تجربه من از یک قدمی مرگ

چند سال پیش، اتفاقی برایم افتاد که هیچ‌گاه آن را فراموش نکردم و البته خیلی کم از آن سخن گفته‌ام؛ گاهی اوقات فکرش دوباره به سراغم می‌آید و هنوز اذیتم می‌کند، البته نه هرروز؛ در این چند سال اثراتش خیلی کم شده است و سعی کرده‌ام فراموشش کنم اما اجتناب ناپذیر است اگر به آن روز فکر کنم و دچار اضطراب نشوم. برای همین تصمیم گرفتم این مطلب را بنویسم تا شاید با گفتنش کمی آرام شوم و البته شاید برای شما هم به عنوان خواننده مفید باشد تا مثل من با بی‌دقتی دچار حادثه نشوید. این تجربه‌ی من از یک قدمی مرگ است، از تسلیم شدن در برابر مرگ!

منبع عکس: Unsplash
منبع عکس: Unsplash

من هیچ وقت شنا یاد نداشتم، چندبار هم تلاش کردم شنا کردن یادبگیرم اما ناموفق بودم، خودم که تنها اصلاً به استخر نمی‌روم و کم پیش می‌آید پیشنهاد استخر رفتن را قبول کنم؛ اما هر چندوقت یکبار (اغلب بیشتر از یکسال) هم که این اتفاق می‌افتد، معمولاً در محیط استخر خیلی محتاطانه عمل می‌کنم، از لیز نخوردن گرفته تا نرفتن به قسمت‌های عمیق استخر. راستش با این حال آب‌تنی کردن را دوست دارم، منظره دریا و حجم عظیمی از آب برایم شگفت‌انگیز و دوست‌داشتنی است اما همه از نظر یک ناظر و بیننده؛ نه بیشتر! با این حال، وقتی هم که پیش آمده که چه دریا رفته باشم و یا استخر، ترسم از ماهیت آب و غرق شدن همیشه باعث شده بیشتر گوشه‌ای بنشینم و نظاره‌گر باشم تا یک نفر که از لمسِ آب و آب‌تنی لذت می‌برد.

سرتان را به درد نیاورم؛ برویم به چند سال گذشته، زمانی که یک روز چند نفر از دوستانم با اصرار فراوان من را متقاعد کردند که یک روز از هفته را دور هم باشیم و به استخر برویم. من هم قبول کردم. استخری که رفتیم برایم جدید بود و یک ناآشنایی من باعث حادثه شد؛ تا جایی که می‌دانستم، استخرها باید از ابتدای در ورود به محیطِ استخر، از کم‌عمق شروع شوند و تا انتهای سالن به قسمت پر عمق برسند، اما این استخر اینگونه نبود، دقیقاً برعکس بود و از قسمت درِ ورودی قسمت پرعمق شروع می‌شد؛ و من هم با وجود همین پیش زمینه‌ی ذهنی، به علامت‌ها و هشدارها دقت نکردم. نکته‌ی دوم هم این بود که این استخر دو شیفته بود و خانم‌ها طرف صبح می‌آمدند، زمانی که ما رسیدیم، اولین نفرات بودیم و غریق‌نجات‌های خانم هم رفته بودند و غریق‌نجات‌های آقا هنوز نیامده بودند. محیط استخر هنوز خالی از مراجعین و غریق‌نجات‌ها بود. انگار همه چیز دست به دست هم داده بود برای این اتفاق.

دوستانم که درحال لباس عوض کردن بودند، من زودتر از همه پیش قدم شدم و به سمت استخر رفتم (فاصله‌ی نسبتاً زیادی از محل تعویض لباس تا خود استخر بود)؛ نمی‌دانم چرا بی‌دقتی کردم، بدون اینکه متوجه شوم هیچ شخص و غریق‌نجاتی نیست، و بدون اینکه به علامت‌ها دقت کنم، در استخر خالی، بعد از ورود سریعاً به داخل آب پریدم؛ تا به خودم آمدم دیدم دارم به سمت پایین می‌روم و پایم زمین را لمس نمی‌کند! وحشت و اضطراب تمام وجودم را فرا گرفت؛ شروع کردم به تلاش و دست و پا زدن برای بالا آمدن اما هرچه بیشتر تلاش می‌کردم بیشتر می‌فهمیدم تلاشم بی‌فایده است؛ وجودم سراسر ترس و اضطراب و وحشت شده بود. قلبم آنقدر سریع می‌زد که حس می‌کردم هرلحظه از حال می‌روم، هیچکس نبود که ببیند درحال دست و پا زدنم، هیچکس برای نجات دادنم نبود! تنها امیدم این بود هرچه زودتر دوستانم از راه برسند. برای ۴۰ ثانیه‌ی اول، مدام فکر می‌کردم و دنبال راه حل بودم، دست و پا می‌زدم و تلاش می‌کردم به سمتی شنا کنم و خودم را نجات دهم و امید داشتم کسی مرا ببیند اما نتیجه‌ای نداشت – راستش همیشه فکر می‌کردم اگر در چنین شرایطی قرار بگیرم تا آخرین لحظه برای جانم می‌جنگم ولی تجربه‌ی واقعی این حس متفاوت بود. بعد از مدتی، نمی‌دانم از میزان استرس بود یا چیز دیگر، چشمانم دیگر نمی‌دید، تنها چیزی که آن لحظه به آن فکر می‌کردم مادرم بود و اینکه چطور با این موضوع قرار است کنار بیاید، خانواده‌ام را می‌دیدم و آروزها و رویاهایم را مرور می‌کردم؛ یواش یواش خودم را در آب رها کردم.

