سال 404 واقعا سال مزخرفی برام بود، حاالا نمیخوام وارد جزئیاتش بشم اما تنها اتفاق خوبی که پارسال برام افتاد، آشنا شدن با ملیکا بود.
ملیکا از جمله آدم های زندگیمه که انگار ده ساله میشناسمش، از اولین روزی که دیدمش انگاری یه نیروی عجیب و غریبی منو سمتش کشوند، منی که تو چند سال اخیر زندگیم انقد محافظه کار شدم که هیچ کس رو حالا حالاها تو زندگی خودم راه نمیدم، خیلی راحت ملیکا رو اوردم تو خصوصی ترین جای قلبم.
طوری که یهو به خودم اومدم دیدم شده مونس تنهاییام و رازهایی که به کمتر کسی میگم بهش گفتم و اون واسم شده آدم امن زندگیم/
از جمله خصوصیات مشترکی که میتونم بهش اشاره کنم هم فاز بودنمونه،
اینه که میتونم خیلی راحت و بدون سانسور حرفایی که تو ذهنم رژه میره بهش بگم ، اینکه منو جاج نمیکنه ، منو سرزنش نمیکنه ، سعی نمیکنه که بگه این کارت اشتباه بود ، این کارو نباید میکردی. منو دچار عذاب وجدان نمیکنه و کلا اینجوریه که میتونم قسمت دارک افکارم رو بدون رودروایسی باهاش درمیون بذارم..
اهل کتاب و فیلمه ، نقاشی میکنه تتو کار میکنه ، فکر میکنه، ایده داره ، آدم سطحی نیست .
امروز صبح به همراه ملیکا و دو تا دیگه از دوستامون رفتیم لب رودخونه، اینکه نگران این نبودم که کسی بگه چرا آستین های لباست کوتاهه..
چرا روسری سرت نیست ..
نرو تو آب سردت میشه سرما میخوری ، میخوری زمین و ... باعث شده بود که خود واقعیم از فضاکمال لذت رو ببره.
جلو نور خورشید احساس میکردم اعماق وجودم داره جون میگیره ..
اینکه آدم یه وقتایی بدون هزینه های کافه ها و رستوران لوکس ، بدون چصی های مسخره بتونه از زندگیش لذت ببره خیلی برام دلچسب تره ، اینکه خاکی بشه ، آرایشش بریزه به هم ، حشره بیاد رو دستش..... دلم واقعا برای تک تک اینا تنگ شده بود .
وجود ملیکا این فضا رو برام زیباتر کرده بود ، باهاش آب بازی کردم ، باهم رقصیدیم ، آواز خوندیم ،
یه چند دقیقه رو پای ملیکا دراز کشیده بودم و به درختای بالای سرم نگاه میکردم و به این فکر میکردم که چقدر الکی الکی از این خوشی های کوچیک زندگی غافل شدم .