هی می‌خوانم... و هیچ...

هی می‌خوانم، می‌‌خوانم، می‌خوانم و گویی هرچه می‌خوانم، چیزی بر من اضافه نمی‌شود. شاید چیزی هم کم نشود، ولی من هم‌چنان همانم که دارد دست و پا می‌زند. همانم که سرگردان است. همانم که دست و دلش به هیچ‌جا بند نیست، که دم به دم فروتر می‌رود و عن‌قریب است که اثری از او به‌جا نماند. سودای چه‌ام در سر است؟ هرچه که باشد هم، این‌گونه که منم، بی تاب و توان و قوت و زاد و توشه و اندک امیدی در قلب، چه نصیب خواهم برد؟ چی به دستم خواهد آمد؟ دمادم غرق ملالم، سراسر بند محال. به که می‌توانم گفت دستم بگیر و بعد با خیال آسوده چشم‌ها را ببندم، دمی و بازدمی، دمی و بازدمی، وان‌گاه از چاه ویل سر به بیرون آرم. پلک‌ها را چند بار به هم بزنم، آبِ فرورفته در ریه‌ها را بدهم بیرون، نفس بکشم بلند، بلندتر. چشم بیندازم به چشم‌انداز پیرامون، به برهوتی از خار و خس. و باز دست و پا بزنم در مرداب. فرو بروم در گرداب و دوباره به امداد دستی نامرئی سر برون آورم. و هی تکرار... چرخه‌ای که چرخ‌اش خوب می‌چرخد در زنگ‌زدگیِ چرخه‌ی دل‌خوشی‌های ما. که دل مالامال اندوه است و تاریکی، پرده‌ای که فرو افتاده است بر قلب.