۷ فروردین ۰۴
تماس با دوستم رو که قطع کردم نفس راحتی کشیدم و یه اخیش از ته دل گفتم .اصلا فکرش رو هم نمیکردم مامانم راضی شود .اما انگار امام رضا خودشان همه چیز را ردیف کرده بودند. همه چیز به طور باور نکردنی ای جور شد و من رفتنی شدم .
۲۶ فروردین ۰۴
دو ساعتی تا زمان رفتن مانده است و الان منتظرم تا مادرم بیاید و برویم ..از سه روز قبل هزار بار وسایلم را در سال چیده و بیرون ریخته ام و حالا دل توی دلم نیست ..
از طرفی کمی هم دو دل شده ام ..نمیدانم بدون خانواده سفر رفتن چطور است و تا به حال هیچ سفری اینقدر تنها نبوده ام ..در این سفر صرفا یکی از همکلاسی هایم با من است که رابطه مان در آن حد نزدیک نیست .دلم برای مامان از همین حالا تنگ شده است ...
دیشب موقع خوابیدن داشتم حساب میکردم دیدم آخرین بار چهار سال پیش مشهد بوده ام و در این مدت هر بار که خواستیم برویم یک اتفاقی و افتاد و نرفتیم تا همین چند وقت پیش هر کس حرف از طلبیدن یا طلبیده شدن میزد میگفتم این ها همه حرف است ..آدم باید خودش بخواهد و عزم رفتن کند هیچ چیز نمیتواند مانع شود مگر آنکه از ته دل نخواهی ... اما اکنون به طلبیده شده ایمان آورده ام ..من اینبار حتی باورم هم نمیشد حالا حالا ها قسمت شود و بروم اما شد . چقدر لحظه شماری میکنم برای ایستادن جلوی آن گنبد طلایی ...
برای اینکه تمام درد دل هایی که در این مدت در تنهایی و شاید روی سجاده به او گفته حالا رو به روی ایوان طلایش بگویم ...
ساعت سه و نیم بود که رسیدیم محل حرکتمون . قرار بود چهار حرکت کنیم اما چون یه عده از بچه ها دیر کردند ساعت یک ربع پنج راه افتادیم .
در مسیر مثل همیشه من صندلی کنار پنجره بودم ..راستش من عاشق جاده ام ..در تمام چهارده پانزده ساعتی که در راه بودیم هدفون در گوش فارغ از سر و صدای بچه ها زل زدم به جاده .
۲۷فروردین ۰۴
ساعت حوالی هشت صبح رسیدیم .از خستگی تک تک استخوان هایم درد میکرد اما لحظه شماری میکردم برای زیارت .
ترمینال پیاده شدیم و با خط به اردوگاه رفتیم . از شانس بدمان قبل از ما پسر ها آنجا بودند و پیش پای ما رفته بودند و تا اتاق ها را تمیز کنند و تحویلمان دهند ظهر شد و قید حرم رفتن را زدیم .
من هم که دیدم التماس ها برای تنها حرم رفتن فایده ای ندارد تصمیم گرفتم کمی استراحت کنم .
بعد از ظهر با ذوقی فراوان آماده رفتن شدیم . اگر بگویم از شدت هیجان قلبم تند تر میزد باور نمیکنید .
با اتوبوس بخشی از مسیر را رفتیم و نزدیک های حرم از اتوبوس پیاده شدیم و ادامه مسیر را پیاده رفتیم .
قدم هایم آرام بود و از دور گنبد طلایی را دیدم ،بهمان گفته بودند در زیارت اول گریه نکنید چرا که امام رضا مثل مادری دوست دارد که بخندید . گفت گلایه ها و شکوه ها را بگذارید برای زیارت های بعدی .. اما هر کار کردم نشد اشک حلقه زده در چشم هایم را کنترل کنم ...
اذن دخول را خواندیم و بعد از بازرسی وارد شدیم ،بست نواب صفوی . تا به حال از این صحن وارد حرم نشده بودم در سفر های قبل همیشه از باب الجواد وارد حرم میشدیم برای همین این قسمت از حرم کمی برایم ناشناخته بود .
