معلوم نیست اینجا چه غلطی میکنم!

بعد از تموم کردن کتاب تاریکی معلق روز از خانم زهرا عبدی، حس کردم چقدر تو دوران بدی دنیا اومدم!

من دلم وبلاگ میخواد و نوشته هایی که توش صداقت و زندگی و تجربه میریزه، نه سوشال میدیایی مثل اینستاگرام که توش رنگ و حال عکس مهمتر از متنشه و توش جز شوآف و حسادت و سرک کشیدن به زندگی بقیه چیزی پیدا نمیشه!

قصد کردم وبلاگ بزنم ولی برهمگان واضحه که دوران وبلاگ نویسی تموم شده و من عملا در زمانی نیستم که باید میبودم!

سرچ کردم راجب وبلاگ نویسی و برخوردم به اینجا.هدف اصلی قطعا داشتن یه وبلاگ جدا بود که حتی با وجود نبود خواننده، من از روزمرگی هام در غالب فردی کاملا ناشناس، از حال و روزم بنویسم. ولی اون حس قلقک مانندی که در ابتدای اکانت ارض کردم، منو مجبور کرد که بیام و الان اینجا در حال تایپ کردن چیزایی باشم که بی شک هیچ کس نمیخونشون، منم تا یه ماه آینده یادم میره چی نوشتم اینجا و یحتمل اینکه اصلا اسم سایت چی بود؟!

خلاصه این خلاصه ای بود از ماجرایی اینی که دقیقا چیشد که من اومدم اینجا، و راجب به سوال اینکه من دقیقا اینجا چه غلطی میخوام بکنم، فعلا جوابی ندارم.

اگر این چرندیات منو خوندین، بیاین یکم‌از اینجا بودن برام بگین شاید موندگار شدم.

اگر نه که میرم تو همون اینستاگرام و توییتر به ثبت عکس های رنگ و وارنگ میپردازم :)))