حس از دست دادن خیلی ترسناکه . من تا امروز چیز ها و آدم های زیادی رو از دست دادم .ولی حالا انگار یه مدته که دارم یکی از عزیزترین آدمهای زندگیم رو از دست میدم . دوستی ای که داره وارد پنجمین سالش میشه. حس میکنم دارم یه تیکه از خودم رو از دست میدم . یه تیکه از روحم که انگار یکی به زور داره جداش میکنه. یه تیکه از خاطرات نوجوونیم .
نمیدونم شاید هم من اشتباه میکنم، همه چیز سر جای خودشه، شاید طبیعیه که دیگه وقتی کنار هم میرسیم حرف زیادی برای گفتن نداشته باشیم . طبیعیه که وقتی با یه عده بچه های دیگه هستیم اون ها با هم حرف بزنند و من طرد بشم یه گوشه ای. شاید این نرماله که بعدش بدون خداحافظی ازم بذاره بره. نمیخوام خودخواه باشم به نظرم این عادی نیست که رابطه اش با آدمهایی که هنوز سه ماه هم نیست باهاشون آشنا شدیم صمیمی تر از کنی باشه که پنج ساله باهاش دوستم .
شاید هم ناراحته از اینکه یه مدته که چسبیدم به درس و دیگه هر روز نمیتونم باهاش برم اینور اونور.به خاطر همینه که پیام هام رو چند روز بعد سین میزنه . شاید برای همینه که توی جمعشون طوری رفتار میکنند که خودم رو یه موجود اضافه ببینم.
میدونید من دارم یه چیزی رو یاد میگیرم ،اینکه خودم رو به زور تو زندگی کسی جا نکنم ، اره شاید واقعا دوستیمون تموم شده ، باید بذارم ازش یه خاطره خوش نه ذهنم باقی بمونه مثل تمام دوستی هایی که تا حالا از دست دادم . شاید هم من زیادی جدی گرفته بودم که اون رو مثل خواهر نداشته ام میدیدم .درست مثل عضوی از خانواده ام . و حالا از دست دادن این عضو عزیز خیلی برام دردناکه . یه چند ماهی میشه که اینجوری شده بود و من سعی داشتم با خوشبینی تمام رابطه مون رو حفظ کنم . ولی نمیشه .زوری نمیشه . گاهی باید با آدما مثل خودشون رفتار کنید .
اگه اون زنگ نمیزنه تو هم نزن . اگه اون برات ارزش قائل نیست تو هم نباش. اگه با شوخی های حال بهم زن مسخره ات میکنه این رابطه لعنتی رو بزار کنار . و در آخر چیزی که خیلی وقتا فراموش میکنیم اینه که خانواده همه چیزه ، خانواده هیچوقت بد تو رو نمیخواد حتی اگه اینطور به نظر برسه . گاهی وقت ها فقط ما لجبازی میکنیم ولی آنقدر از آدمهایی که یه روز از خانواده مون هم مهمتر میدونستیم ضربه میخوریم تا این حقیقت رو بفهمیم :)

حنانه/ پانزدهم اردیبهشت چهارصد و پنج