همان لحظه ای که وارد شدیم صدای نقاره خانه ها بلند شد و دلم آرام گرفت ...همیشه عاشق این نوا بوده ام .
در حرم از گروه جدا شدیم و همراه دوستم به صحن انقلاب رفتیم ...صحن انقلاب در این سه روز شد پاتوق من و دوستم و امام رضا ..
خلاصه بعد زیارت و نماز نشستیم و پس از مدت کوتاهی مربی باهامان تماس گرفت که در صحن جمهوری برایمان برنامه ای تدارک دیده آمد پس خود را به آنجا برسانیم .
مداح برایمان روضه خواند .سخنرانی خوبی هم داشتند و در نهایت ساعت یازده به خوابگاه برگشتیم .
۲۸ فروردین ۰۴
از آنجا که بچه های اتاقمان خیلی دوست داشتنی و البته کمی شر و شیطان بودند تا آخر شب علارغم تمام تذکر ها بیدار بودیم و صبح برای نماز ما را حرم نبردند :/
بنابر این تصمیم گرفتیم طی یک عملیات محرمانه پس از صبحانه از خوابگاه بزنیم بیرون اما متاسفانه نگهبان جلومان را گرفت و التماس هایمان کافی نبود و مارا مانند مجرم های فراری تحویل مربی همسن و سال خودمان داد .
ما هم که دیدیم در این مجتمع بزرگ تا ساعاتی دیگر اسیر هستیم تصمیم گرفتیم همانجا را بگردیم .
از شانس خوبمان مجتمع یک شهید گمنام داشت و زمان های بیکاریمان را کنار مزارش میگذراندیم .
تا حوالی ساعت نه کنار شهید بودیم و بعد رفتیم برای برنامه ای که در نمازخانه مجتمع بود . مهمان برنامه سرکار خانم ضابط بودند . ایشون تا دوازده سیزده سالگی آمریکا زندگی میکردند و پدرشان اولین پرستار مرد ایرانی بوده آند و زمان انقلاب علارغم تمام مخالفت ها به ایران بازگشته آند .
بعد به بچه های زیارت اولی جایزه دادند و دیگر یادم نیست چکار کردیم :)
بعد به حرم رفتیم و یکدور کامل حرم را گشتیم و آنقدر از خادم ها آدرس پرسیدیم که اگر چند روز بیشتر آنجا میماندیم حرم را مثل کف دست می شناختیم :)
اما در حرم امام رضا آدم اصلا احساس گم شدن نمیکند من آنجا اگر بگویم بیشتر از شهر و محله خودمان احساس آشنایی میکنم .
کلی عروس داماد دیدیم و از ته دل برایشان ذوق کردیم و آرزوی خوشبختی .
کلی دختر بچه چادر رنگی پوشیده دیدیم و من مردم برای معصومیت چهره های دوست داشتنی شأن ...آنقدری که در برابر یکی شأن طاقت نیاوردم و خجالت را کنار گذاشته و از مادرش خواستم از من و آوینا کوچولو عکس بگیرد ...
برای ناهار برگشتیم خانه و دوباره برای نماز عصر رفتیم حرم ...
شب در خوابگاه برایمان برنامه ای تدارک دیده بودند و چقدر مهمان این برنامه عزیز و دوست داشتنی بود ..
سرکار خانم مریم کاتبی ،اگر اسمشان را سرچ کنید برایتان کلیپ هایشان را می آورد .
ایشون امدادگر زمان جنگ بودند و در مناطق جنگی کردستان( فکر کنم مریوان بود )خدمت میکردند و همرزم شهید بروجردی و حاج احمد متوسلیان بوده آند .چون میخوام مطلب جدا و اختصاصی برای ایشان بنویسم بیشتر ادامه نمیدهم .
خلاصه صحبت های ایشان خیلی خشک و جدی شروع شد ،بعد ما را به خنده انداخت و در نهایت اشکمان را در آورد .
