ویرگول
ورودثبت نام
Hananeh
Hananehحنانه ام . هجده سالمه نویسنده نیستم فقط نوشتن رو دوست دارم و هر از گاهی درباره چیز های مختلف می‌نویسم 🤍😁🪐
Hananeh
Hananeh
خواندن ۹ دقیقه·۷ روز پیش

اگه اینجا نبودم کجا بودم؟

حرفی ندارم بریم سراغ ایده هایی که هیچ کدوم حتی یک درصد هم به هم مربوط نیستند ...

۱- نقاش

بزرگترین رویای من از بچگی نقاش شدن بود . این استعدادم رو از وقتی خیلی کوچیکه بودم کشف کردم . وقتی همه از نقاشی هام تعریف می‌کردند. شاید از چهار پنج سالگی لذت بخش ترین و خفن ترین تفریح من نقاشی کشیدن بود . رویای داشتن یه عالمه مداد رنگی رو داشتم و به اتاقی که پر باشه از نقاشی هام . یه بار کلاس پنجم مسابقه نقاشی گذاشتند من برای خودم یه نقاشی کشیدم و وقتی کامل رنگش کردم یکی از همکلاسی هام ازم خواست یکی هم برای او بکشم منم که دل‌رحم .نقاشی خودم رو دادم بهش و برای خودم یکی دیگه کشیدم.حالا به نظرتون چیه شد؟ نقاشی اولی که دادم به دوستم برنده شد منو میگی ؟ از یک طرف خودم گرفته بود از یه طرف میخواستم گریه کنم . بعد کلاس هشتم سیاه قلم رو جدی شروع کردم استادم کلی ازم تعریف می‌کرد و می‌گفت اگه ادامه بدم نقاشی خوبی میشم ولی خب من ادامه ندادم یعنی از یه طرف هزینه کلاس خیلی زیاد شده بود و از طرف دیگه کنکور داشتم .ولی به زودی میخوام دوباره برم کلاس.

اولین چهره زن
اولین چهره زن
این یکی توی طراحیش اشتباه کرده بودم و استادم هم بهم نگفته بود به خاطر همین یک طرف صورتش یکم پهن تر شد :/
این یکی توی طراحیش اشتباه کرده بودم و استادم هم بهم نگفته بود به خاطر همین یک طرف صورتش یکم پهن تر شد :/

۲- معلم

اکثر بازی های بچگی من همین بود .از آنجایی که بزرگترین نوه بودم معمولا وقتی مامانم و خاله هام میخواستند با هم بروند بیرون بچه ها رو می‌سپردند دست من .و من هم برای اینکه بتونم کنترلشان کنم یه معلم بازی راه میانداختم .بالش های خونه مامانجون رو دو تا دو تا می‌داشتیم روی هم و نیمکت درست میکردیم و یه کاغذ هم میچسبوندم روی دیوار به عنوان تخته سیاه و بازی رو راه میانداختم .حالا از هر طیف سنی توی کلاسم شاگرد داشتم از دختر خاله ام که یک سال ازم کوچکتر بود گرفته تا پسر خاله یک ساله ام که چون شرایط شاگرد بودن نداشت میشد بچه خیالی من . معلم سخت گیری هم بودم واقعا . کم کم کلاسمون داشت پیشرفته می‌شد که بچه ها بزرگ شدند و دیگه من از پیشوند بر نمی‌آمدم .ولی به نظرم اگه معلم میشدم از پسش بر می‌آمدم.

۳-پلیس

این یکی در اثر خواندن رمان های پلیسی سایت نود هشتیا توی چهارده پانزده سالگیم و دیدن سریال گاندو افتاده بود توی سرم . ولی خب با فکر اینکه پلیس بودن توی ایران برای خانم ها خیلی هم جذاب نیست و عملا کار خاصی انجام نمی‌دهند بیخیالش شدم . یکی دیگه اش هم حرف های بابای دوستم بود که بازنشسته نیروی انتظامی بود و به طور جدی گفت این شغل به درد روحیه من نمیخوره .ولی اگه پسر بودم شاید به طور جدی به این گزینه فکر میکردم نمی‌دونم .

۴- بازیگر

چیزی که هنوز هم فکر میکنم می‌تونستم از پسش بر بیام . یادمه بچه بودیم با دختر و پسر عمه ام و من و داداشم که آن موقع به ترتیب ۶,۸,۹,۱۲ ساله بودیم یه تیم بازیگری داشتیم و فیلم هایی که می‌دیدیم رو بازی میکردم .یه فیلمی که یادمه سریال تنهایی لیلا بود . خیلی هم جدی بودیم توی این کار . یه سکانس از فیلم بود که کاراکتر شایان با قندون می‌زد توی سر یک نفر دیگه .داداش من نقش شایان رو داشت که قرار بود با جعبه عینک بزنه تو سر پسر عمه ام .اینقدر آروم می‌زد که انگار داشت نوازشش میکرد و چقدر آن روز خندیدیم. یکی از فیلم‌های دیگه ای هم که آن موقع با هم بازی میکردیم کیمیا بود . یادش بخیر. من کیمیا بودم .دختر عمه ام ،زندایی کیمیا.پسر عمه ام مهری یعنی مامان کیمیا😅(دیگه بازیگر دختر نداشتیم متاسفانه) و داداشم کیوان . یکبار درحالی که با هزار زحمت پسر عمه ام رو راضی کرده بودیم روسری بپوشه عمه ام رسید و کلی خندید بهش اونم از آن روز دیگه راضی نشد نقش دختر ها رو بازی کنه و به همین ترتیب استعدادم رو سرکوب کرد . بچه بی لیاقت.(اگه علی این نوشته رو ببینه 😅😅،بچه یه پا اکبر عبدی بود بچگی هاش حالا هر چی میخواد جلوی خانمش قیافه بگیره من که آن روزها رو یادمه 😂)

