستت دارم! دنیای من، تا ابد در کنارِ تو خواهم بود. ای مردی که به اندازه ی کافی نمیشناسمت اما به کیف پولت دلبسته ام، آه، دختری که زیبایی اش را میخواهم حتی اگر در مرزِ منقضی شدن باشد، این قلب را، این خرسِ سرخ لعنتیِ نمادین را، با یک مشت شکلاتِ فیک در حلقت بچپان و مرا دوست بدار.
احمقانه است! البته احمقانه واژه ی خیلی مناسبی نیست تا وقتی که به جایش می‌شود گفت: توهین آمیز است!
دقیقا. توهین آمیز است.
عجیب است که بعضی از مردم به عشق این‌چنین سطحی نگاه میکنند. از زوایایی دور افتاده. درست در نقطه ای که تنها بخشِ مادی عشق دیده شود می‌ایستند و از خودشان میپرسند که چرا شکست میخورند؟ بارها و بارها؟ چرا آن مَرد رهایم کرد؟ آن دختر مرا فروخت، که چه؟
خب، به نظرم از احساسی که با تعداد دوربین های گوشی، با اندازه ی عروسک پولیشی، با زمان ارسال بارِ شکلات وارداتی و گلبرگ های چند شاخه گل سنجیده شود، نمیشود انتظار زیادی داشت.
این توهمات هرچه باشد عشق نیست. شاید هوس هم نباشد. در نگاهی خوش بینانه تر، فریب هم نیست؛ اما یقین دارم که شبیه به(با تاکید×۱۰۰) معامله است.
قلبی که در گِرو یک گوشی باشد، همان بهتر که بشکند، متلاشی شود و از بین برود.
عشق اگر عشق باشد، یک جمله برای درکش کافیست‌.
عشق اگر عشق باشد، یک بغل، یک بوسه، یک توجه صادقانه، نگاهی که از محبت پُر باشد، دستانی که گرم باشد، لبخندی که عمیق باشد، چنین سادگیِ خوشایندی برایش کافیست.
شبِ رویایی، آغوشی طولانی و دو لیوان هات چاکلت است.
حتی شاید لحظاتی سراسر سکوت.
راستش دلم به حال برخی از مردم می‌سوزد. مطمئن هستم خیلی ها_ با جیب خالی_ در خیابان ریخته اند با ترسِ آنکه معشوقه‌شان را تا ساعت ۱۲ شب از دست بدهند اگر نتوانند آخرین مدل گوشی را تقدیمش کنند.
هوم! عجیب است. عجیب و (خیلی) غم انگیز.
برای همین است که عشقِ میان خودم و او را ستایش میکنم. نوعی از محبت که گرچه کمیاب شده، اما امید دارم که از بین نرفته است.
به نظرم پاک و ساده است و اینگونه ساده بودن، حرف ندارد.
ما عاشق یکدیگر هستیم بدون نیاز به اثبات.
اصلا عشق اگر نیاز به تلاش برای اثبات داشته باشد، واقعیت ندارد، نه؟
میدانم در دلت کمی مخالفی هدیه عزیز؛ اما باور کن علاقه ای که واقعی باشد، از درون احساس می‌شود. نهایتش آن است که قلبت در تکاپو باشد نه جسمت‌.
البته این حرف ها به این معنا نیست که پا روی پا بیاندازیم و با خودمان بگوییم که یک چیزهایی دارد در قلبم تکان میخورد پس باید عشقی خالصانه باشد؛ نه.
اما، تحولِ درون، باید بیش از بیرون باشد. درونت باید متورم شود، بسوزد، بخندد و هرچه لازم است را احساس کند.
خیال میکنم که من او را احساس میکنم؛ از درون.
مثل اینکه، او در روح من باشد و مرا هدایت کند...
البته نمیخواهم با خواندن این جملات، برای بارها و بارها دلتنگی ام‌ را به خودم یادآوری کنم؛ ولی لازم است که ضمن ابراز تناقض رفتاری‌ام، به نوشتن ادامه دهم تا آرام شوم. با کمی شرمندگی، بیخیالی، و نوعی متفاوت از احساسی که قابل شرح نیست، اما باید چیزی میانِ نگرانِ کسی شدن تا مرزِ جنون، و از جنون تا بینهایت عشق را احساس کردن باشد، وضعیتی متمایز با هرچه قبلا تجربه کرده ام؛ مثل آنکه به کسی بگویی: ببین عزیزم! من نگران تو هستم و رنجِ تو مرا می‌رنجاند! اما زیبایی‌ات دارد مرا میکُشد. پس بگذار چند باری برایت بمیرم و بعد از آن دردِ تو را به جان خواهم خرید.
این دقیقا همان احساسی‌ست که او به من می‌دهد.
ای کاش در کنارش میبودم، دستهای فانتزی اش را در دست میگرفتم، می‌فشردم، بارها میبوسیدم، و آن هنگام که انگشتان کشیده اش را با انگشتم اندازه میگرفتم، اطمینان میدادم که در کنارش خواهم ماند و بعد، با خیالی کاملا تخت و آسوده، به یکدیگر لبخندی تمام نشدنی میبخشیدیم.
حیف، حیف که تنها صلاحِ من بیرحمی‌ست! دیواری که پشتش پنهان شوم، تُنگی کوچک و تنگ، جعبه ای کهنه و تاریک، ابزاری برای رام کردنِ خودم در مقابلِ او؛ عشقِ او.
بله، اگر بی‌رحم نباشم، تسلیمِ مطلق ام و این همه تسلیم بودن برای یک دختر... خوب نیست، مگرنه؟
بله، اصلا خوب نیست و اوی عزیز( خطاب به وجودِ پاک خودتچیز زیادی از من برای خودم باقی نگذاشته ای که درگیرِ تو نشده باشد.
حال، من مانده ام و تصویر او، به دور از تمام وقایع دیگر، به دور از تمام تفکرات بیگانه، به نوعی ۱۱۰ مایل دور تر از یک مشت عقیده ی هر روزه، تماما عاشقانه و منحصر به یک شخص.
هوم. میشود اینگونه روز خود را بنامَم:
احساسات یک آرمادیلوی پتوپیچ شده‌، تمام و کمال، برای او.


سلام به دوستان عزیز ویرگولی. به معنای واقعی کلمه مدت زیادی بود که ننوشتم و متاسفانه هنوز فرصت نکردم به کامنت بعضی از دوستان جواب بدم اما همینجا از محبت همه ی عزیزان تشکر میکنم.
این نوشته کاملا دلی و بخش هایی از روزمرگی هام بود که به توصیه ی یه رفیق خوب، تصمیم گرفتم منتشرش کنم. ( البته فعلا حکمِ پست موقت رو داره)
همونطور که مشخصه، این نوشته یه مخاطب خاص داره که مطمئنم به دستش میرسه، اما از همه ی شما بابت وقتی که گذاشتید تشکر میکنم و امیدوارم لذت برده باشید. خیلی خیلی خوشحال میشم نظرتونو راجب ولنتاین و در مجموع سبک جشن گرفتن ها و هدیه دادن هامون بدونم. در آخر، نقدی، نظری، پیشنهادی؟ و ایام بگذرد طبق آرزوهای شما. دوستدارتون، هدیه.