آغاز کلاس امدادگری / چگونه در ۱۳ سالگی به جبهه رفتم (۲)

بسم الله النّور

امیرعباس در 15 سالگی
امیرعباس در 15 سالگی


اشاره: در قسمت نخست خواندید که تصمیم برای اعزام به جبهه، از یک شوخی پدر شروع شد؛ و اینک ادامۀ ماجرا ... .

خیلی زود دورۀ آموزش امدادگری آغاز شد. مثل کلاس درس و با شور و اشتیاق بیشتر، در ردیف اول می‌نشستم و تمام مطالب را با دقت و موشکافی می‌شنیدم و یادداشت برمی‌داشتم. پس از یک ماه دورۀ نظری به اتمام رسید و با توجه به مطالب کتاب کمک‌های اولیه (اثر شهید فیاض بخش) امتحان به عمل آمد که جزو سه نفر ممتاز کلاس بودم.

پس از آن می بایست یک دورۀ عملی 15 روزه در بیمارستان‌های قم طی شود. امدادگران در دسته های 15 تا 20 نفری با توجه به خیابان محل سکونت‌شان، در بیمارستان‌های قم تقسیم شدند. البته من با ترفند، کاری کردم که در بیمارستان نکویی دورۀ عملی را بگذرانم، چرا که در آن زمان، تنها مرکز فوریت‌های پزشکی قم در آن بیمارستان بود و به لحاظ کسب تجربه، بودن در آن‌جا حائز اهمیت بود.

در مرکز فوریت های پزشکی نکویی، تقریباً هیچ گاه بی‌کار نبودیم. روزی نبود که که 10-20 مورد مصدوم با زخم‌های نیازمند به بخیه و یا شکستگی استخوان نداشته باشیم. بدین ترتیب پس از 15 روز یک پرستار تمام عیار شده بودیم. از پانسمان زخم‌های سطحی و عمیق گرفته، تا زدن بخیه‌های چند لایه و ترزریقات را به صورت عملی فرا گرفتیم. البته آنچه بیش از همه اهمیت داشت، آشنایی با روحیۀ بیماران و مجروحین گوناگون و یادگیری طرز برخورد با مصدومین مختلف، در کنار کادر مجرب بیمارستان بود.

پس از پایان دوره و کسب امتیاز قبولی، چند روز تا اعزام به جبهه باقی مانده بود و به قبول شدگان اعلام شد که رضایت نامۀ پدر و مادر را برای ثبت در پرونده ارائه کنند. در این حال فهمیدم که دو مانع بزرگ وجود دارد: نخست این‌که خانواده با به جبهه رفتن من مخالف هستند و دیگر اینکه با داشتن ۱۳ سال سن، به لحاظ قانونی نمی توانم به جبهه اعزام شوم! خانواده را شاید می شد یک کاری کرد، اما چون در حین ثبت نام اولیه، مدارک شناسایی و کپی شناسنامه را تحویل داده بودم، راهی باقی نمانده بود.

باید راهی پیدا می‌کردم.

ادامه دارد.

پی نوشت: به نظرم می رسد که آیندگان حق دارند از جزئیات اعزام رزمندگان مطلع شوند و به همین دلیل تصمیم گرفته‌ام به جای انتخاب لحظاتی از خط مقدم، از جزئیات اعزام شروع کنم تا به خط مقدّم و عملیات هم برسم. دوستانی که خاطرات را می‌خوانند، اگر نظری در این خصوص دارند، حتماً بفرمایند.

قسمت قبل: چگونه در 13 سالگی به جبهه رفتم (1) - کلیک کنید