حتی اسمش هم دردناکه! حوضی که در اون خون رزمندههایی ریخته شده که با تمام وجودشون پای اعتقادات و وطنشون موندن و به معنای واقعی کلمه از خونشون گذشتند...
وقتی دیدم رد اون خونها هنوز هم روی حوض هست قلبم به درد اومد...
یاد یه داستان آشنایی افتادم...
"بنا بر روایـت ابن قولویه از امام صادق، در یک نوبت کـه رسـول خـدا در حجره ام سلمه بود و جبرئیل نیز نزد آن حضرت حضور داشت، ناگاه حسین (علیهالسّلام) وارد حجـره شـد. در این هنگام، جبرئیـل بـه رسـول خـدا گفت: «امـت تـو این فرزندت را خواهند کشت. آیا میخواهی خاک زمینی را که او در آن کشته خواهد شد، نشانت دهم؟» رسـول خـدا فـرمـود: آری. پس جبرئیـل دسـت بـرد و مشتی از خاک کربلا را به آن حضرت داد، که به رنگ سرخ بود. رسـول خـدا ام سلمه را از این ماجرا باخبر کرد و فرمود: جبرئیل به من خبر داده که امتم حسین را خواهند کشت و این تربت را نیز به من داده است. هرگاه خون تازه در آن دیدی، بدان که حسین کشته شده است. ام سلمه آن خاک را درون شیشهای نهاد. آن شیشه نزد ام سلمه بود تا زمانی که امـام حسین آهنگ خروج از مدینه کرد. ام سلمه نزد ایشان رفت و با نگرانی، پیشگویی رسول خدا(ص) را درباره شهادت آن حضرت و قضیه خاک را بازگو کرد. امام در پاسخش فرمود: اگر نروم نیز، کشته خواهم شد. سپس دستی بر چشمان ام سلمه کشید، و او مکان شهادت امام و یارانش را در کربلا مشاهده کرد. در این هنگام امام مقداری از خاک کربلا را به ام سلمه داد و فرمود: اگر این خاک، و خاکی که رسول خدا به تو داده است، خونین شد، بدان که من کشته شدهام. وی پس از عزیمت امام به کربلا، همواره به آن خاک مینگریست تا اینکـه عـصر روز عاشورا آن را خونین یافت؛ پس با فریاد «واحسینا، وا ابـن رسـول الله» مدینه نیز همراه او گریستند و در مدینه چنان غوغایی برپا شد که هیچ گاه کسی مثل آن را ندیده بود."
"در روایت شیخ صدوق از فاطمه دختـر امـام علـی آمده است: «پس از قتل امام حسین، هیچ سنگی در بیت المقدس از زمین برنداشتند، مگر آنکه زیر آن خون تازه یافتند». ابن قولویه نیز در روایتی، سخن فردی از اهالی شام را چنین گزارش کرده است: «به خدا سوگند ما اهالی بیت المقدس و اطراف و نواحی آن، شام قتل امام حسین (علیهالسّلام) را چنین شناختیم که هـر سـنگ و کلوخی برمی داشتیم، زیر آن خـون تـازه و جوشان مییافتیم"
مثل اینکه رسم حسینی بودن حسینی به شهادت رسیدنه!
همونطور مثل مولا رد خونشون موند! رد خونی که حالا ضامن عاقبت به خیری ماست، البته اگر کهخودمون بخوایم!
رد خونی که بیدارگره ! راسته که میگن خون شهید میجوشه!
زمینه ساز ظهورند، شاهدان شهید
اگرچه هجرتشان داغ بر جگر بسته است
کرامتی که ز خون شهید میجوشد
هزار دست دعا را ز پشت سر بسته است
قسم به اوج، که پرواز سرخ خواهم کرد
درین میانه مرا گر چه بال و پربسته است
چنان وزیده به روحم نسیم دیدارت
که گوش منتظرم چشم از خبر بسته است
درین رسالت خونین بخوان حدیث بلوغ
که چشم و گوش حریفان همسفر، بسته است
حالا تصمیم دارم اینبار من هم روایتگر این خونهای ریخته شده باشم تا بلکه حتی یک نفر هم بیدار بشه!
اگرچه راوی خوبی نیستم و خب مهارت و تجربهای هم در اینمورد ندارم اما میخوام تلاش خودمو بکنم و در حد خودم برای شهدا کم نزارم!
خیلی سخته خیلیخیلی سخته...
اونجا که بودم بیشتر اوقاتم به تفکر در باره اینکه بعد این سفر میخوام چهکار کنم و قراره چه حدیثهای باشم بودم. میخواستم حدیثهی قبل و بعد سفر فرق کرده باشه! در این فکر بودم که چطور میتونم ذرهای از لطف شهدا رو جبران کنم... و در حال حاضر به این نتیجه رسیدم که دربارهی شهدا حرف بزنم . که نزارم دشمن رشادت و فداکاری که این عزیزان در حق ما و وطنمون کردند کمرنگ بشه و یا حتی خدای نکرده فراموش... گرچه حق هیچ وقت خاموش نمیشه اما خواستم اینبار من هم صحبتم رو کرده باشم... حرفامو زده باشم...
این مکان-حوض خون- به برکت وجود یه خانم احیا شد... به برکت وجود ایشونه که ما الان اینجا ایستادم.
راوی میگفت : « ما بعد از سال ها تونستیم راویان کتاب حوض خون رو یکی یکی اینجا بیاریم.
خانمی که قصه شون رو گفتم الان یه پیرزن ۸۰-۹۰ ساله است ما روی ویلچر بلندش کردیم و توی رخت شویی آوردیمش. ایشون به زحمت راه میرفت. زمانی که آوردیمش توی رخت شویی تا رسید به حوض خون خودش رو از رو ویلچر کند ، رفت لبِ حوض نشست . دستاشو گرفت رو به آسمون. میدونست کجا اومده... در و دیوار این مکان شاهد بودند که این خانم ها در زمان دفاع مقدس چه کردند و چه ها دیدند. چه خونها که اینجا روی زمین ریخته نشد... چه تکه هایی که اینجا دفن نشد... میدونست الان وقت دعاست . میدونست اینجا اگر اومده دعا مستجابه. دستاشو برد رو به آسمون و اولین جمله ای که گفت : اللّٰهـم عَجِّـل لِـوَلیـك الفَـرَج ، بود.»
به پیروی از این خانم وقتی تصویر رخت شویی رو دیدی اول برای ظهور امام زمان(عج) دعا کن .



