غروب شنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵، بدترین سالی که جهانم به خود دیده.
آسمان از درد می غرد بدون اینکه قطره ای اشک بریزد.
من روی تخت تنهایی خود دراز کشیده ام و به این ناله ی غمگین گوش میدهم. مدرس شیمی سوالات را یکی پس از دیگری حل میکند و من حواسم جای دیگر است. این چند وقت بارها طوفان شد، دوبار زلزله آمد، این جنگ لعنتی هنوز تمام نشده و من نمی دانم پس از این چه اتفاقی می افتد. اما قسمت خنده دار قضیه اینجاست که من هنوز باید به آزمونی فکر کنم که معلوم نیست هیچ وقت می توانم در آن شرکت کنم یا نه. آخرای امتحانات میان ترم است و من غصه میخورم و تحولی در آینده ی تحصیلی ام نمی بینم. گاهی فکر می کنم سال بعد کنکور بدهم و گاهی فکر می کنم این پایان دنیاست و اصلا چه ارزشی دارد تلاش کردن.
مدت هاست درونم فقط در درونم مانده و بدون فضای همیشگی تلگرام ثبت کردن این حجم از غم برایم مشکل است.
و او؟ دلم برای او تنگ می شود اما حرفی برای گفتن ندارم جز حالت چطور است های معمولی.
امیدوارم که امید آینده ی خوب را از من نگیرند. نگرانم. مضطربم. غرش تمام شد. وقت برگشتن از این دنیای آشفته است. باید درس بخوانم، باید. می خواهم این متن را به عنوان اولین نوشته ام در صفحه ویرگول قرار دهم. شاید بخوانند.
چقدر زندگی ام روی شایدها بنا شده است.