صدای خیلی بلند آمد ، بیدار شدم ، صدای زنگ هشدار تلفنم بود ، قطعش کردم و گفتم پنج دقیقه دیگه بلند میشم .
دوباره بیدار شدم، 5دقیقه شد 50 دقیقه . با استرس تمام از تخته بلند شدم . ساعت 7.15 بود فقط 15 دقیقه وقت داشتم ، باید تمام کار عالم را مثل همیشه با عجله انجام میدادم ، بلافاصله دستشویی رفتم و بعدش لباس هایم رو پوشیدم و کیفم رو برداشتم و رفتم به سمت مدرسه .
این روال هرروز صبح من بود ، همیشه آشفته بودم ، ذهن و روانم مشکل داشت . من همیشه سعی میکردم پنهانش کنم ، اما وقتی به این درجه رسید دیگه سخت بود و گاهی اوقات نمیتوانستم پنهانش کنم .
وقتی در راه مدرسه بودم و سوار اتوبوس ، یادم افتاد کتاب هایم را نیاوردم ، تکالیفم را انجام ندادم و پول کافی هم برای اتوبوس نیاوردم . دوباره استرس استرس استرس ، صدای های ذهنم دوباره بیشتر و بیشتر میشد ، « دوباره گند زدی ، مثل همیشه ، حواست کجاست ؟ اصن مغز داری ؟ بخاطر همین همیشه توی زندگیت شکست میخوری» « کافیه!! دارم تلاش میکنم » « میدونی چقدر باعث شرمندگی پدر مادرت میشی؟» دیگه بسه . اره این ها نمونه صدای های ذهنم بود . بگذریم ، داشتم فکر میکردم حالا باید به راننده اتوبوس چی بگم تا ایندفعه را از من کرایه نگیره . اما با توجه با اینکه صبحانه نخوردم و شب قبل هم نتوانستم بخوابم ، حتی توان فکر کردن هم نداشتم .
بلاخره فهمیدم چه بگویم ، آنقدر ایده خوبی نبود ولی خب حدس میزدم راننده آدم مهربانی باشد و ایندفعه را نادیده بگیرید . همینطور شد راننده گفت اشکالی ندارد و یکدفعه دیگر میتوانستم بدهیم را پرداخت کنم .
دوباره با تاخیر رسیدن سر کلاس ، وقتی در زدم ، دوباره همان اتفاقی که همیشه ازش میترسم اتفاق میافتد. « کجا بودی چرا دیر آمدی ؟»
من در صحبت کردن مشکل داشتم ، دوستم یکدفعه بهم گفته بود چرا وقتی با معلما صحبت میکنم دستام میلزره و استرس میگیرم . خب وقتی کوچیک تر بودم وقتی معلم ها ازم سوال میپرسیدند و اشتباه جواب میدادم من را سرزنش میکردن و من را به دفتر مدیر میفرستادن تا پدر مادرم بیایند و از من تعهد بگیرند .
بله به همین دلیل وقتی کلا با افراد بزرگتر از خودم صحبت میکردم استرسی میشدم و دست هایم میلرزیدند.
وقتی وارد کلاس میشدم و همه همکلاسی هایم نگاهم میکردند خیلی خجالت میکشیدم ، از مرکز توجه بودن متنفر بودم . اغلب کسی دوست نداشت در کلاس کنارش بشینم البته من هم چندان تمایلی به این کار نداشتم اما من هم یک دوست داشتم که اجازه میداد کنارش بشینم.
میدونید ! اون تنها دوستم و بهترین دوستم بود .
یکی از دلایلی که دوستی نداشتم و کسی با من صحبت نمیکند این بود که صدای های ذهنی و درونی من باعث آزارم میشد و البته درونگرا بودم .
وقتی کسایی که من را مسخره میکردند ,صدای در ذهنم میگفت باید آنها را بکشم ، صدای دیگر میخواست همانجا با آنها دعوا کنم ، این صداها به قدری قوی بودند که تصویر آن کارش جلوی چشمانم می آمد ، تصویر کشتن آنها ، خون همه جارا فرا میگرفت .
پس بخاطر همین صدا ها رفتارم با دیگران عجیب بود و بقیه به من میگفتند روانی .
وقتی آنها به من میگفتند روانی ، خونم به جوش می آمد. اما کاری نمیتوانستم انجام دهم .
همین صداها باعث شد از حرف زدن با دیگران اجتناب کنم .
این صدا ها واقعا باعث آزارم میشد . وقتی میخواستم کاری انجام بدم ، مثلا وقتی به کلاس زبان میرفتم ، ناگهان حواسم پرت میشد به آن صدا ها ، « یادته اون روز پسر عموت چطوری مسخرت میکرد؟« یادته چطوری معلم وسط کلاس تحقیرت کرد؟« یادته آن همکلاسیت چطوری بهت تیکه مینداخت؟« یادته پارسال نمراتت پایین بود و باعث شدی پدر و مادرت ناراحت و شرمنده شوند جلوی بقیه ؟« یادته چطوری بخاطر نمراتت بهت حرف میزدند ؟»
ناگهان به خودم می آمد و میدیدم کلاس تمام شده و من چیزی نفهمیدم.
یکی از سخت ترین قسمت های درونگرایی صحبت با پدر و مادرم بودم ، مثلا وقتی از مدرسه میآمدم خانه ، مادرم میپرسید مدرسه چطور بود ؟ دوست جدید پیدا کردی ؟
تمام اتفاقات مدرسه جلوی چشمانم می آمد . اما چه باید میگفتم ، تنها کلماتی که میگفتم این بود : «خوب بود و اره کلی دوست جدید پیدا کردم »
یکی از مشکلات درونگرایی این بود که بعضی وقتا باید میتوانستم صحبت کنم و ذهنم را خالی کنم ، اما خب دوستی نداشتم ، همش ریختم توی ذهنم ، اینقدر خودمو پر کردم از این حرفا که دیگر یک جا که نباید خودم را خالی میکردم .