وقتی به این فکر میکنم که فرزندت پارهی تنت شهید شده باشه و یا همسر و پدر و مادر، ولی باز هم روحیهات رو حفظ کنی و بیای رختشوری لباسهای خونی ، پتوها و ... رزمنده ها رو بشوری هنر زیادیه... خیلی دل میخواد! خیلی خیلی زیاد! سخته واقعا...
شیرزن واقعی به این میگن!
وقتی میگن خانم ها در جنگ پشت جبهه بودند و اگر این خانم ها نبودند الان خاکمون به دست صدام میافتاد دروغ نیست...
با دیدن حوض خون محاله در فداکاری ، رشادت، شهامت و شجاعت این شیر زنان شک کنی!
خدا حفظشون کنه و اگر هم به رحمت خدا رفتند انشاءالله که با حضرت فاطمه (س) محشور بشن...
وقتی فکر میکنم که اگر من شرایطی مشابه اونها رو داشتم چه کاری میکردم شرمنده میشم...
شما هم بهش فکر کنید... اینکه اگر شرایطی مشابه اونها رو داشتید همین کار رو میکردید یا نه؟
سعادت انسان در انتخاب بین همین دو راهی هاست که همیشه پیش و روی ماست.
دوراهی هایی که تقدیر زندگیمون رو رقم میزنه...
امیدوارم همهمون از این دوراهی ها سربلند بیرون بیایم!✨

آخر زمستان سال ۶۰ رفت و آمد رزمنده ها توی شهر و آوردن پتوهای خونی خیلی زیادتر شد. دم به دقیقه ماشین بلندگو چیزی را برای کمک به جبهه اعلام می کرد یک دفعه شنیدم نیاز شدید به پتو و ملافه دارند. گفتند جلوی ایستگاه راه آهن تحویل بدهیم. من هم چند تا از پتوهای جهازم را بغل زدم از پل هوایی رفتم داخل رخت شویی چکمه ای پوشیدم چند نفر ملافه های خیس را از توی حوض در آوردند و گذاشتند روی سیمان کف رخت شویی خونابه از زیر آن ها راه افتاد. چنگ انداختم زیرشان و تعدادی را گذاشتم داخل تشت، تاید و وایتکس ریختم و با پا رفتم رویشان خوب لگد زدم و توی دست ساییدم بعد دادم به خانم ها تا توی حوض آب کشی کنند. مدام از بیمارستان و جبهه پتو و ملافه می آوردند. خون و لایه ای از خاک روی ملافه های جبهه را گرفته بود. چند تا ملافه گذاشتم توی تشت وایتکس ریختم رویشان لکه ها را توی دست ساییدم و ملافه را کم کم باز کردم یک دفعه تکه گوشتی آمد توی دستم نرم بود و لطیف استخوان نداشت احساس کردم گوشت برادرم غلام عباس است. یاد لب خشکیده و سینه خونی و شکافته غلام عباس افتادم...
وقتی حالم کمی بهتر شد اشکهایم را پاک کردم و بلند شدم خانم ها نگذاشتند رخت بشویم من را فرستادند تا رختهای شسته را پهن کنم. بهم گفتند: «تو دیگه حق نداری بیای سمت لباسای خونی» خودم هم تا مدتی جرئت نکردم به ملافه ها دست بزنم اما توی بیمارستان راه آهن و بمباران ها کم کم آن قدر مجروح و صحنههای دردناک دیدم که جرئت کردم تا غسال خانه هم بروم و بدنهای تکه پارهی زن و بچه ها را غسل بدهم...
متن تقریظ رهبر انقلاب اسلامی بر این کتاب به شرح زیر است:
بسم الله الرّحمن الرّحیم
اولین احساس، پس از خواندن بخشهائی از این کتاب، احساس شرم از بیعملی در مقایسه با مجاهدت این مجاهدانِ خاموش و بیریا و گمنام بود. آنچه در این کتاب آمده بخش ناشناخته و ناگفتهئی از ماجرای عظیم دفاع مقدس است. باید از بانوی پرکار و صبور و خوشسلیقهای که این کار پرزحمت را بهعهده گرفته و بهخوبی از عهده برآمده است و نیز از مؤسسهی جبههی فرهنگی عمیقاً تشکر شود.
مهر ماه ۱۴۰۰

تعجیل در فرج آقا و مولامون حضرت مهدی موعود صلوات.

پنج شنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴
ساعت ۱۲:۴۸ دقیقه