۲۹ فروردین ۰۴
صبحانه را خوردیم و حوالی ساعت نه و خورده ای به حرم رفتیم قرار بر این شد که از ساعت نه و نیم تا یازده در بازار امین خرید هایمان را بکنیم و راس ساعت یازده و نیم همه بست نواب صفوی باشیم و اگر نه ....
خودتان بهتر میدانید خرید چه کار سخت و طولانی است مخصوصا اگر قرار باشد سوغاتی بخرید آن هم برای کسی مثل من که تا به حال بدون مادرم به خرید نرفته بودم .
تصمیم گرفتم اول سوغاتی بخرم و اگر وقت اضافه آمد برای خودم هم چیزی بگیرم پس اول از برادر هایم شروع کردم دو لباس ست که بعد از کلی تماس با ما رم برای سایزشان آخر هم یکی شأن کوچک در آمد :/
بعد برای مادرم خریدم و برای بقیه مهر و تسبیح ..
بعد همراه دوستم شدم تا برای خواهر کوچکترش ساعت بخرد اما حالا مگر ساعت بند بنفش برای دختر هفت ساله پیدا میشد که نه خیلی بچه گانه و کوچولو باشد و نه خیلی بزرگ ..همین شد که حدود بیست دقیقه وقتمان از بین رفت ...
و من تنها برای خودم یک روسری خریدم آن هم با کلی عجله و در تمام طول خرید به جان آقای ... دعا که چه عرض کنم یک چیز های خوبی حواله کردیم برای یک ساعت و نیمی که بهمان وقت داده بود .
خلاصه در طول خرید یک انگشتر دیده بودم و به خودم گفتم اول سوغاتی ها را میخرم و بعد برمیگردم اینجا این را برای خودم میگیرم اما در آخر هر چه گشتم مغازه اش را پیدا نکردم و دلم پیش آن ماند .
همین شد که بیخیال شدیم و رفتیم به محل قرارمان و د کمال تعجب دیدیم ما اولین نفر هستیم و من چقدر حرص خوردم .
خلاصه بعد از جمع شدن بچه ها رفتیم برای نماز و زیارت و ساعت یک برگشتیم مجتمع برای ناهار و استراحت ...
حالا هر چه میگفتیم روز آخری برویم حرم مگر کسی گوش میداد هی میگفتند استراحت ..یکی نیست بهشان بگوید مگر روز آخری وقت استراحت است خلاصه بعد از اصرار های فراوان ما ، رفتیم حرم .
راستی یادم رفت بگویم در این چند روزی که مشهد بودیم روز دوم و سوم تقریبا بی وقفه باران میبارید و این برای مایی که در یزد در زمستانش هم باران نمیبینیم کمی عجیب و لذتبخش بود ..البته هوای سرد طوری بود که مرا مجبور کرد با وجود هودی و کت لی پتو مسافرتی هم بردارم تا سرماخوردگی با خودم به ارمغان نبرم ،که آخر هم بردم .
در حرم خادم ها با دیدنمان به خنده افتادند و گفتند از کدام شهر هستید و وقتی فهمیدند یزد دلیل این حجم از سرمایی بودن برایشان مشخص شد .
خلاصه که پنج شش ساعتی حرم بودیم و برنامه ای هم در حرم داشتند که چه مهمان هایی داشت و چقدر اشک ریختیم ...
اولین مهمان مادر شهید محمد معماریان بودند ،راستش را بگویم من تا به حال ما ر شهید از نزدیک ندیده و پای صحبتشان ننشسته بودم ...اما قبلا کتاب کاش برگردی خاطرات ایشان را خوانده بودم .
برایمان صحبت کردند و من هر لحظه بیشتر خجالت کشیدم برای درد قلبشان ...
و به همه مان مقداری آب تربتی که به گفته خودشان صدها بیمار شفا داده را دادند .
بعد آقای باخرد ( اگر اسمشان را درست بگویم) برایمان روایت گری کرد و چقدر اشک ریختیم و چقدر شرمنده شهدا شدیم ...
