ویرگول
ورودثبت نام
Rastak
Rastak
Rastak
Rastak
خواندن ۳ دقیقه·۳ ماه پیش

من

من اومدم که تو این جشنواره شرکت کنم ،اومدم داستان خودمو بگم ، درست شنیدی داستان خودم .توی نوشتن خاطرات شروع همیشه سخته چون زندگی انقدر طولانیه که نمیدونی از کجا شروع کنی و در آخر نمیدونی کجا تموم کنی ولی من میدونم از کجا شروع کنم چون زندگیم از موقعی شروع شد که رستم رو دیدم، قبل اون هم زنده بودم ولی زندگی نمیکردم. اون به زندگیم معنا بخشید. درست یادمه اولین بار تو نمایشگاه دیدمش ولی اون موقع ازش خوشم نمیومد چون اون با همه، یعنی هرکی که اونجا بود گرم گرفت و با همشون چند دقیقه ای وقت گذروند و نهایتا به دفتر رئیس رفت نزدیک به نیم ساعت داخل بود،اما قربونش برم وقتی اومد بیرون انگار هیچ چیز و هیچ کس به جز من به چشمش نمیومد زل زده بود به من و شادی از چهرش میبارید. کم کم نزدیکم شد و بهم وعده داد که قراره من رو تو چند روز آینده ببره پیش خودش و باهم زندگی کنیم.چند روز گذشت و وعده اش عملی شد، من تو حیاط خونش نشسته بودم و اون هم تو خونه خاب بود دوساعتی بیشتر نبود که رسیده بودم ،رستم هم خیلی ذوق داشت نیم ساعتی باهم بودیم و بعد رفت که بخابه .اون بهم قول داد که همیشه هرجا میره منم ببره منم قول دادم که همراهیش کنم.

سرتون رو درد نیارم بالاخره خورشید اومد تو آسمان و ماه رو فراری داد ،میدونید که خورشید سالهاست دنبال ماه است ولی ماه دم به تله نمیده.خدایااا دارم از موضوع دور میشم،خب بگذریم رستم بیدار شد و از پشت پنجره میدیدم که داره حاضر میشه و سرپایی چایی مینوشه اومد بیرون با ذوق و شوق سلام کرد و منم جوابشو دادم ولی فکر نکنم فهمیده باشه ،با اینکه فقط چند روز از آشنایی ما گذشته ولی عشقی وصف نشدنی بین ما شکل گرفته بود .رستم در رو باز کرد و نشست روی صندلیم سوییچ رو چرخوند و استارت زد منم که جوون بودم با تک استارت چهچهه زدم و روشن شدم گفت جاااان ماشین نیست که هواپیماعه ،منم که عشق کرده بودم گفتم راه بیفت بریم که کلی کار داریم ولی انگار اون متوجه نمیشد چی میگم .شروع کرد پدال گاز رو فشار دادن منم مثل برق و باد سرعت میگرفتم و میرفتیم به سمت سرکار.رستم سرعتی رانندگی میکرد و منم پایه اش بودم خیلی لایی میکشید منم که خوراکم بود لایی کشیدن ناسلامتی ماشین صفر کیلومتریما! رستم پدال رو می‌فشرد منم یجوری سرعتو بالا میبردم که عشق میکرد فرمون و میچرخوند و منم براش مثل رقصنده های باله میرقصیدم. خلاصه که داشتیم باهم عشق میکردیم از اون اشاره از من حرکت .

ولی یک لحظه حواسش پرت شد تو لایی کشیدن فرمونمو بیش از حد چرخوند، من خر هم پیچیدم و تو یک لحظه از خوشبخت ترین ماشین دنیا شدم یک افسرده بدبخت درب و داغون.رستم مرد و همش تقصیر من بود، کاش اصلا هیچوقت نمیدیدمش ،کاش من بجای اون میمردم که مردن شرف داره به این زندگی ،به این زندگی که تو یک گاراژ چند هزار متری پوسیده کنار چنتا اراذل و اوباش افتادم بدون حتی ذره ای توان برای حرکت، بدون امید،بدون رستم.

زندگیشروعمنمدنده عقب با اتو ابزار
۱۱
۳
Rastak
Rastak
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید