هری پاتر و پرتره چیزی که شبیه یک کپه بزرگ خاکستر بود!

برای طرفداران مجموعه هری پاتر (که از تمام سنین و تمام سلایق مختلف توشون پیدا میکنی)، هر چقدر هم که رولینگ قلم فرسایی کنه و دنیای جادویی خودش رو گسترش بده (و کاراکتر های جدید با اسمهای بدتر و بدتر خلق کنه!) بازم کافی نیست.

برای همین هم هست که مثل طرفدار های خیلی از مجموعه های دیگه، خودشون دست به کار میشن و داستان های "فن فیکشن" (Fanfiction) می نویسن که توی دنیای جادویی هری پاتر رخ میده.

حالا یکی از این پاترهد هایی که از قضا از هوش مصنوعی هم یه چیزایی سرش میشده، تمام هفت تا کتاب هری پاتر رو به خورد یه جور الگوریتم داده و یه فصل جدید هری پاتر خلق کرده که این بار نه توسط یه انسان، بلکه توسط کامپیوتر نوشته شده. اگه به ریزه کاری های بیشتری در این مورد علاقه دارید میتونید این مقاله رو بخونید.

از اونجا که توی سایتهای فارسی ترجمه ای از این متن سه صفحه ای ندیدم، تصمیم گرفتم که خودم ترجمه اش کنم. قبل از اینکه شروع به خوندنش کنید، این رو بگم که از اونجا که داستان رو یه کامپیوتر نوشته، متن واقعا بیربط و بعضی جاها به طرز احمقانه ای بی معنیه... به گیرنده های خود دست نزنید!

این شما و این "هری پاتر و پرتره چیزی که شبیه یک کپه بزرگ خاکستر بود!":

زمین های اطراف قلعه با بادی که به طرز جادویی بزرگنمایی شده بود، دندان قروچه می کردند. آسمانِ بیرون، سقف بزرگ سیاه رنگی بود که پر از خون شده بود. تنها صداهایی که از کلبه هاگرید بیرون می آمد، جیغ های نفرت انگیز وسایل خانه اش بود. جادو: چیزی که به نظر هری خیلی خوب می آمد.

در حالیکه روح هری قدم زنان به سمت قلعه میرفت، باران مثل پرده هایی چرمی بر او فرود می آمد. رون آنجا ایستاده و مشغول اجرای نوعی رقص دیوانه وار بود. او هری را دید و بلافاصله شروع به خوردن خانواده هرماینی کرد.

پیراهن رونِ رون، به بدی خود او بود.

هرماینی اعتراف کرد: «اگه شما دوتا نمیتونید با شادی محکم قدم بردارید، من عصبانی میشم.»

رون پیشنهاد داد: «با یه خرده جادوی مخصوص رون چطورید؟» به نظر هری، رون پرنده ای پرسروصدا، کند و نرم بود. هری دوست نداشت به پرنده ها فکر کند.

رون در حالیکه می لرزید، ناله کنان گفت: «مرگخوار ها بالای قلعه ان!» رون داشت عنکبوت میشد. فقط همین. او خیلی از این بابت به خودش افتخار نمیکرد، اما هر چه باشد، سخت بود که سر تا پایت را عنکبوت فرا نگیرد.

هرماینی گفت: «نگاه کنید! معلومه که کلی مرگخوار توی قلعه ست. بیاید دزدکی حرفهایی رو که توی جلسه شون میزنن بشنویم.»

سه دوست صمیمی با سرعت به سمت دری که به سقف قلعه راه داشت هجوم بردند. آنها تقریبا تا آنجا راه رفتند، اما ساحره ها از دیوار بالا نمی روند. رون دستگیره را دید و سپس با دردی سوزان به هرماینی نگاه کرد.

رون گفت: «فکر کنم بسته است.»

آقای راه پله، روح ژنده پوش، گفت: «قفله!» آنها در حالیکه جیغ کشان از بسته بودن در می نالیدند و میخواستند که با یک گوی کوچک جابجا شوند، به در نگاه میکردند. هرماینی گریه کنان گفت که رمز عبور "زنان عضلانی" است.

هری، رون و هرماینی در سکوت پشت گروهی از مرگخواران که دور هم حلقه زده بودند و بد به نظر می رسیدند، ایستادند.

