آدم تو ده سال چقدر پیر میشه؟

سه سال ابتدایی تو مدرسه دولتی درس خوندم تا اواسط آبان سال سوم ابتدایی که بابا نتیجه گرفت استعداد های این بچه داره اینجا هدر میره و مارو از همون وسط آبان برداشت برد مدرسه غیر انتفاعی.

اونم نه به صورت مصالمت آمیز.پنجشنبه که از مدرسه برگشتم، سر سفره گفت از شنبه میری این مدرسه.

فرصت خداحافظی با دوست صمیمیم که از قضا همون روز با هم قهر کرده بودیم جور نشد و طی قانون نانوشته ای ما هنوز وقتی همو میبینیم تمام تلاش های ممکن و به کار میگیریم که چشم تو چشم نشیم.

کلاس اول، یه سرایداری داشتیم به اسم آقای "الف". یه آدم پیر بی اعصاب که گاهی باهات مهربون بود ولی اکثرا بی اعصاب!

سال دوم، سرایداری اومد که تازه ازدواج کرده بود.اخلاقش خیلی خوب بود و با بچه ها مهربون بود.قدش بلند بود و هیکل کشیده ای داشت.خلاصه به چشم بچگی اون موقع خیلی خوب بود!

گاهی میرفتم پیشش باهاش حرف میزدم.اونم بدون صف بهم بستنی میداد.

خواهر کوچکترم هم همون مدرسه رفت و من چند سال بعد بخاطر کاری که تو مدرسه داشتم، دیدمش. تغییری نکرده بود و همون آقای "عین" به شدت مهربون بود.

امروز رفته بودم آزمون بدم. بعد آزمون که منتظر اومدن بابا ایستاده بودم یکی صدام زد. وقتی برگشتم با یکم چشم ریز کردن تشخیص دادم که این همون آقای "عین" خودمونه. ولی به دنیا دنیا تغییر!

با ذوق و سلاااام و علیک رفتم سمتش که اومدن بهم تذکر دادن" دختر جان ساکت!" که تا ساعتی پیش دلخورم کرده بود(نمیدونم چرا)

ازم میپرسید دانشگاه نرفتی تو هنوز؟

بیشتر از اینکه حرف بزنم درگیر حس های مختلف درونم بودم.

بعد ده سال دوباره رو به روی همون آدم خوش اخلاق بچگی قرار گرفته بودم با این تفاوت که دیگه هم قدش بودم و هم من افزایش عرض پیدا کرده بودم هم اون دیگه هیکل باریکی نداشت.

بهش میگفتم خیلی عوض شدین! اونم بزرگی میکرد نمیگفت توام گنده شدی!

وقتی اومدم بیرون پر از حس خوب بودم.

تو ده سال آدم‌چقدر میتونه عوض شه؟!