امروز برای اولینبار از هاروکی موراکامی خواندم. امیدوارم طرفدارانش ناراحت نشوند اما سبک او را دوست ندارم؛ دنیای سورئالی که میسازد، نداشتن روابط علت و معلولی، شخصیتپردازیهای کم رنگ، دیالوگهای ساده و بیروح.
میخواهد معناهای خوبی را منتقل کند اما با روشهایی عجیب؛ انگار نویسنده یک مشت دلیل غیرمنطقی در آستینش پنهان کرده و بدون هیچ ساختاری، ناگهان به داخل داستان میریزد. مثلا در داستان میمون شیناگاوا، روانشناس کاملا حسی و بدون شواهد کافی علت ماجرا را کشف میکند.
هاروکی موراکامی مرا با کلی سوال در ذهنم تنها میگذارد البته میدانم که ایراداتی که از او میگیرم از اصول سبک کاریاش است و از طرفی دیگر من که باشم که از او ایراد بگیرم. :) صرفا خواستم بگویم دوستش نداشتم.
دومین اثری که امروز از او خواندم ابر قورباغه بود؛ به نظرم این داستانش از میمون شیناگاوا بهتر بود و اتفاقا جذب دنیایش شدم هر چند که باز هم سبک او را نمیپسندم.
این دو داستان را به پیشنهاد استاد نمایشنامهنویسیام خواندم؛ قرار است فردا دربارهشان صحبت کنیم. اگر بحث جالب و مفیدی شد که احتمالا میشود فردا برایتان تعریف میکنم.

موضوع دیگری نیز هست که از صبح ذوق تعریف کردنش برایتان را داشتم؛ تمیز کردن به مثابه کنترل جهان!
من هیچوقت آدم کثیفی نبودهام اما بینظم، چرا بودهام! راستش تا همین سه ماه قبل انگار ذهنم، بینظمیها را نمیدید اینکه میگویم نمیدید یعنی به معنای واقعی کلمه ندیدن. انگار فیلتری در ذهنم وجود داشت که متوجه به هم ریختگی نمیشد.
یکی دیگر از عاداتم این بود که هیچوقت چیزی را سر جایش نمیگذاشتم و در این امر به صورت ناخودآگاه اصرار میورزیدم.
اما واقعیت این است که سه ماه است که به طرز معجزهآسایی، بزنم به تخته، آدم مرتبی شدهام. همهچیز باید سرجایش باشد، هر هفته باید اتاقم را گردگیری کنم حتی اگر لایهی نازکی از غبار هم روی وسایل نباشد. این ورژن جدیدم را به شدت دوست دارم.
اصلا سر همین موضوع، امروز اتفاق نویی افتاد. وقتی بابا در حال هرس کردن ترونها بود؛ جارو را برداشتم و بدون اینکه کسی از من بخواهد به دقت حدود یک ساعت زمین را جارو زدم. شاید این امر برای شما امری عادی باشد اما باتوجه به پیشینه من، این کار، کاری عجیب بود. در میان جارو زدن در حالیکه چشمانم را شبیه دوربین زوم میکردم تا حتی تکه شاخهای روی زمین نمانده باشد، به تحول چندماههام فکر میکردم و به این نتیجه رسیدم که دلیلش احتمالا کنترل جهان غیرقابل کنترل است.
میدانید همهی ما دوست داریم روی امور دور و اطرافمان کنترلی داشته باشیم تا زندگی برایمان قابل پیشبینیتر شود اما هرچقدر که بزرگتر میشویم، میفهمیم که چیزهای خیلی زیادی از کنترل ما خارج است و شاید ذهنمان به دنبال چیزهایی میگردد که بتواند آنها را کنترل کند. مثلا من امروز با دیدن شاخههای افتاده بر زمین میخواستم این بینظمی را سامان دهم و اینگونه از اعمال قدرتم برای ایجاد نظم لذت ببرم.
هر کدام از ما بسیاری از ابعاد زندگی شخصیمان تحت کنترل خودمان نیست و حالا در این شرایط سخت نیز ابعاد زندگی اجتماعیمان هم به دست خودمان نیست و این ذهنمان را مشوشتر کرده است. شاید راه آرامش ذهنمان در این تلاطم چنگ زدن به چیزهای کوچک برای کنترل کردنشان باشد. شاید تمیز کردن اتاق، آشپزخانه و… این حس را درونمان زنده کند که هنوز میتوانیم چیزی را تغییر و بهبود دهیم.
واقعا مرتب بودن به آدم احساس آرامش میدهد!
راستی حالا که صحبتهایم به پایان رسیده است، باید بگویم در رابطه با تحولم تاثیر دو نفر را نمیتوانم انکار کنم. اولین نفر خالهی بزرگم است؛ از آن خانومهایی است که لباسهایش بوی اتو میدهد و در هر ساعتی از شبانهروز به خانهاش سر بزنی، خانه بوی گل میدهد. حتی دستشویی خانهشان هم بوی معطری میدهد. :) و خب من از کودکی تا الان حتی در اوج اینکه بین کتاب و لباسهایم در اتاق گم شده بودم، دوست داشتم شبیه او باشم.
و دومین نفر نگهبان ساختمان در حال ساخت روبهروی خانهمان است. این مرد به شدت تمیز است حتی نمیدانم چطور تمیزیاش را وصف کنم. مثلا او هر روز صبح کوچه را جارو میزند حتی با اینکه میداند که آن ساختمان در حال ساخت است و نیم ساعت بعد دوباره خاک همهجا را میگیرد. این روتین هر روزه صبح این مرد است. حتی خانهی محل اقامتش در آن ساختمان در حال ساخت به قدری مرتب است که خانهی خیلی از ماها به آن مرتبی نمیرسد. اگر مدیر پارکی بودم یا صاحب هتلی حتما او را مسئول نظارت و آموزش کارکنان خدمات آنجا میکردم.
تا همینجا برای امروز کافی است. اگر بینظمید به با نظم شدن فکر کنید چون واقعا نجاتتان میدهد. و اگر نویسندهاید مثل موراکامی ننویسید؛ حداقل برای ما ایرانیها. بگذارید حداقل در جهان داستانها زندگی منطقی را تجربه کنیم. :)