نیم‌رخ‌ها

«نیم‌رخ‌ها» چه فیلم خوبی‌ست، چه‌قدر خالص و نجیب و دوست‌داشتنی است. حالا که تمام شده است و تک‌تکِ صحنه‌ها و دیالوگ‌هایش را مزه‌مزه کرده‌ام، چیزی در قلبم مچاله است، نفسم بالا نمی‌آید و بغضی راه گلویم را بسته است. عوض‌اش حس می‌کنم چه‌قدر سبک شده‌ام. همانند سایه‌ی همان زنی که در آن شعر، دارد در آفتاب راه می‌رود و مردی عاشق‌اش می‌شود.

یاد ایرج کریمیِ عزیز، گرامی.

.

پ.ن: آخ از سکانسِ «یخ‌فروشِ نیشابور»اش. آخ...

و آن‌جا که می‌گوید: «فروش نکردم ولی جنسم رفت...»