یعنی از اول نیامده بودی؟

روز نخست، نگاهمان که تلاقی کرد، دلم لرزید. سپس تمام کوچه‌های سنگفرش را خُل‌خُلانه و سرمست در هوای شرجی و گرگ و میش ِ تصویر چشم‌های تو دویدم. با این اطمینان ِ شگفت که تو نیز نفس‌زنان و مشتاق به دنبالم آمده‌ای. به ساحل که رسیدم، چشم گرداندم به جست و جوی گوشه‌ای امن برای خلوت و عشقبازی. اما دریغ که وجب به وجب ساحل در تصرف ولگردها بود. نگاه مردان و زنان هرزه هراس عجیبی به جانم ریخت. نومیدانه به عقب برگشتم. تو هم نبودی. یعنی از اول نیامده بودی؟ یا این‌که آمده بودی و نیمه‌راه برگشته بودی؟ یعنی آن‌چه می‌شنیدم، صدای گام‌های تو، نفس‌های تو نبود؟ سنگینی ِ نگاه مهربان تو نبود در کوچه به دنبالَم؟

در هجمه‌ی بی‌رحم ِ هزاران سوال ِ بی‌جواب، صدای غرّش دریا مرا به خود آورد. کفش‌ها را برکندم و روی ماسه‌های داغ ساحل نشستم. تنها؛ در محاصره‌ی آن همه نگاه هرزه، آن همه خیال چشم‌های تو و دنیایی از تردیدها. تنها؛ با گیسوانی آشفته در باد...