متوقفِ رفتن.

راه هايي هستند كه رفتنشان را بايد نرفت. يعني بايد يك صندلي آورد و نشست و تماشا كرد. ليوانِ چاي در دست گرفت و زل زد.

بايد نرفت و منتظر ماند تا كسي بيايد و بگويد از پشتِ آن درختي كه در آخرِ اين پيچ پيداست. بايد بيايد و بگويد كه پرنده ها چه آوازي مي خواندند، كشاورزان براي تابستان چه مي كاشتند، زنان براي مردانشان چه مي بافتند، دلباختگان براي معشوقِ خود چه مي خواندند.

يك نفر بايد بيايد و بگويد خداوندِ پشتِ اين درخت، امشب برايشان قصه چه مي خواند؟

١٥ بهمن / نود و شش / ٣:٢٨ صبح