خانم

کلاس پنجم ابتدایی دختری در کلاس‌مان بود که در طولِ این سال‌ها هرگز از ذهنم پاک نشده است. اسمش «خانم» بود و فامیل‌اش «جابری»؛ خانم جابری. روستازاده، با لهجه‌ای غلیظ که اغلب کسی نمی‌فهمید دارد چه می‌گوید. سرش را می‌انداخت پایین، با صدایی آرام و جویده جویده به لکی چیزهایی می‌گفت که کسی سر درنمی‌آورد. از همه گوشه می‌گرفت، زنگ‌های تفریح، تنها و بی‌حرف تکیه می‌داد به دیواری و خیره می‌ماند به بچه‌ها که می‌دویدند، می‌خندیدند، شیطنت می‌کردند و... با کسی دوستی نمی‌کرد و با معیارهایِ معمول، شاگرد تنبل کلاس محسوب می‌شد. وقتی معلم سرش فریاد می‌زد یا تنبیه‌اش می‌کرد، بدون هیچ واکنش مشخصی، بی صدا، بی هیچ نشانه‌ای از تشویش و اضطراب، بی خواهش و تمنا، سرش را می‌انداخت پایین و چیزی نمی‌گفت. خیال می‌کردی ککش هم نگزیده است و شاید همین، حرص معلم را بیش‌تر درمی‌آورد.

آن روزها، روش برخی معلم‌ها و از جمله معلم ما این بود که بچه‌ها را در گروه‌های چندنفره تقسیم می‌کردند. یکی را که زرنگ‌تر بود، می‌گذاشتند سرگروه و از او می‌خواستند با بچه‌های ضعیف‌تر کار کند. من شدم سرگروهِ گروهِ یک و خانم جابری شد یکی از آن‌هایی که باید باهاش کار می‌کردم و تمام تلاشم را به‌کار می‌گرفتم تا سطحِ درسی‌اش بالاتر برود. خب رقابت هم بود بینِ گروه‌ها. هر گروهی که بالاترین نمره‌ها را می‌آورد، تشویق می‌شد و سرگروه هم به‌طور ویژه‌تری مورد توجه قرار می‌گرفت. واقعیت این‌که اول ناراحت شدم که چرا خانم جابری باید بیفتد توی گروه من. با خودم گفتم می‌آید گند می‌زند به همه‌ی زحمت‌های من و بقیه. ولی بعد برایم تبدیل به چالشی بزرگ و جذاب شد که دلم می‌خواست از پس‌اش بربیایم. مخصوصن این‌که یک‌بار معلم صدایم زد و گفت: «خانم جابری را سپرده‌ام به تو، ببینم چه می‌کنی!»

صبح‌ها زودتر می‌رفتم مدرسه، بچه‌ها را هم گفته‌بودم زودتر بیایند. با هم تمرین می‌کردیم. زرنگ‌ها همه کار می‌کردند تا بقیه هم خودشان را بکشانند بالا. یادم می‌آید امتحان اول و دوم و سوم را که دادیم، نمره‌های خانم جابری را که دیدم، از ذوق دلم می‌خواست فریاد بزنم. تا این‌که امتحان آخری را معلم گفت کتبی نمی‌گیرم و شفاهی‌ست. چند نفری را صدا زده بود پایین کلاس. به ردیف ایستاده بودند کنار هم. خانم جابری هم آن وسط‌ها سرش را انداخته بود پایین. معلم رسید به او. سوالی را پرسید که می‌دانستم بلد است، ولی سکوت کرد. معلم دوباره سوالش را تکرار کرد. باز هم سکوت کرد. می‌خواست برود سراغ نفر بعدی، که من بلند شدم و گفتم او جواب این سوال را بلد است. معلم گفت ولی تا وقتی جواب ندهد، معنی‌اش این است که بلد نیست. گفتم کاغذ بدهید برایتان می‌نویسد. گفت اگر می‌خواستم کاغذ بدهم که امتحان کتبی می‌گرفتم. نشستم سر جایم و دیگر چیزی نگفتم. خانم جابری سوال‌های بعدی را هم جواب نداد. یعنی کسی حتا صدایش را هم نشنید که تقلایی کند برای جواب دادن. نمره‌اش شد صفر. و گروه ما در میانگینِ نهایی خیلی افت کرد. وقتی که داشت می‌رفت بنشیند سر جایش، نگاهش می‌کردم که سرش هم‌چنان پایین بود و هیچ نشانه‌ای از تشویش و اضطراب در او دیده نمی‌شد.

حالا بعدِ این همه سال، هیچ کدام ِ آن بچه زرنگ‌ها را یادم نمی‌آید، ولی خانم جابری هم‌چون تصویری سیاه و سفید و صامت تا همین ام‌روز با من بوده است و خیال نکنم قصد پاک شدن هم داشته باشد. مثلن همین حالا ایستاده‌است در سه‌کنجِ دیوار، سرش پایین است و دارد به نوک انگشت‌های پاهایش نگاه می‌کند.