نخ‌کش شدن افکار

همیشه صبح‌های خیلی زود که میرم مترو و به قیافه‌های مردم نگاه می‌کنم احساس می‌کنم هیچ‌کس حوصله شروع روزو نداره. بعضی وقتا به خودم میگم که شانس میاریم صبح‌ها مترو خلوته وگرنه اگه شلوغ بود و تنت به تنه کسی می‌خورد یا کفش کسیو لگد می‌کردی حتماً کارت به زدوخورد می‌رسید!

این موقع صبح معمولاً بیشتر آدما ترجیح میدن تو مترو نباشن. مثلاً تو رختخوابشون خوابیده باشن و صبحو با چند ساعت تأخیر ساعت 10 شروع کنن. منم از این قضیه مستثنی نیستم. به این فکر می‌کنم که بقیه الآن تو رختخوابشون خوابیدن و ما زیر نور اعصاب خورد کن مترو محکوم‌به چرت‌های با دلهره‌ایم، اینکه نکنه خوابم ببره ایستگاهو جا بمونم و به 100 نفر جواب پس بدم. می خوام خودمو خفته کنم یا یکی پامو لگد کنه دوتایی همدیگرو خفه کنیم!

از اینجاست که یواش‌یواش تمام بدبختیای زندگی میاد سراغت. پیش خودت می‌گی من چه غلطی دارم می‌کنم این موقع صبح اینجا! چرا باید تا فلان ساعت روز وقتمو بذارم پای‌کاری که به پولش نیاز دارم ولی علاقه‌ای بهش ندارم.

چرا امروز شنبس و تا آخر هفته خیلی مونده!

چرا هیچ‌وقت یه رابطه درست حسابی با یکی نداشتم... هر وقت هم یه نفر اومد تو زندگیم انقدر خودمو امیدوارم کردم بهش که بعدش دیگه جرئت نکردم نزدیک کسی بشم.

این فکرا درست مثل یه نخ کش شدن سادس که وقتی سرشو می‌کشی جلوی بدبختیا لختت می‌کنه.

حالا شانس بیاری فقط همینا باشه و یاد آرزوهایی که داشتی نیافتی. آرزوهایی که یه عمر به بقیه می‌گفتی آرزو نیستن، هدفن؛ انگار الان دارن می‌پیچن دور گلوت. بغض می‌کنی ولی بغضتو قورت می‌دی. چون فکر می‌کنی اگه بزاری بگذره همه چی بهتر میشه. چشاتو می‌بندی و همون چرت با دلهره رو ترجیح می‌دی.

بعدازظهر وقتی‌که داری برمی‌گردی دیگه اون افکار تو سرت نیست. خوشحالی که از شرشون خلاص شدی. یاد می‌گیری بگی چو می‌گذرد غمی نیست.

درسته... می گذره..... ولی به قیمت تموم شدن زندگیت!




خوشحال می‌شم نظراتتونو بشنوم. اگه حرف یا تجربه مشترکی دارین شما هم بگین :)


کانال تلگرام

اینستاگرام