داستانک(من و دلبر)

من و دلبر رفته بودیم پاتوق همیشگی،همون کافه زیر زمینیه دنج و تاریک و خلوت....

حرفای شاعرانه میزدیم،

چشامونو گره زده بودیم به هم،

جوری که با نگاه حرفای دلبرونه میزدیم....

همه چی عالی بود!

دلبر،

من،

نور کافه،

سکوت،

میز بغلی که منتظر یارش بود

و حتى رخوت آورترين و كسالت بار ترين چيزها هم بهمون حس خوبی میداد....

با تلاقى نگاهم با نگاهش اوج گرفتيم و از زمين جدا شديم؛مثل باتلاق،ذره ذره درون رويايى فرو رفتيم كه دلمون نميخواست ازش بيرون بيايم...

كه یهو با لرزش میز و صدای جیغ اطرافیا تلاقى نگاهمون شكست و رويامون پاشيد.

متوجه زلزله شديم،

برگشتم یه نیگا به دلبر کردم،دیدم با آرامش و خونسردی زل زده به چشام....

من هم خوشحال از اینکه بعله،دلبرم مثل خودم ديوونس خط نگاهشو محکم گرفتم و لبخندى تحویلش دادم....

زمين كه كمرشو راست كرد و از لرزيدن ايستاد،يكى يكى ميومدن داخل و جورى نيگامون ميكردن انگارى تا حالا ديوونه نديدن....

براشون قابل هضم نبود!

به قول دوستی شاید فرابشری باشه،

شایدم غرور انگیز!

از اون شب خيلى گذشته و بارها و بارها زلزله اومده،اما هيچكدوم نتونسته كوچيكترين تركى روى قلب منى بندازه كه بعد رفتن اون ويروون شدم....

من ديوونم،درست!

ولى مگه توام ديوونه نبودى؟!

#هرمان