یادش...

زندگی می‌کنیم که نایستیم یک‌جا، که راه بیفتیم، که هِی راه برویم در کوره‌راه‌ها و بیراهه‌ها. که گاهی سرمان را بالا کنیم، به آسمان خیره شویم. که قاب‌هایی را از چشم‌انداز روبرو یا بالا سرمان جدا کنیم، بیاویزیم به طاقچه‌ی خاطر مکدرمان از بیدادِ این همه سهمناکیِ زندگی. آخ که اگر... که اگر به اندازه‌ی پاسی از عمر، دمی از زندگانی، لمحه‌ای از روز یا شب، توئی در قابِ نگاهمان بگنجد که دوستش بداریم. که برایِ همیشه‌ی عمر، یادش را، خاطرش را، بیاویزیم به طاقچه‌ی کوچک یادهامان... که ثبت باشد تا همیشه بر جریده‌ی عالم دوام ما...