لعنت به معنای زندگی!


در کتاب حاج آخوند از عطاء الله مهاجرانی حاج آخوند می گوید:

انتخاب راه مهم تر از چگونه رفتن است. راه را باید درست انتخاب کنی! مقصد را باید درست شناسایی کنی؟ می خواهی کجا بروی؟ چرا بروی؟ چه به دست می آوری و چه از دست می دهی؟ یادت باشد که در این جهان تا چیزی از دست ندهی، چیزی به دست نمی آوری...

این نکته حاج آخوند در ذهنتان باشد در ادامه ازش استفاده می کنم.

یک مفهوم معروفی است که می گوید:

شغلی را انتخاب کن و کاری را در زندگی ات انجام بده که از آن لذت ببری.

ما در زندگی مان لذت را مترادف کرده ایم با نبود رنج در زندگی.

گمان می کنیم وقتی که از کاری لذت ببریم و علاقه به آن داشته باشیم این علاقه چون سپری در برابر تمام رنج ها و دردهای زندگی از ما محافظت می کند و ما با خیال آسوده فقط لذت می بریم.

اما فراموش کرده ایم که کاری که ما دوست داریم و از انجام آن لذت می بریم نباید لزوما راحت باشد. وقتی کاری را دوست داری، سختی اش را راحت تر می توانی تحمل کنی، همین و بس.

ما علاقه را پیدا نمی کنیم که کاری بدون رنج انجام بدهیم، بلکه با پیدا کردن علاقه رنج کمتری در کار می کشیم، انگیزه بیشتری داریم و راحت تر می توانیم با سختی کار کنار بیاییم. علاقه داشتن در کاری به تو کمک می کند که راحت تر با رنج های زندگی ات کنار بیایی.

اشتباهی که من در طرز فکرم داشتم و هنوز هم بارقه ای از آن باقی مانده است همین قضیه بود که تصور می کردم با پیدا کردن علاقه و حرکت در مسیر علاقه ها به معنی پیدا کردن یک زندگی بدون رنج و سختی است، اما حال می فهمم که حرکت در مسیر علایق به معنی زندگی با رنجی خوشایند تر و ارزشمند تر است و نه چیز دیگر.

مارک منسن می گوید: رنج عنصر ثابت جهانی است.



حال که رنج عنصر ثابت جهانی است و هیچ گاه به پایان نمی رسد باید رنجی را انتخاب کنیم که حاضر باشیم بهایش را بدهیم. اینجا می رسیم دوباره به حرف حاج آخوند:

یادت باشد که در این جهان تا چیزی از دست ندهی، چیزی به دست نمی آوری.

قرار است علاقه ای را دنبال کنی و در آن موفق بشوی، حال باید این سوال را از خودت بپرسی که حاضری برای آن هدف تا کجا پیش بروی و چه بهایی بدهی.

حاضری چه چیزی از دست بدهی در ازای موفقیت ؟

در بخشی از کتابِ ملت عشق آمده است که ...

یکی از یاران مولوی از شمس تبریزی پرسید حاضری برای مولانا چه هدیه ای پیش کش کنی؟
شمس سکوتی می کند و پاسخ می دهد: جانم را!

شمس برای هدفش حاضر بود جانش را بدهد، اما من و تو حاضریم برای هدفمان چه بدهیم؟! جواب به این سوال و عمل کردن به آن سرنوشت ما را می سازد.

این نوع حرف ها را از خیلی ها شنیده ایم که می گویند:

رسالت زندگی ات را پیدا کن و کاری انجام بده که وقتی مُردی اثری از خودت برجای گذاشته باشی...

به شخصه برای من که تا الآن نتوانسته ام رسالت حقیقی خود را پیدا کنم، این مفهوم برایم مفهومی قدیس وار و پیامبر ماآبانه است!

ما گمان می کنیم، پیدا کردن رسالت زندگی یعنی با معنا زندگی کردن، درست هم فکر می کنیم اما از جایی وارد جاده خاکی می شویم که تصور می کنیم یک زندگی با معنا برابر است با یک زندگی آرمانی و ایده آل.

اما در جهانی که رنج عنصر ثابت آن است، زندگی ایده آلی وجود ندارد چراکه انسان جهانی را ایده آل می نامد که بدون رنج و درد باشد.با عرض معذرت چنین آرمان شهری وجود ندارد...

من با مارک منسن در کتاب اوضاع خیلی خراب است، موافقم که زندگی بدون رنج یک مصیبت است!

اما زندگی با یک رنجِ معنادار مایه شادی است!

قبل از آنکه کوله مان را ببندیم و وارد مسیر علایق و طی کردن این مسیر بشویم باید بدانیم که در مسیر به قدری رنج خواهیم کشید که به جایی خواهیم رسید که به معنای زندگی مان لعنت بفرستیم(!) و شاید آنجا همان نقطه ای باشد...

شاید آنجا همان نقطه ای باشد که ما معنای حقیقی زندگی در جهانی با عنصر ثابت رنج را درک کنیم

و شاید آنجا متوجه بشویم که بهشتِ زندگی در دل رنج ها بنا می شود و بهشت در این جهانِ فانی یعنی زندگی کردن با علایقمان در حالی که رنج دور تا دور باغِ بهشتی ما در برگرفته است.

شاید آن موقع بفهمیم که هیچ چیزی بدون رنج به دست نمی آید.

می خواهم در پایان با اجازه آقای مهاجرانی به حرف های حاج آخوند چند نکته بیفزایم:

اگر می خواهی معنای زندگی ات را پیدا کنی، معنای رنج کشیدنت را درک کن.

اگر می خواهی روزی به هدفت جامه عمل بپوشانی باید ابتدا خرقه رنج را بر تن کنی.

اگر می خواهی در این جهان بهشت را بیابی باید معنای زندگی ات را کشف کنی، و این را بدان اگر به دنبال نشانی بهشت هستی با پیدا کردن نشانی جهنم هم می توانی به آن برسی!

چراکه در داخل بهشت یک جهنم قرار دارد به نام رنج، رنجی که گرما بخش و روشنایی بخش بهشت است!