دیروز را در کلاسهای درس گذراندم از مکاتب ادبی گرفته تا ادبیات جهان و روانشناسی شخصیت. در ابتدا قصد داشتم که کتاب بیست کهن الگوی پیرنگ را در وقت خالی بین کلاسها بخوانم اما زور خوابآلودگی به مطالعه کردن چربید و بیخیال خواندن شدم البته که درونم احساس بیکفایتی کردم شبیه به همان احساساتی که وقتی در کودکی به خانه مامانبزرگ یا مسافرت میرفتیم کتابم را برمیداشتم تا بخوانم و مامان چندین بار گوشزد میکرد که کیفم را سنگین نکنم وقتی آنجا عمرا لای کتاب را باز نخواهم کرد و خب مثل سایر پیشبینیهای مامان این هم درست از آب در میآمد.

برای شب به سینما رفتم البته با علم به اینکه روی پرده جز کمدیهای آبکی چیز دیگری برای عرضه نیست. حقیقتا به تنوعش برای وقتگذرانی احتیاج داشتم!
سالن سینما را انگار ویآیپی رزرو کرده بودیم جز ما و دو نفر دیگر سالن تماما خالی بود.
واقعا برایم سوال است که صاحب سینما اگر اینطور پیش برود که ورشکست میشود. البته که خدا نکند!
در آسانسور مرد جوانی که به تازگی مغازهی تنقلاتی در سینما باز کرده بود به دوستش که اوضاع اجاره مغازهش را پرسید، گفت که این روزها کارش وضعیت خوبی ندارد و امیدوار است که زودتر فیلم خوب بسازند تا آدمها بیشتر به سینما بیایند.
خلاصه بین کمدیهای روی پرده به تماشای کفایت مذاکرات نشستم و خب فیلم خوبی نبود مثل خیلی از کمدیهای دههی اخیر. فیلم تمام تلاشش را میکرد که در فضای کمدی دغدغههای اجتماعی مطرح کند اما در هیچکدام به اندازه کافی خوب نبود؛ نه در کمدی و نه در بعد انتقادی-اجتماعی. نمیتوانم بگویم فیلم کاملا بدی است چون از این بدتر هم دیدهام اما نمیتوانم در دسته فیلمهای کمدی خوب قرارش دهم. در لینکی که پیوست کردم میتوانید نظر افراد متخصصتر را من باب آن بخوانید.