شاید راهکار مابین رنگ‌های خاکستری مخفی شده باشد

جهانت را سیاه و سفید تعریف نکن، زیرا چیزهای زیادی در خاکستری نهفته است.
جهانت را سیاه و سفید تعریف نکن، زیرا چیزهای زیادی در خاکستری نهفته است.

می‌دانم یک دهان کجی‌ای کردی و با خودت گفتی «:/ یک موضوع تکراری و بدیهی دیگه!» ولی بخوان شاید مفید باشد. شاید مابین حرف‌هایم نکته‌ای باشد که با خواندنش نظرت در مورد یک انتخاب فرق کند. انتخابی که ممکن است تا آخر عمر روی زندگی‌ات تاثیرگذار باشد.

خیلی وقت‌ها مابین حرف‌های دوستانم، زندگی و عقاید اطرافیان و یا حتی صحبت‌ها و نظرسنجی‌های شبکه‌های اجتماعی مثل توییتر می‌بینم که همه برای خودشان دنیا را سیاه و سفید تعریف می‌کنند. نه از قصد، بعدا می‌گویم مقصر این موضوع کیست. ما به صورت نهادینه‌ای عادت کرده‌ایم که همه چیز را سیاه و سفید ببینیم. همیشه، در یک تصمیم‌گیری، یا باید موافق باشی یا مخالف، یا باید طرف A را بگیری یا طرف B یا موافق یک شورش باشی یا مخالف، یا حمایت کنی یا تخریب، یا سیاه باشی و یا سفید.

خیلی کم با خودمان فکر می‌کنیم که مابین این انتخاب‌های ریز و درشت روزانه، شاید انتخاب سومی هم باشد، یا حتی چهارم و بیشتر. شاید خنثی بودن خودش بهترین حرکت باشد. شاید طرفدار هیچ‌کدام نبودن انتخاب درست باشد، شاید عضو هیچ جنبشی نبودن بهترین تصمیم باشد.

موضوع همیشه ماندن و جنگیدن یا باختن و سوختن نیست. گاهی هم باید سکوت کرد و رفت. شاید همین رفتن اثرش بیشتر از ماندن و جنگیدن باشد.

آن کسی که نمی‌جنگد لزوما ترسو نیست، آن کسی هم که می‌جنگد لزوما شجاع و درست نیست.

شاید من نخواهم درس بخوانم یا دانشگاه بروم، اما همچنان دوست دارم در آینده یک دانشمند مفید باشم، اگر درس نخوانم معنی‌اش این نیست دیگر نباید یاد بگیرم و مطالعه کنم، اگر درسم تمام شد معنی‌اش این نیست دیگر تا آخر عمر باید کتاب و یادگیری را کنار بگذارم، اگر رشته کاری‌ام فنی و مهندسی بود معنی‌اش این نیست دیگر نباید کتاب‌های علوم انسانی را بخوانم.

زندگی کوتاه ما محدود به انتخاب‌های گزینه‌ای A و B نیست. زندگی یک امتحان تستی نیست که اگر این گزینه درست نبود آن گزینه درست باشد.

زندگی و دنیا پیچیده‌تر از این حرف‌ها است. گاهی اوقات پاسخ سوالت را در جایی و از کسی می‌گیری که حتی فکرش را هم نمی‌کردی.

خود من هم تا همین یک-دو سال پیش همینطور بودم، حتی تصورش برایم سخت بود که چیزی غیر از حرف‌هایی که تا الآن شنیده‌ام هم درست باشد یا اصلا حتی پاسخ و راه حل سومی هم وجود داشته باشد. راستش مقصر این ماجرا را آموزش و پرورش و کتاب‌هایی که در کودکی و نوجوانی خوانده‌ایم می‌دانم. همیشه به ما گفته‌اند فلانی خوب است و فلانی بد، در تاریخ فلان شخص قهرمان بود و کار خوب را کرد و فلانی شیطان بود و کار بد. به ما گفتند که اگر فلان انتخاب را نکنی از فلان دسته هستی، اگر از فلانی بد بگویی فلان می‌شوی و هزاران فلان و بهمان دیگر.

اما در دل تاریخ، مردم و دنیا هزاران اتفاق افتاده است. هیچ‌وقت هیچ موضوعی ۱۰۰٪ نبوده و نیست و نخواهد بود.

حرف من این است که هر گاه پای تصمیم گیری‌ای رسیدید، بعد از شنیدن گزینه‌هایتان فکر کنید، شاید گزینه‌ی سومی هم باشد. شاید راه حل مابین رنگ‌های خاکستری مخفی شده باشد.

این نمود را حتی در بازی‌ها و برنامه‌های کودک هم می‌توان یافت. بگذارید مثالی بزنم؛ چرا از کودکی در همه‌ی برنامه‌ها سعی می‌کنند دختران را به شیوه‌ای نمایش دهند که انگار باید منتظر کسی باشد که بیاید و خوشبختش کند؟ کم هستند دختران و زنانی که در تاریخ کارهای بزرگی انجام داده‌اند؟ کافی است در هر رشته و کاری فقط در گوگل جستجو کنید. یا برعکس همین برای ما مردها و پسرها، مثلا چرا فکر می‌کنید وظیفه‌ی مرد کار کردن و خوشبخت‌کردن همسرش است؟ من عقیده‌ام این است که وظیفه‌ی «انسان» کار کردن است و نه مرد. وظیفه‌ی هر موجودی این است که کار و تلاش کند تا بتواند پیشرفت کند. که این موضوع شامل مردها هم می‌شود، اما این جنسیت دادن به هر موضوعی مشابه همان سیاه و سفید دیدن دنیا است. تلاش، کار و خوشبختی خوب است اما ترجیح می‌دهم لیبل جنسیت به آن زده نشود.

ازدواج، زندگی، کار، موفقیت، شکست، مهاجرت و صدها مثال دیگر از موضوعاتی هستند که به شدت این روزها درگیر همین دنیای سیاه و سفید شده‌اند؛ که اگر یکی از این‌ها نشد در صورت دیگر نتیجه بد و اشتباه خواهد بود.

این را هم اضافه کنم که این موضوع صرفا محدود به شرق و کشور خودمان نیست، حتی در غرب و برنامه و کتاب‌های آن‌ها هم همین شرایط دیده می‌شود. این سیاه و سفید دیدن دنیا و قوانینی که برای خودمان تعریف کرده‌ایم محدود به جغرافیا نیست.

از این نترسید که متفاوت باشید، از این نترسید که هیچ انتخابی نکنید، از این نترسید که خنثی باشید. اگر نمیدانید کدام درست است، تصمیم را به تاخیر بیاندازید، اما با شک انتخاب نکنید.

به قول ریچارد فاینمن من از ندانستن نمی‌ترسم، من از اشتباه دانستن می‌ترسم. من هم همینطور، علاوه بر اینکه از ندانستن نمی‌ترسم، از خنثی بودن هم نمی‌ترسم. از بی‌طرف بودن هم نمی‌ترسم. وقتی نمی‌دانم کدام درست است، ترجیح می‌دهم خنثی و خاکستری باشم.

یادمان نرود جزئیات و زیبایی‌ای که در میان رنگ‌های خاکستری پنهان می‌شود خیلی زیباتر از سیاه و سفید است.

مثل همیشه خوشحال می‌شم نظر بدید. پست رو خیلی بداهه نوشته. موضوع هم خیلی بدیهی بود؛ اما آنقدر هر روز به این مسائل برخورد می‌کنم که از خودم می‌پرسم «چطور می‌شود بدیهی باشد وقتی اکثریت متوجه‌اش نیست؟»