شب است!
نشستهام پشت میز، تنها، در خانهای که مدتیست شبیه پناهگاه شده. روبهرویم لپتاپیست که از تمام جهان، فقط یک قابلیت برایش مانده: نوشتن. نه پنجرهای رو به بیرون دارد، نه دری به آدمها. فقط میشود با آن وقت گذراند. و وقتی راه دیگری نیست، آدم ناچار میشود وقت را با خودش بگذراند.
پنج شش روز از اولین فراخوانها گذشته.
از روزی که اعتراض، خیلی زود، نامش عوض شد؛ از مطالبه رسید به اغتشاش، و بعد به ترور. پنج شش روز است که نه فقط رفاه و آسایش نداریم، نه فقط امید به زندگیمان فرسوده شده، که حتی امنیتِ جان و روان هم شبیه یک شانس دور و مبهم است. اگر از خانه بیرون بروی، معلوم نیست چه برمیگردد؛ خودت، یا خبری از تو. ممکن است هر لحظه، از هر طرف، گلولهای راهش را به سمت زندگی کسی کج کند.
احتمالا تا حالا اغتشاشگرانِ وحشی یا کشته شدهاند یا دستگیر. خیابان شاید آرامتر شده باشد، اما آرامش چیز دیگریست؛ چیزی که پنج شش روز است قطع مانده، فقط اینترنت نیست؛ انگار خودِ بشر را از برق کشیدهاند. انگار جریان زندگی، همان جریان نامرئیِ همیشگی که ذهن و قلب را روشن میکرد، ناگهان به سکوت محکوم شده است.
این شبها، آدمها ماندهاند با زندگی روزمرهای که سالهاست سنگینتر از توانشان شده. هر روز، بار ناکامیهای گذشته روی شانهها فشردهتر میشود و نفسها تنگتر. ما مدتها بود که با واقعیت کنار نمیآمدیم؛ با گرانی، با بیثباتی، با آیندهای که هر روز عقبتر میرفت و هیچ دستگیری از زمان نداشت. ارتباطات، پیامها، شبکهها، فقط سرگرمی نبودند؛ مسکن بودند؛ راهی برای فرار از ناکامیهایی که هیچ درمانی نداشتند و فقط تحملپذیر میشدند.
ما وصل میشدیم تا فکر نکنیم.
حرف میزدیم تا نترسیم.
اسکرول میکردیم تا نپرسیم چرا اینهمه دویدن، اینهمه انتظار، اینهمه امید، آخرش به اینهمه فرسودگی رسید.
حالا اما، همهچیز مکث کرده.
نه دری برای فرار باز میشود، نه صدایی از آنطرف میآید.
بشرِ متمدن، مخصوصاً در این جغرافیا، نشسته با دستهای خالی؛ شبیه نیاکانش، اما با ذهنی انباشته از سؤال. آنها از تاریکی میترسیدند، ما از فکرهایی که در تاریکی پیدایشان میشود؛ از سایههایی که روی دیوار ذهن کشیده میشوند و هیچکس نمیبیند. سایههایی که شکل ترس، شکل درد، شکل بیپناهی را به خود میگیرند، و با سکوت، بزرگتر میشوند.
زمان در این شبها جور دیگری میگذرد.
کش میآید، سنگین میشود، دیده میشود. آدمها در خانههاشان قدم میزنند، میایستند، مینشینند، به سقف خیره میشوند. به کسانی فکر میکنند که دوستشان دارند، به کسانی که ازشان بیخبرند، به کسانی که شاید دیگر هرگز نبینند. این قطع، فقط قطع ارتباط نیست؛ قطع اطمینان است. قطع این باور ساده که همیشه فردایی هست.
و سوالها، آرام و سمج، میآیند:
وقتی صدا نرسد، درد کجا میرود؟
وقتی نتوانی بگویی، اعتراض چه شکلی میشود؟
وقتی دیده نشوی، آیا هنوز وجود داری؟
آیا هستی، یا فقط سایهای هستی که روی دیوار زمان کشیده شده و خاموش میشود؟
همه منتظرند. منتظر لحظهای که اینترنت دوباره وصل شود.
اما تهِ این انتظار، یک ترس نشسته:
اگر وصل شود، چه چیزهایی دیگر برنمیگردد؟
آیا دوباره شلوغ میشویم تا نشنویم آنچه این شبها آرام در ما گفته شد؟
من از مردن نمیترسم.
چون معتقدم چنگ در چنگ دنیا انداختن و برای نفس کشیدن جنگیدن، شجاعت خیلی بیشتری از مردن میخواهد.
خیلی سختتر است، خیلی زجرآورتر.
ترس من جای دیگری است.
ترس من این است که بمانم یا خیلی مفتکی فرصت زندگی کردن را از دست بدهم،
بله درست خواندید؛ ترس از دست دادن فرصت زندگی در میان جهانی که لحظهها شبیه آتش و سکوتاند،
در میانه خیابانهایی که پر شدهاند از ترس و صدای خالی،
و هیچ دری برای فرار باز نیست، هیچ صدایی از آن طرف نمیآید.
این روزها، وقتی اینترنت قطع شده،
وقتی پیامها و نگاهها به تأخیر افتاده اند،
میفهمی که انسان، حتی متمدن، چقدر شکننده است.
میفهمی که قطع ارتباط، قطع امید است،
قطع این باور ساده که همیشه فردایی هست.
و ترس من این است که با همه این شبهای طولانی،
با همه این سکوت و وقفه،
با دستهایی پر از سؤال و ذهنی پر از فکر،
نتوانم خودم را بشناسم.
نتوانم حرفی بزنم که باید گفته شود،
کاری انجام بدهم که باید انجام شود،
جایی بروم که باید بروم،
و حسرت همه آنهایی که میتوانستم و نکردم، در من بماند،
بیآنکه هیچوقت به زبان بیاید، دیده شود یا حس شود.
این است ترسی که از گلوله و اغتشاش و هر تهدید فیزیکی عمیقتر است؛
ترسی از دست دادن فرصت زندگی کردن،
وقتی هنوز زندهای، اما جهان به گونهای ایستاده که هیچ راراهی نیست!