عادت ندارم از چیزی که هنوز بهش نرسیدم بنویسم. همیشه همینطور بوده.. دلم رضا نمیده تا زمانی که درمورد چیزی به یقین نرسیدم حرفی بزنم یا چیزی بنویسم اما این بار فرق میکنه...

چون اینجا مسیر عین مقصده!
اونقدری لبریز از ذوق و شوق هستم که دیگه اینبار دستم نمینویسه بلکه نویسنده دلمه!
هیچ وقت فکرشو نمیکردم که روزی به چنین حالی برسم.. حس و حالی که واقعا وصف نشدنیه.. بخوام از حس الانم بگم اینطوریه که ذوق و شوق و شوری برای وصال توأم با دلتنگی ، آرامش و رهایی... البته که اینها تعریف دقیقی از اون نیستند! کاش یه قابلیتی وجود داشت که میشد حسی که داری رو دقیقا بدون هیچ خطایی بیان کنی . مثلا طرف مقابل با گذاشتن دستش روی سمت چپ قفسه سینهات تمام اون رو میفهمید و بهش منتقل میشد...

دلم پرواز میخواد.. حس الانم فقط با پروازه که میتونه خالی بشه...
تو زندگیم کم چله نگرفتم و خب اکثرا در ظاهر حاجتم از اون چله برای خودم برآورده نشده ولی خب نتیجهی اون، حس خوبی بوده که برام به ارمغان آورده. اینبار چلهی دعای عهد رو به نیت تعجیل در ظهور امام زمان (عج) گرفتم و هر کدوم رو به نیابت از یه شهید میخوندم. پایان چله روز ۱۵شعبان مصادف با ولادت امامزمان(عج) شد . همیشه رسم اینه که بقیه به صاحب تولد هدیه میدن اما اینبار آقا امامزمان بود که به من هدیه داد. هدیهی من سفر به قطعهای از بهشت بود... و حالا من مسافر سفر راهیان نورم. بعد از حدودا سه سال برای دومین بار طلبیده شدم... نمیدونم شنیدید اینجمله رو یا نه :
بیچاره اونکه حرم رو ندیده
بیچارهتر اون که دید کربلاتُ
راهیان نور کربلای ایرانه! به قول حاج حسین یکتای عزیز شلمچه بینالحرمین ایرانه که بین حرم امام رضا (ع) و امام حسینه...
حالا منم با یه بار اونجا رفتن دلمو جا گذاشتم و هیچ وقت فکر نمیکردم اینطور دلتنگ بشم... و تا وقتی که نری و ندیده باشی نمیفهمی . وقتی بری و برگردب تازه میفهمی تو چه بهشتی قدم گذاشتی...
خیلی شرمندهی امام زمانم شدم که کار خیری هم در مسیر ظهور ایشون نمیکنم به کنار، گناهام هم پشت هم صف میبندن... ولی باز هم به گناهان و رفتار من نگاه نمیکنند و دستمو میگیرن. منم تصمیم گرفتم به همین مناسبت ۱۰۰ تا گیرهی روسری خوشرنگ و لعاب هدیه بدم تا منم سهمی هرچند کوچک در این شادی داشته باشم...

کاروان ما به اسم شهید حسن آقاسیزاده مزین شد. نمیدونم با این شهید آشنائیتی دارید یا نه.. سر فرصت اگر زنده بودم حتما اینجا هم درموردش مینویسم. این شهید بزرگوار رو با نهایت شرمندگی فراموش کرده بودم تا زمانی که اسم شهید رو به عنوان اسم کاروان آوردند. حدودا ۵ سال پیش بود که ما رو از طرف دبیرستانمون برای غبارروبی مزار شهدا در حرم بردن و من هم با دستمالی که هنوز هم دارمش مزار این شهید رو غبارروبی کردم و ازشون خواستم که دستمو اونقدری محکم بگیرن که هیچجوره منحرف نشم . ایشون و امام زمان رو واسطه کردم تا مراقب و محافظ دلم باشن، تا خطا نره و عاقبتش مثل خودشون به خیر بشه... درسته که من بعدا اسم شهید رو فراموش کردم اما وقتی نگاه میکنم با چشم خودم میبینم که هرجا لغزش یا خطایی بود نرسیده حتی لحظهی آخر برمیگشتم و اون موقع فراموش کرده بودم که چه کسی داره از من مراقبت میکنه اما الان خوب فهمیدم.

یا اباصالح! شما خوبی رو در حق من تمام کردید. مهربون بودن شما برای من اثبات شده و میدونم که مثل یه پدر مهربون همیشه پشت و پناه من بودید و هستید. می خوام از این به بعد هم باشید . میخوام تا زمانی که زندهام حضورتون رو درک کنم و موثر در ظهور شما واقع بشم. خلاصه بگم یا اباصالح خیلی دوستون دارم . به قول استادمون فاصلهی بین علم و عمل همون ایمانه و متاسفانه من هم ایمان کامل و درست و حسابی ندارم و خب خیلی از دانستههام رو عملی نکردم اما میخوام بدونید که این باعث نمیشه که تلاش نکنم . خودم به چشم خودم دیدم که تا تصمیم میگیرم در راهی قدم بزارم خودتون پا پیش میزارید و در هایی رو به روم باز میکنید که فکرشم نمیکردم. حالا هم میخوام فاصلهی بین علم و عملم رو به حداقلترین حالت ممکن برسونم و درحد خودم یارتون باشم نه سربارتون! امیدوارم لیاقت یار شما بودن رو به دست بیارم...
خلاصه که یا اباصالح خیلی دوستون دارم !🤍✨

منو ببخش برای لحظه هایی
که بردم از یاد تو رو مهربونم
از من فقط بدی رسید و تنها
خدا به خاطر تو داد امونم
دلگیر جمعه ها برای اینکه
دلگیری از منو تموم کارام
وقتی که تو راضی نباشی از من
بارونی شبیه ابره چشمام
این که میگم دوست دارم دروغ نیست
دروغه هر چی غیر از این شنیدی
بیا که پیر شدم توی جوونی
رنگ موهام میزنه به سفیدی
قصه عشق من به تو نبوده
برای این یکی دو روز دنیا
من اگه مردم و تو رو ندیدم
بدون که بودم عاشق تو تنها
هر جا میرم یاد تو ام عزیزم
چون که تو هم به یادمی همیشه
من تو رو دوست دارم فقط ببینم
قسمت من میشه یا که نمیشه؟
-بهمن ترکمانی
به وقت چهـارشنبه ۱۵ بهمن ۱۴۰۴
١٥ شعبان ١٤٤٧
ساعت ۱۷:۲۰ دقیقه
همزمان با اذان مغرب به افق مشهد