من واقعا از تنهایی لذت میبرم اما و وقتی برای مدت طولانی تنها بودم صدا های ذهنم مرا خیلی اذیت میکردند »
یکی از دلایلی که دوستی نداشتم این بود که همیشه دوستان سابقم از من سو استفاده میکردند ، هر موقع درخواست داشتند سراغ من می آمدند ، هیچوقت اولویت کسی نبودم ، هیچوقت نفر اول لیست تماس نبودم ، هیچوقت کسی مرا واقعا دوست نداشت .
اما
بلاخره توانستم یک دوست پیدا کنم .
اوایلش عالی بود ، در مورد همه چیز میتوانستم با او صحبت کنم ، تنها کسی بود به من زنگ میزد و حالم را میپرسید ، عجیب بود ، تاحالا کسی اینطوری نبود .
اکثر مواقع در اینستاگرام در حال چت کردن بودیم .
یا اکثرا میرفتیم گیم نت .
وقتی با او بودم ، وقتی کنارش بودم ، ذهنم آرام بود ، انگار مشکلی در زندگی ندارم ، انگار دوای دردم بود ، انگار مرحم زخمم بود ، در این مدت صدا های ذهنی ام واقعاً خیلی کم شده بودند ، برای اولین بار توانستم خودم را دوست داشته باشم .
این روند خوب تا ۷ ماه ادامه داشت .
تا اینکه ازم خسته شد ، خب البته من واقعا خسته کننده ام , من مثل بقیه افراد نبودم ، اهل خوشگذرانی نبودم ، اهل شب بیرون ماندن , سیگار کشیدن ، مشروب ، پارتی و دختر بازی نبودم .
وقتی فهمیدم دوباره اولویت کسی نیستم ، دوباره صدای های ذهنی ام برگشتند ، اینکه نتوانسته ام دوستم را نگه دارم ، و نتوانستم برایش کافی باشم ، اینکه دوستی خسته کننده بودم ، « همش تقصیر خودته » « تو خود مشکلی ، بقیه مشکلی ندارن » « تو بدترین اتفاق زندگی اطرافیانت هستی » « ای کاش وجود نداشتم »
وقتی اینها اتفاق افتاد دیگر نتوانستم وضعیت روانی ام را پنهان کنم. باعث شد پرخاشگری کنم ، بی دلیل به وضعیت های دردناک بخندم ، خود خواه شوم, و منزوی تر شدم .
پدر مادرم همیشه مرا سرزنش میکردند ، همیشه از اینکه کاری انجام بدهم که باعث شود مرا قضاوت کنند می ترسیدم.
وقتی پرخاشگر شدم ، رفتارم با آنها خیلی بد شد و البته سرزنش های آنها هم بدتر شد. حرف هایی به من گفتند که هیچوقت یادم نمیرود . « کاش بدنیا نمیومدی » « کاش مثل پسر داییت میشدی » « کاش اینطوری نبودی » « مایه ننگی »
شاید براتون سوال شده باشه چرا پیش روانشناس نرفتم ؟
در خانواده ما و فامیل ما پیش روانپزشک رفتن باعث پایین آمدن شان میشود ، باعث ننگ میشود .
میتوانستم مخفیانه بروم ، اما خب وضعیت مالی خوبی نداشتیم و نمیتوانستم انجام بدم .
الان 16 سالمه و صداهای ذهنم در حال کشتن من هستند ، دیگر توانم رو به آخره ، نمیدانم در یک سال آینده چه اتفاقی قراره بیوفته ، الان 2 ماهه از خانه بیرون نرفتم ، دارم به روانی بودنم ایمان می آورم .
یکی از این صدا های که مرا آزار میدهد این است : آسیب رساندن به دیگران و خودم ،
تاحالا خیلی به خودم آسیب زدم ، هم فیزیکی هم ذهنی ، اما برایم مهم نیست ، ولی چیزی که اذیت میکند اینه که این صداها باعث میشوند به بقیه آسیب بزنم ، اوایل با گفتن حرفای دردناک و به رخ کشیدن نقطه ضعف هایشان و الان با سعی به آسیب فیزیکی رساندن ، بار ها بار ها بار ها این فکر به ذهنم رسید که تمام اعضای خانواده ام به قتل برسانم ، وقتی در خیابان راه میروم فردی میبینم که مرا چپ چپ نگاه میکند صحنه قتلش به جلوش چشمانم میآید ، صحنه ها آنقدر واقعی هستند که بعضی مواقع شک میکنم به خودم .
از طرفی من کم خونی شدید ارثی دارم ، و این غیر قابل درمان است ، و این باعث بی حالی ، ضعف ، خستگی مداوم، سرگیجه های شدید ، تعادل نداشتن ، خون دماغ شدن زیاد ، و تمامش باعث میشه سلامت روانم بیشتر از همیشه به خطر بیوفته.
بعضی وقتا میخوام خودکشی کنم و تا یک قدمی آن هم پیش میرم ، اما به این فکر میکنم که هنوز زوده و میتوانم تجربه های زیادی کسب کنم ، میخواهم چیزی توی دلم نباشه وقتی که میخوام خودکشی کنم ، و از طرفی به این فکر میکنم که اگر خودکشی کنم چه تاثیری بر خانواده ام میذاره .
اگه تا اینجا خوندید ممنونم . ممنون میشم راهنمایی کنید هاتون رو کامنت کنی