ویرگول
ورودثبت نام
حسین میری
حسین میری
حسین میری
حسین میری
خواندن ۲ دقیقه·۲ روز پیش

پیش از آن‌که ارّه‌ها روشن شوند!

باغ آلبالو آنتوان چخوف، برخلاف ظاهر آرام و کم‌حادثه‌اش، یکی از بی‌رحمانه‌ترین نمایشنامه‌ها دربارهٔ ناتوانی انسان در فهم زمانهٔ خویش است. این اثر سوای روایتش که بیان‌گر زوال یک خاندان اشرافی است، کالبدشکافی ذهنی به شمار می‌رود که میان خاطره، توهم و واقعیت سرگردان مانده و درست در لحظهٔ تصمیم، از اندیشیدنِ متمرکز بازمی‌ماند.

لوبوف رانوسکی و برادرش گایف، صاحبان باغ، گذشته را نه به‌مثابهٔ میراثی زنده، بلکه همچون پناه‌گاهی عاطفی تجربه می‌کنند. باغ آلبالو برای آن‌ها «واقعیت» نیست، «خاطره» است؛ خاطره‌ای زیبا که هرگونه مواجهه با اکنون را ناممکن می‌کند. مسئلهٔ اصلی آن‌ها فقر یا بدهی نیست، بلکه ناتوانی در تمرکز ذهنی و تشخیص موقعیت تاریخی است. چخوف با دقتی موشکافانه نشان می‌دهد که چگونه فقدان تفکر حواس‌جمع، انسان را به تعلیق می‌کشاند: گفت‌وگوها پراکنده‌اند، تصمیم‌ها مدام به تعویق می‌افتند و مهمانی‌ها جای عمل را می‌گیرند.

در این میان، لوپاخین ــ تاجر برخاسته از طبقهٔ نوظهور ــ وارد صحنه می‌شود؛ شخصیتی که اغلب به‌اشتباه قهرمان داستان تلقی می‌شود. لوپاخین اهل عمل است، پیشنهاد مشخصی دارد و منطق اقتصادی را می‌فهمد. اما چخوف او را نیز بی‌نقص ترسیم نمی‌کند. لوپاخین گذشته را حفظ نمی‌کند بلکه آن را بازتعریف می‌کند، آن هم در چارچوب سود. باغ، در نگاه او، نه خاطره است و نه هویت و فقط «زمین قابل بهره‌برداری» است. بدین‌سان، نمایشنامه نه تقابل سادهٔ سنت و مدرنیته، بلکه رویارویی دو نوع ناتوانی را پیش می‌کشد: ناتوانی در رها شدن از گذشته و ناتوانی در دیدن ارزش غیرابزاری آن.

شخصیت‌هایی چون تروفیموف، روشنفکر آرمان‌گرا، نیز به این بن‌بست می‌افزایند. او مدام از آینده سخن می‌گوید، اما آینده‌ای که هرگز به کنش نمی‌رسد.

چخوف به‌طرزی تلخ نشان می‌دهد که آرمان‌گراییِ فاقد عمل، به اندازهٔ نوستالژی فلج‌کننده خطرناک است. آنچه غایب است، نه اندیشیدن، بلکه اندیشهٔ متمرکز و مسئولانه است؛ اندیشه‌ای که بتواند میان گذشته، اکنون و آینده رابطه‌ای زنده برقرار کند.

پایان نمایشنامه ــ صدای افتادن درخت‌ها و ماندن پیرمرد خدمتکار در خانه‌ای خالی ــ لحظهٔ داوری نیست، لحظهٔ هشدار است. باغ پیش از آن‌که با تبر نابود شود، در ذهن صاحبانش فروپاشیده بود. چخوف ما را با این پرسش رها می‌کند: چه زمانی یک میراث از دست می‌رود؟ پاسخ روشن است: زمانی که به جای فهم آن، به آن پناه می‌بریم یا آن را صرفاً مصرف می‌کنیم.

باغ آلبالو امروز بیش از هر زمان دیگری خواندنی است، زیرا مسئله‌اش فقط روسیهٔ پیش از انقلاب نیست. مسئله، نسبت ما با میراث‌مان است: تاریخ، فرهنگ، طبیعت و هویت جمعی. چخوف هشدار می‌دهد که انفعال، خطرناک‌تر از تغییر است و تغییر، اگر بدون آگاهی باشد، به نابودی می‌انجامد. باغ هرکدام از ما، هرچه که باشد، تنها با تفکر حواس‌جمع، تصمیم به‌موقع و پذیرش مسئولیت حفظ می‌شود؛ پیش از آن‌که صدای اره‌ها بلند شود.

جامعه شناسی
۳
۰
حسین میری
حسین میری
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید