عجب زندگی ای بود! جنگ قبلی شمال بودم و جنگ بعدیش جنوب
اونم دقیقا جایی که نباید، سی روز زندگی تو یه جای دور، بدون اینکه ایده ای یا حتی پولی داشته باشم برای زندگی
هیچکدوم از اون حسای سنگین دیگه نیستن، اون من سابق تبدیل شد به یه دختر خیلی شاد که هرروزش با رقص بندری و چیدن گل ها گذشته
یادگرفتم که موقع سختی و سنگینی اگر محیطمو عوض کنم برای مدتی، ریست میشم
همین الان که دارم اینو مینویسم بی هیچ دلیلی شوق خاصی دارم؛))
شاید کارهام پیش نرفته، غم های عجیبی تجربه کردم و پیشرفت خاصی نداشتم
اما تونستم به خودم برسم
مدیتیشن میکنم و کتابخوان شدم، خیلی مهمن برای یک عمر کافیه واسم.
اومدم ویرگول تا مسیر صد روزه ی جدیدم درمورد کارمو ثبت کنم
من اینجا رو خیلی دوست دارم
حالا باید مجله رو امتحان کنم ببینم میتونم تاپیک مورد نظرمو اینجا پیاده کنم یا نه
درکل، از این زندگی راضی ام❤️