یکی از مرگخوار ها گفت: «به نظرم اگه از من خوشت میاد ایرادی نداره.»

دیگری جواب داد: «خیلی ممنونم.» مرگخوارِ اول خم شد تا گونه ی او را ببوسد. مرگخوار دوم بعد از اینکه دوستش به عقب برگشت، گفت: «اوه، آفرین!» بقیه ی مرگخوار ها همگی مودبانه دست زدند. سپس چند دقیقه ای به بررسی نقشه ی خلاص شدن از شر جادوی هری پرداختند.

هری میتوانست حس کند که ولدمورت دقیقا پشت سرش ایستاده است. او افراط شدیدی احساس میکرد. هری چشم هایش را از کاسه در آورد و آنها را داخل جنگل پرتاب کرد. ولدمورت با تعجب نسبت به کار هری که دیگر نمی توانست ببیند، ابرو هایش را بالا انداخت.

هری وحشیانه گفت: «ولدمورت، تو یک جادوگر خیلی بد و بدجنس هستی.» هرماینی به نشانه موافقت با هری سر تکان داد. مرگخوار بلندقد، پیراهنی پوشیده بود که روی آن نوشته بود: «هرماینی فراموش کرده چطور برقصه»، به همین خاطر، هرماینی سر او را در گل فرو کرد.

رون یک چوبدستی به سمت ولدمورت پرتاب کرد و همه او را تشویق کردند. رون لبخند زد و به آرامی دستش را برای برداشتن چوبدستی اش دراز کرد.

هری در حالی که با اکراه دنبال چوبدستی خودش می گشت، زمزمه کرد «رون خوشتیپه». آنها یکی دو ورد خواندند و اشعه های نور سبز از سر مرگخواران بیرون آمد. رون عصبی شد.

هری در حالی که هرماینی را در سس داغ فرو میکرد، با خود فکر کرد: «حالا دیگه خیلی خوشتیپ نیست». مرگخوار ها حالا مرده بودند و هری از هر زمان دیگری گرسنه تر بود.

***

سالن بزرگ با لوستر های شگفت انگیزِ نالان و کتابدار بزرگی که دست شویی ها را با کتابهایی درباره بنایی تزیین کرده بود، پر شده بود. کوه هایی از موش منفجر شدند. چند کدو تنبل دراز از مک گوناگال بیرون افتاد. در حالیکه دامبلدور وارد مدرسه می شد، مو های او کنار هرماینی لیز میخوردند.

خوک هافلپاف مانند یک قورباغه، قور قور میکرد. دامبلدور به او لبخند زد، و در حالیکه دستش را بر سر خوک میکشید گفت: «حالا تو هاگرید هستی.»

هری، هرماینی و رون با همدیگر آواز میخواندند: «فقط ما اهمیت داریم، اون هیچ وقت از دست ما خلاص نمیشه»

کف قلعه مثل توده بزرگی از جادو بود. دورسلی ها هرگز به قلعه نیامده بودند و قرار نبود در "هری پاتر و پرتره چیزی که شبیه توده ای از خاکستر بود" هم این کار را انجام دهند. هری به اطراف نگاه کرد و سپس برای بقیه ی تابستان به افتادن از پله های مارپیچ پرداخت.

هری داد زد: «من هری پاتر هستم، جادوی سیاه بهتره نگران باشه، اوه پسر!»




درسته که داستان بی سر و تهی از آب در اومده، اما اگه نظر من رو بخواید، بعضی جاهاش لااقل از جوک های بیمزه ای که استاد های دانشگاه ما سر کلاس تعریف میکنن بامزه تره. پس نتیجه اخلاقی اینکه شاید هنوز نتونیم جی کی رولینگ رو با یه الگوریتم جا به جا کنیم، اما میتونیم خیل عظیمی از اساتید محترم دانشگاه رو بفرستیم خونه هاشون.

یه طرفدار خوش ذوق دیگه هم پیدا شده که این داستان رو تبدیل به انیمیشن کرده و توی یوتیوب قرار داده. برخلاف فیلم های هری پاتر، این انیمیشن از داستانش قشنگ تر از آب در اومده! دعوتتون میکنم که تماشا کنید: لینک ویدیو