و در آخر آقای ابوذر روحی برایمان روضه خواندند و این روضه ها چقدر دل کندن را سخت تر کرد ..
بعد از اتمام برنامه از سالن خارج شدیم و با داییم که توی مراسم نتوانستم جوابش. رو بدم تماس گرفتم و کمی با هم حرف زدیم و بعد با زنداییم ..
بعد از قطع تماس یکدفعه تعداد تسبیح ها را به یاد آوردم ،زندایی را حساب نکرده بودم و خدایی اگر زنگ نمیزد اصلا یادم هم نمی آمد .
پس با دوستم که او هم دلش پیش یک کیف در مسیر مان گیر کرده بود نقشه ای کشیدیم و او رفت تا هم کیف را بخرد و هم تسبیحی برای زندایی بنده ..
خوشبختانه کسی متوجه نبودش نشد و رفت و آمد ..
اما تسبیحی که خریده بود مورد پسند بنده واقع نشد آخر من تسبیح صد تایی صورتی میخواستم و او تسبیح سی و سه تایی مشکی خریده بود .من هم که دیدم اگر بگویم نمیخواهم او ناراحت میشود گفتم عیب ندارد جهنم و ضرر .این را برمیدارم برای خودم و یکی دیگر بعد از نماز صبح میخرم برای زندایی .
خلاصه دوستم که دید ان را خیلی نمیخواهم گفت عیبی ندارد و آن را برمیدارد برای خودش .
و آخرین زیارت ...تصمیم گرفتیم زیارت آخری هرکسی خودش باشد و امام رضا ..بنابراین از دوستم جدا شدم و مقصد من صحن گوهر شاد بود ..در این سه روز هر بار که خواسته بودم بروم نشده بود اما اینبار عزمم را جزم کردم و رفتم ...خیلی خلوت بود و این حس خوبی داشت ...نشستم روبه روی گنبد طلایی امام رضا و گوش سپردم به صدای سینه زنی گروه پانزده، بیست نفره اقایونی که عذاداری میکردند .
بعد از اتمام عذاداریشان رفتم داخل مسجد و به میت تمام کسانی که التماس دعا گفته بودند نماز خواندم و بعد برای خودم و عاقبت بخیر ام ...
بعد اما دیگر نتوانستم خود را کنترل کنم و اشکم جاری شد . راستش را بخواهید من امام رضا را بابا صدا میکنم و مثل اینکه در طالع من همیشه دوری از پدر را نوشته بودند ..آن از پدر خودم و آن هم از امام رضایی معلوم نیست در طول عمرم چند بار بتوانم مهمان خانه اش شوم ...
آنقدر گریه کردم و گلایه از این دوری که خادم آنجا نگرانم شد و به دادم رسید ...
کمی که آرام شدم اذان را گفتند و نماز صبح را خواندم و بعد با تماس دوستم رفتیم صحن گوهر شاد تا آخرین زیارت را بکنیم و بعد کم کم خداحافظی کنیم .
آخرین زیارت را تصمیم گرفتم وارد ازدحام جمعیتی که سعی دارند خو را به ضریح برسانند نشوم و همانجا با فاصله دل بکنم ... برای آخرین بار صلوات خاصه را خواندم و به اجبار بیرون آمدم و همراه دوستم رفتیم بست نواب صفوی .
آقای ...برایمان زیارت وداع را خواند و اشکمان را درآورد و از شانس خوبمان اتوبوس دیر کرد و ساعت شش برگشتیم خوابگاه.
در مسیر برگشت هم یک تسبیح برای زندایی جان خریدم هر چند آنقدر عجله داشتم که فکر کنم کمی سرم کلاه رفت اما خب ارزشش را داشت ،حتی ارزش اخمی که مربی گرامی مان وقتی مرا رو به روی تسبیح فروشی دید مهمانم کرد هم داشت .
و بلاخره وقت رفتن رسیده بود . صبح روز سی فروردین ۰۴ از مشهد خارج شدیم و تمام!
تصویر خانه

















