شبی که تماما کثیف بود و سرش خارش داشت

کوندرا مهمه. کوندرا پیوند دهنده ی عشق‌های غیرزیبای کم معنی و افکار و ایده های مغرور کننده ی منه. و این دو درست دو سر طیفِ به اصطلاح چیپ و فاخر بودنم قرار دارند و اگر کوندرا نبود اصلا چنین محوری شکل نمی‌گرفت و مفهوم "دو سر" به طور کل براش غیرقابل استفاده بود. کوندرا یه چسبه، یه منسجم کننده ی قوی.

توی روزهای قبل از هفده سالگی که دیوانه ی تجربه کردن بودم و دیوانه ی کشف معنای واژه ی "لذت"، کوندرا بود که این واژه رو برام معنی کرد. درست زمانی که تصمیم گرفتم واقعا آدم لذت‌جویی باشم و اولین راهکارِ کشف لذتم، قرار ملاقات با پسرها بود، با کوندرا آشنا شدم و یادمه، تا همیشه یادم می‌مونه که بعد از خوندن بار هستی کاملا مطمئن بودم که لذت واقعی رو کشف کردم و درست هم فکر می کردم. این دقیقا نقطه ای بود که کوندرا به مثابه ی منسجم کننده ی محور لذایذ مملو از معنا و تهی از معنا ظاهر شد.

بعدها قرار ملاقاتی داشتم و شخصِ مورد ملاقات قرارگیرنده دیر کرده بود و من توی زمانی که انتظار می‌کشیدم ،شروع به خوندنِ کتاب دیگه ای کردم؛ "زندگی جای دیگری‌ست". پیوندِ دوباره ی دو سر طیف لذت های من. و بعدها تر، هر وقت به عنوان یه زن، به اون _به عنوان یک مرد_ نزدیک شدم، یک متر اون طرف تر، روی یه میز ناهارخوری، کتاب هویتِ کوندرا نیمه باز افتاده بود و نگاهم می‌کرد.

کوندرا رو اگر بشناسید، می‌دونید که یه سری موضوع موردعلاقه داره، یه سری نقطه ی موردتوجهِ خودش که توی کتاباش بسطشون می‌ده. یکیشون نیاز به چشم هاست؛ در واقع نیاز به تحت نگاه قرار گرفتن.

کوندرا آدم ها را برحسب نوع نیازی که به نگاه دیگران دارند به چهار گروه تقسیم می کند. گروه اول نیاز به نگاه عموم دارند. گروه دوم احتیاج به توجه تعداد زیادی از آشنایان خود دارند. دسته سوم کسانی هستند که احتیاج به پرتو چشمان یار دلخواه خود دارند. گروه آخر به نگاه موجودات خیالی نیازمندند.

و من به نگاه خود کتاب ها نیازمندم. وگرنه چرا باید به عنوان یک زن به خونه ی کسی _ به عنوان یک مرد_ برم که روی میز ناهارخوری‌ش همیشه یه جلد هویت نیمه بازه که هیچ وقت خونده نمیشه و فقط برای نگاه کردن به من اونجاست؟