گلّه ي گوزن ها

سرد بود، شكار نبود. گوزنِ مادر جان نداشت، كودكش شير مي خواست، پدر خجالت مي كشيد، سراسر غم بود، مرگ هم به ابتداي پوستشان رسيده بود.

تا آن كه مرد آمد. غذا هم آورد. لبخند هم آورد. بچه گوزن ذوق كرد، مادرش اشك مي ريخت، پدر اخم باز كرد.