گرگ و میش

طاقتِ گرگ و میش هوا را ندارم. بی‌قرار می‌شوم، نفسم تنگ می‌شود و انگار دیوارهای خانه می‌افتند روی قفسه‌ی سینه‌ام و هی فشار، هی تقلا، هی نفس‌نفس زدنِ بیهوده. دلم می‌خواهد بلند شوم بزنم بیرون از خانه و آن‌قدر راه بروم تا شب شود. یا چه می‌دانم، دراز بکشم روی تخت، سرم را بکنم زیر پتو تا این‌که تاریکی، هوا را ببلعد و بعدش من با خیال راحت سرم را از زیر پتو بیاورم بیرون و برگردم به زندگی شبانه‌ی اتاقم. یا مثلن پرده‌ای ضخیم و تیره بکشم روی پنجره، اتاق را تاریک تاریک کنم، بنشینم یک گوشه‌ای تا زمان بگذرد، صدای اذان که از بلندگوها بلند شد، چراغ‌ها را روشن کنم و به باقی کارهایم برسم.

اگر خیلی کار داشته باشم و فرصت وقت تلف کردن و نشستن یا دراز کشیدن در تاریکی را نداشته باشم، زودتر از موعد، چراغ‌ها را روشن می‌کنم، هرچند مرتب به خودم می‌گویم چرا این چراغ‌ها که برای شب کافی‌ست، برای گرگ و میش هوا کم است؟ یک‌جورهایی مطمئن شده‌ام گرگ و میش غروب از تاریکیِ شب، تاریک‌تر است. این را نفسم به من می‌گوید، بی‌قراری‌ام می‌گوید و چراغ‌های اتاقم همین حالا که با این‌که روشن‌اند، ولی اتاق هم‌چنان تاریک است و در و دیوارش دارند مرا می‌خورند. منتظرم شب شود، تا اتاق روشن شود، نفسم برگردد سر جاش، دیوارها برگردند سر جایشان و من برگردم به زندگی روزمره‌ام در اتاق.