گاهی خمیر را ورز بده و رهایش کن...

تجربه‌ی خیلی چیزها را در زندگی‌ام نداشته‌ام. چیزهایِ بزرگ و چیزهایِ کوچک. چیزهایِ مهم و چیزهایِ ‌کم‌اهمیت. چیزهایی که اگر تجربه‌شان می‌کردم خوشحال‌تر بودم و چیزهایی که چه بهتر که تجربه‌شان نکرده‌ام. چیزهایی که دلم می‌خواهد تجربه‌شان کنم و چیزهایی که می‌دانم تا آخر دنیا هم سراغ‌شان نخواهم رفت. چیزهایی که احتمال می‌دهم بشود تجربه‌شان کرد و چیزهایی که احتمالِ تجربه‌شان خیلی کم یا ناممکن است. چیزهایی که آرزویشان می‌کنم و چیزهایی که از آن‌ها بر حذرم. چیزهایی که حسرت به دل‌شانم و چیزهایی که تجربه کردن‌شان برایم علی‌السویه یا نخواستنی‌ست. چیزهایی که تجربه کردن‌شان در اختیارِ خودم به‌تنهایی‌ست و می‌توانم برایشان برنامه‌ریزی کنم و چیزهایی که از اختیار من خارج است. چیزهایی که از عهده‌ام برمی‌آید و چیزهایی که از عهده‌ام خارج است.
تجربه‌ی خیلی چیزها را در زندگی‌ام نداشته‌ام. در موردِ برخی، جرأتش را نداشته‌ام. در مورد برخی دیگر حوصله‌اش را نداشته‌ام. یا جربزه‌اش را. یا جسارتش را. یا عرضه‌اش را. یا استعدادش را. یا انگیزه‌اش را. یا شانسش را. یا زمینه‌اش را. یا پولش را. یا موقعیتش را. یا فرصتش را. یا توانش را. یا طاقتش را. یا برنامه‌اش را. یا اعتقادش را. یا پایه‌اش را. یا همراهش را. مثلن این‌که از ساختمانِ بلندمرتبه‌ای نپریده‌ام، به خاطرِ این بوده است که جرأتش را نداشته‌ام، وگرنه شاید به هیجانش هم بی‌ارزد. در اغلبِ موارد تنها یک دلیلِ مشخص را نمی‌توانم برایِ تجربه نکردنِ یک چیز پیدا کنم. مثلن همین که مسافرتِ خارج از کشور نرفته‌ام؛ پولش را نداشته‌ام؟ پایه‌اش را نداشته‌ام؟ برنامه‌اش را، وقتش را، یا موقعیتش را نداشته‌ام؟ شاید ترکیبی از همه‌ی این‌ها. یا این‌که هرگز سیگار نکشیده‌ام، دلیلِ اصلی‌اش چیست؟ اعتقادی بهش نداشته‌ام؟ زمینه‌اش در وجودم نیست؟ شاید ترکیبی از هر دویِ این‌ها و چندین و چند دلیلِ ناشناخته‌ی دیگر.
تا به حال شده است یک متنی را برایِ گفتنِ یک حرفِ پایانی شروع کنید، آسمان ریسمانِ اولش را ببافید، هی آب و تاب بدهید جمله‌هایتان را، بعد که همه چیز آماده شد، خمیرتان که خوب ورز آمد، از گفتنِ حرفِ اصلی پشیمان شوید؟ شده است خمیرها را همین‌طور بگذارید کنار و بروید بنشینید آهنگتان را گوش کنید و سعی کنید اصلن به رویِ خودتان هم نیاورید که برایِ چی آن همه وقت و انرژی گذاشتید برایِ ورز آمدنِ آن خمیر، آن همه مقدمه‌چینی؟ شده است؟ خب من الآن تویِ هم‌چین موقعیتی‌ام. دلم می‌خواهد همین‌جایِ متن حرفِ اصلی‌ام را نزده، نقطه‌ی آخر را بگذارم و بروم آهنگم را گوش کنم.