یادمه وقتی نه سالم بود؛ به عمو کوچیکم گفتم من دلم میخواد برم دانشگاه برگشت خیلی رک و مطمئن گفت تو مامان و بابات دانشگاه نرفتن توام نمیری ...
خیلی تو ذوقم خورد هیچی نگفتم .. حتی ته دلم فکر کردم که شاید راست میگه ولی من رفتم ، ایشالا امسال کارشناسی ارشدمم میگیرم.
یادمه وقتی نوجوون بودم ، عروس خاله م گفت وقتی ازدواج کنی دیگه همه چیو باید بذاری کنار ! منظورش این بود که نه کلاسی بری نه پیشرفتی داشته باشی.. بازم چیزی نگفتم ... اما من بعد از ازدواجم خیلی کارا کردم ، دانشگاه رفتم موسیقی مو ادامه دادم ، باشگاه م رو ادامه دادم ..
امروز که داشتیم راجع ب بزرگ کردن بچه صحبت میکردیم گفتم من دلم میخواد به بچه م موسیقی و نقاشی و زبان یاد بدم ، احسان برگشت گفت ما دقیقا الگوی رفتاری پدر و مادرای خودمون رو رو بچه هامون پیاده میکنیم ..و من دوباره هیچی نگفتم ...