درست است، کاملاً پذیرفتم که قرار است بمیرم؛ دست از تلاش کشیدم، باور کردم که دوستانم مشغول صحبت هستند و تا قبل از بی‌هوشی و مرگ من نمی‌رسند، چشمانم را بستم و اضطرابِ درونم آرام آرام تبدیل به آرامش و البته غم شد. تا اینجای داستان تقریباً بیشتر از ۱ دقیقه است که زیر آب هستم؛ معلق و ناتوان. برای درک بهتر، خودتان را جای کسی بگذارید که از کودکی فوبیا/وحشت از آب و غرق شدن را داشته و شنا هم یاد ندارد. هر ثانیه‌اش هزار سال بود.

هیچ چیز برای خودم عجیب‌تر، غیر قابل باورتر و البته غمگین‌تر از آن لحظه‌ی پذیرفتن مرگ نیست و نتوانسته‌ام فراموشش کنم. چطور می‌شود که از شوق یک روز خوب با دوستانت به مرحله اضطراب فراوان و درنهایت ناامیدی کامل و دست کشیدن از زندگی برسی، تمام این‌ها شاید در کمتر از ۸۰ ثانیه! درون ذهنم به خودم می‌گفتم: «همینه، تموم شد دیگه!» هم باورم نمی‌شد و هم هر ثانیه برایم حس آخرین لحظه‌ی زنده بودن را داشت. پذیرفته بودم که عمرم تمام شده است و هرثانیه هزار خاطره را می‌دیدم و به هزار رویا و آرزویی که دیگر قرار نبود آن‌ها را تجربه کنم فکر می‌کردم. ناامید شده بودم؛ برای من، دیگر واژه «من» معنی نداشت. کاش قدرت ادبیات و نوشتار بهتری داشتم، واقعاً سخته تمام آن احساست را برای‌تان در قالب کلمات و جمله‌ها بازگو کنم و بنویسم تا حس کامل من در آن لحظه و ناامیدی‌ای که شرایط برایم ساخته بود را درک کنید.

دقیق نمی‌دانم ولی حدس می‌زنم تقریباً نزدیک به ۲ دقیقه بود که زیر آب بودم، زمانی که دیگر درحال بی‌هوش شدن بودم و دیگر حتی یک درصد امیدی به نجات داده شدن و زندگی دوباره نداشتم (از لحظات آخر چیز زیادی به خاطر ندارم)، آخرین لحظه، حس کردم کسی دست مرا گرفت. همانقدر که از اضطراب، غم و ناامید شدنم نوشتم، می‌توانم از خوشحالی و زنده شدنم از این لحظه‌ی لمس شدن بنویسم. در یک ثانیه؛ غم تبدیل به شادی شد، ناامیدی تبدیل به امید شد و دوباره شروع کردم به دیدن. دوستانم که آمده بودند، متوجه شده بودند که من نیستم و یکی از دوستانم من را در آب دیده بود (چقدر خوش شانس هستم!)

لحظه‌ای که از آب بیرون آمدم، دوباره چشمانم را باز کردم، دیدم دوستانم درحال شوخی و خنده هستند، همه چیز برایم مثل یک فیلم صحنه آهسته شده بود؛ آرام و از روی اجبار لبخند زدم، خجالت کشیدم موضوع را بگویم و سریع رفتم یک گوشه‌ای نشستم. تصور کنید در کمتر از دو دقیقه زندگی را از شما بگیرند و دوباره پس بدهند؛ نمی‌توانستم فشار فکری و روحی وارد شده به خودم را هضم کنم، همانطور که بعد از چند سال هنوز نتوانسته‌ام.