وقتی برای پیدا کردن عکس به روبیکا پناه میبری 😂😂😂 این چه سمی بود من دیدم 😂😂
وقتی برای پیدا کردن عکس به روبیکا پناه میبری 😂😂😂 این چه سمی بود من دیدم 😂😂
یاد خاطرات بچگیم افتادم 🦄
یاد خاطرات بچگیم افتادم 🦄

۵- روانشناس

این هم برمیگرده به بچگی ها و حتی تا حدودی نوجوونیم که مدام توی ذهنم یه آدم بدبخت فلک زده رو تصور میکردم که میومد پیش من و من کمکش میکردم و چند وقت بعد که خوب میشد من عشق میکردم از اثر هنری که از روح آن طرف ساخته بودم . شاید باور نکنید ولی مراجعه کننده های من مشکلاتی داشتند که بعضی ها رو خود خدا هم نمی‌توانست درست کنه ولی من از پسش بر می‌آمدم .همون بهتر که هیچوقت سمت این رشته نمیروم. چون الان که فکر میکنم بعد از یه مدت خودم هم به روانشناس نیاز داشتم با با این روحیه حساسی که دارم یهو میومدی می‌دیدی خودم هم نشستم با بنده خدا زار زار گریه میکنم ..

۶-مزون لباس عروس

خیاطی از اون چیز هایی بود که من از بچگی باهاش سرو کار داشتم .خاله ام خیاط بود و تیکه های اضافه پارچه همیشه سهم من و دختر خاله می‌شد و ما گاهی وقت ها چند ساعت درگیر دوختن لباس برای عروسک های باربی و السا و آنا می‌شدیم. یه مدت هم زدم توی کار کیف و کفش چرم و خدا می‌دونه چقدر بابت اینا از دختر بچه های فامیل پول گرفتم . هنوز هم یه تعدادی از اینا رو نگه داشتم به عنوان یادگاری. ولی مزون لباس عروس رو دارم بهش فکر میکنم و شاید یه روزی به واقعیت پیوست.

اینو نه سالم بود که دوختم😂😂
اینو نه سالم بود که دوختم😂😂
از کیف های فروشیم فقط همین باقی مونده بود 😅
از کیف های فروشیم فقط همین باقی مونده بود 😅

۷- جراح

توی این یکی هم پای همون اکیپ چهارنفره بازیگر وسطه. این رویا هم در اثر یه فیلم به وجود آمده بود که الان حتی اسمش هم یادم نیست ولی خب ما به تیم جراحی بودیم که مریضمون یه خر بود . اسمش رو یادم نیست ولی خر کارتون پو رو شوهر خاله ام توی شهر بازی برنده شده بود و چون من تنها بچه فامیل بودم داده بودش به من . و چقدر هم بزرگ بود الان که بهش فکر میکنم میگم چقدر احمق بودم که آن کار رو با طفلک کردم. خلاصه پسر عمه ام رفت داروخانه یه بسته دستش پلاستیکی و ماسک خرید و ما جوگیر ها با یه دستکش پلاستیکی و ماسک شدیم جراح و افتادیم به جون عروسک بدبخت و یه گوشه از بدنش رو باز کردیم و مثلا جراحی کردیم و بعد هم بدنش رو بخیه زدیم و تمام . آخر شب آن ها رفتند من موندم و عروسک ناقص شده طفلی ام که بهش قرص میدادم تا دستور های آقای دکتر رو اجرا کنم . الان که بهش فکر میکنم حس میکنم داشته پشت سرم به اسکول بودنم میخندیده .بی تربیت.

مریضمون بچه ها / بچه ها مریضمون 😅
مریضمون بچه ها / بچه ها مریضمون 😅

۸- کار کردن توی پرورشگاه

این یکی هنوز هم برام دوست داشتنیه . تصور کار کردن توی همچین محیطی جذابه. یکی از دلایلی هم که این فکر افتاده بود توی سرم علاقه به بچه ها بود و سریال بچه مهندس یک . و کاراکتر مامان صدیقه جواد. آن موقع که پخش می‌شد با دختر خالم تصمیم گرفته بودیم بزرگ که شدیم بریم دنبال این کار .

وقتی مرد دیگه فصل های بعدی رو ندیدم ..
وقتی مرد دیگه فصل های بعدی رو ندیدم ..

۹- گلفروش

این یکی هم خیلی جذابه . از اون شغل هایی که وقتی وارد محل کارت میشی میتونی همه مشکلاتی که داشتی رو فراموش کنی و برای چند ساعت هم که شده با رنگ ها و بو های دوست داشتنی و خوش کیف کنی.

۱۰- سوارکار

بچه که بودم دایی ام یه اسب قهوه ای داشت که پیشانیش سفید بود با یال و دم بلند . بهش میگفتم پیشونی سفید . اولین باری که دایی میخواست سوارش بشم از ترس بدنم می‌لرزید . دایی می‌گفت حواسش بهم هست و با هزار تا حرف من رو نشوند روی اسب .اول آنقدر ترسیده بودم که به گریه افتادم ولی کم کم ترسم ریخت و به نیم ساعت یک ساعتی رو کیف کردم . بعدش چند بار دیگه هم رفتم پیشش .ولی یه مدت بعد دایی پیشونی سفید رو فروخت و از آن روز دیگه من هیچ اسبی رو به اندازه اون دوست نداشتم و حتی فکر کنم باز ترسم برگشته .ولی خب اسب ها برام جذابن . دختر های سوارکار هم همینطور.

به دلیل عدم دسترسی به پینترست عکس مرتبط نیافتم :/
به دلیل عدم دسترسی به پینترست عکس مرتبط نیافتم :/

۱۱- نویسنده

نه نویسنده ای که مدام داستان بنویسم نه .من فقط دلم میخواد یه کتاب بنویسم اونم قصه زندگی مامانم رو . و می‌نویسمش . چون به نظرم ارزش نوشته و خوانده شدن رو داره...

۱۲-قاضی

این رویای بچگی هام بود . الان دیگه می‌دونم توی قانون ایران این اجازه رو به خانم ها نمی‌دهند ولی آن موقع نمی‌دونستم. حالا چرا به همچین چیزی فکر میکردم ؟ چون متاسفانه من توی هشت نه سالگی زیاد با قاضی جماعت سر و کار داشتم که به جز یکی بقیه همه یک مشت کرد سالار حال به هم زن بودند که دلم میخواست توی همون بچگی برم یقه شون رو بگیرم و آن کت و شلوار های مزخرفشون رو تیکه پاره کنم و از پشت میز های بزرگشون پرتشون کنم بیرون. ولی یکی شون با بقیه فرق داشت. هنوز همه چهره مهربونش یادمه . لباس روحانیت تنش بود و همون اول متوجه من شد که از شدت ترس پاهام هم به شدت می‌لرزید. من رو کشاند کنار خودش و دستم رو گرفت و گفت چرا داری میلرزی دخترم ؟ و بعد مامان و بابا رو از اتاق انداخت بیرون من از شدت وحشت به گریه افتاده بودم و آن با مهربانی یه لیوان آب داد بهم و وقتی آروم شدم اون سوال مسخره رو پرسید انتخاب بین پدر و مادر ؟ مثل انتخاب بین دو قسمت از وجودم .اما آن روز عصبانی نشدم . چون خودش گفت می‌دونه من چه حسی دارم .چون خودش هم تجربه کرده بود . آن قاضی بر عکس بقیه حق رو به مامانم داد هر چند من بار ها بابت ان انتخاب کتک خوردم و سرزنش شدم اما هنوز هم میگم دمت گرم آقای قاضی ،خیلی مردی :)

یه همچین شخصیتی داشت ..
یه همچین شخصیتی داشت ..

۱۳- پیانیست

علاقه به موسیقی و نواختن رو تازه در خودم کشف کردم . نوشتم پیانیست ولی الان که فکر میکنم میبینم ویولن رو بیشتر دوست دارم اما پیانو با کلاس تره .به هر حال آخرش یکی رو دنبال میکنم . اما پیانو خیلی گرونس نمصرفد 😅

۱۴- ماما

این یکی مورد علاقه ترینه . احتمالا شغل آینده ام هم همینه .حالا که حوصله زیاد درس خوندن رو ندارم حداقل نزدیک ترین شغل رو به رویای بچگی هام انتخاب میکنم . هدف من از تجربی خواندن خیلی بزرگتر بود ولی خب من توان اینهمه صبر کردن رو ندارم پس مامایی بهترین گزینه است . دوستش هم دارم ولی مامانم مخالفه . چون فرهنگیان رو بیشتر میپسندد و معتقده که باید بیخیال رشته های مربوط به بیمارستان بشم ولی کیه که گوش بده.

تمام !

چه چالش باحالی بود ولی ،تا حالا هیچوقت همه این ها رو یکجا و کنار هم ندیده بودم و خیلی هم طولانی شد...

حنانه / سی ام اردیبهشت چهارصد و پنج

چالشایدهویرگولشغل
۳۳
۲۰
Hananeh
Hananeh
حنانه ام . هجده سالمه نویسنده نیستم فقط نوشتن رو دوست دارم و هر از گاهی درباره چیز های مختلف می‌نویسم 🤍😁🪐
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید